یکشنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۵ - ۱۹:۱۴

فاطمه دری: ... و ندایی خطاب به موسی(ع) گفت: "من پروردگار توام؛کفشهایت را بیرون آر که تو در سرزمین مقدس طوی هستی."(سوره مبارکه طه،آیه 12)

حجاب از پاهایت برگیر و بگذار خارهای این بیابان پاهایت را لمس کنند،تا بدانی دردها واندوه های این دنیای فانی چقدر بی ارزش و زودگذرند.منم موسی،پروردگار تو،هم او که تو را برای خود تربیت کرد وبرای خودش خالص شدی.اینجا سرزمین مقدس طوی است.میعادگاه من وتو،برای دیدن گوشه ای از عنایات وتجلی حضورم در سراسر هستی.تو را خوفی نیست که من حامی توام واندوهی نیست که تو در پناه منی.

می دانم؛ من موسی (ع) نیستم، اما اینجا همان طور سینای من است.من نیز قدم به پاک ترین ومقدس ترین خاک ها نهاده ام.کنار توام وبر سرخوان لطف وعنایتت نشسته ام.
اینجا خریدار قلب های شکسته شمایی واشک بهانه ایست که هم زخم دل را التیام می دهد وهم غبار از قلب می زداید.
نگاه به ضریح پاک ونورانی شماست که قلبم را آرام می کند ومرا از یاد تمام اندوه ها فارغ.می دانم،اشک هایم هم هدیه شماست. آنها هم به لطف وعنایت شماست که بر گونه هایم می نشینند.
قصه اندوه هایم تمامی ندارد.قصه دلتنگی ها.از یاد تو غافل شدن ها.قصه اشک ریختن برای غیر تو.قصه بودن اما فراموش شدن.هرچه رنگ غیر تو را می پذیرد جامه نابودی برتن می کند.درست به سان حبابی بر روی آب.
خوب می دانم که هرگاه قدم به تاریکی های جهل گذاشتم،آرام وبی صدا در مرداب مرگ فرورفته ام.
اما من هرجا که باشم،در قعر عمیق ترین چاه ها وظلمانی ترین غارها،تو صدایم را می شنوی.کافیست گوشه دلم تکانی بخورد،اشکی سرازیر شود وخاموش نام تو را بر زبان بیاورم.پاسخت را بارها شنیده ام.
اینجا سنگ های حرم هم دل مهربانی دارند.کودکی که با مهرهای نماز بازی می کند،مادری که بر پنجره های ضریح سرمی گذارد واز میان تمام حرفهایش تنها نام تو را می توان شنید.
اینجا غنی وفقیر یکسانند.کالای همه شان قلب شکسته است واشکهایشان نشانه زلالی دلشان.
دیشب مادری را دیدم که از فرزندش برایت می گفت.از دختر 17 ساله ای که سرطان داشت وتو او را شفا دادی.او اشک می ریخت ومی گفت که خدا را با چشمان خود دیده است.
تجلی عنایات تو هم به قدر ظرفیت ماست.به قدر دلمان.به قدر وسعتش.گاه کسی تو را لابه لای گلبرگ های گلی می بیند وگاه عظمتت را با نگریستن به آسمان درمی یابد.
خوشا به حال کسی که تو را هردم می بیند وهرلحظه به یاد توست.
این بار هم رخصتم دادی تا بیایم ودر کنار ضریح نورانیت آرام گیرم.اشکی بریزم وتمام اندوه های دلم را به تو بسپارم.به دریای وجودت.
عهدی ببندم وبخواهم که یادم را وقف خودت کنی.بخواهم وبخواهی که قدم هایم جز برای تو برداشته نشوند وجز به خاطر تو غبار راه برخود نگیرند.
می دانم،خودم هم از این همه پیمان شکنی خسته ام.اما بازهم می دانم که اگر بارها وبارها بازگردم،تنها تویی که مرا می پذیری،بی آنکه سرزنشم کنی.
حرفهایم را می شنوی وبر سرم دست نوازش می کشی.تنها امید به داشتن توست که مرا زنده نگه داشته است.تنها بهانه حیات من علاقه به تو ومهربانی های توست.
این بارهم مرا بپذیر ویارای تنهایی ها وبی کسی هایم باش.یاریم کن تا این بار پیمانه عهدم را نشکنم.

حرم مطهر رضوی - هنگام اذان ظهر

کد خبر 10053

برچسب‌ها

دیدگاه خوانندگان

آخرین خبرهای بازار