زنی که به دایره مددکاری پلیس مراجعه کرده بود، گفت: الان دیگر این را می‌دانم که هیچ چیزی ارزش غصه خوردن مادرم را نداشت.

سرنوشت زن - دستگیری - زن

به گزارش همشهری آنلاین، زن ۴۵ ساله که سفره دلش را در اتاق مشاور کلانتری گلشهر مشهد گشوده بود، گفت: من دومین فرزند از یک خانواده ۸ نفره بودم. پدرم که راننده خودروهای سنگین بود، بعد از بازنشستگی به مسافرکشی با خودروی سواری پرداخت تا مخارج و هزینه های خانواده را تامین کند.

در این میان من و یکی از برادرانم گاهی با یکدیگر مشاجره داشتیم، اما این موضوع طبیعی و مانند همه خانواده‌ها بود. مشکل اصلی زندگی ما از روزی آغاز شد که هر دوی ما ازدواج کردیم و از آن به بعد به عنوان مهمان به خانه مادرم می‌رفتیم.

در یکی از همین روزها بود که پسر من در بازی کودکانه پسر برادرم را کتک زد و سرش خونی شد. ما بلافاصله او را به مرکز درمانی رساندیم و پرستاران سر برادرزاده‌ام را بخیه زدند، اما خدا را شکر مشکل خاصی نبود. در این شرایط زن برادرم که بسیار عصبانی شده بود، به پسرم حمله کرد و او را به‌شدت کتک زد. همسر من هم که این وضعیت را دید، از شدت خشم نتوانست خود را کنترل کند و او هم زن برادرم را کتک زد!

یک دعوای کودکانه به دخالت و درگیری بزرگ‌ترها انجامید و نزاع وحشتناکی شروع شد. از آن روز به بعد من و برادرم با یکدیگر قهر کردیم و از خانه مادرم بیرون آمدیم. کینه و کدورت‌ها در حالی اجازه آشتی خانوادگی را نمی‌داد که دیگران هم آتش‌بیار معرکه شدند و به شعله‌های این آتش کینه دمیدند.

از سوی دیگر مادرم مدام التماس می‌کرد که کدورت‌ها را کنار بگذاریم و با هم آشتی کنیم، ولی نصیحت‌های دلسوزانه و تمناهای او هم بی‌فایده بود چراکه لجبازی‌های من و برادرم حدی نداشت و بدگویی‌ها و بدرفتاری‌های ما با برداشت‌های اشتباه و سخن‌چینی‌ها همچنان ادامه داشت. در این میان فقط مادرم غصه می‌خورد و آرزو می‌کرد که روزی دوباره بر سر یک سفره دور هم جمع شویم.

این ماجرا چند سال ادامه یافت تا اینکه بالاخره مادرم به خاطر همین غصه ها و استرس‌ها دچار بیماری سرطان شد. وساطت افراد مختلف نیز تاثیری در رفتارهای من و برادرم نداشت و تنها پدرم در کنار مادرم باقی مانده بود و از او مراقبت می‌کرد. مادرم برای چند روز به خانه برادرم رفت و من تنها او را در کوچه و خیابان می‌دیدم تا اینکه من به اصفهان مهاجرت کردم و مادرم مدتی برای انجام شیمی درمانی به خانه‌ام آمد. وقتی برادرم برای دیدن مادرم به خانه ما می‌آمد، شوهرم مرا قسم می‌داد که با برادرم و همسرش روبه‌رو نشوم. من هم برای آنکه آنها را نبینم به منزل دوستانم می‌رفتم.

یک روز حال مادرم وخیم شد و پزشکان از بهبودی او قطع امید کردند، ولی او مدام یک جمله می گفت: آخرین آرزویم این است که با هم آشتی کنید و باز هم برسر یک سفره جمع شوید!

بالاخره با اصرار مادرم و وساطت پدرم ما با یکدیگر آشتی کردیم و برادرم چند بار به منزل من آمد. در این شرایط بود که مادرم لبخندزنان به بیرجند بازگشت، ولی ۲ هفته بعد در حالی از دنیا رفت که آخرین جمله‌اش این بود: قهر شما مرا نابود کرد!

من وقتی این جمله را از زبان مادرم شنیدم، خیلی متأثر شدم و به خاطر گذشته افسوس خوردم، ولی دیگر مادرم در کنارم نبود که سنگ صبورم باشد. غرور بی‌جا، لجبازی، خبرچینی و یا دخالت دیگران در این ماجرا باعث شد تا اینگونه عذاب وجدان بگیرم. فقط این را می‌دانم که هیچ چیزی ارزش غصه خوردن مادرم را نداشت.

کد خبر 1014987
منبع: خراسان

برچسب‌ها

پر بیننده‌ترین اخبار خانواده

دیدگاه خوانندگان امروز

پر بیننده‌ترین خبر امروز

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha