به گزارش همشهری آنلاین، شهید محمدحسن صدری، عموی آقا محمدامین بود. این برادرزاده و عمو در گوشی باخدا حرف زده بودند که خیلی اینجا بودنشان طول نکشد. اسرائیل وقتی دست خبیثش را روی ماشه جنگ چکاند، از خانواده صدری هم خدا دوتا خوبها را برای خودش سوا کرد.
خوبی محمدامین به صداقتش بود.
صداقتی که از همان روز خواستگاری هم به عروس خانم و خانوادهاش نشان داده بود. عمویش هم همین بود.

داماد بعد از خواستگاری، برگشت!
وقتی داماد کتشلواری دم غروبی، بعد از مراسم خواستگاری، جک موتورش را زده و گاز داده بود تا دم خانه عروس، کسی باورش نمیشد برای چه کاری رفته!
در اینکه دلش را جا گذاشته بود حرفی نیست، ولی نه وسیلهای آنجا داشت نه کار خاصی. تازه حرفهای بزرگترها تمام شده و رسمورسوم شیرین عروسی مثل همیشه به راه بود.

این آدم زندگی بلد است...
اما محمدامین با تیپ ساده همیشگی ایستاده بود جلوی در. وقتی عروس خانم در را باز کرد، خواسته بود پدر و مادرش هم بیایند:
«تیپ واقعی من این است، همین که الان میبینید، کتوشلوار را فقط برای این مراسم پوشیدم. دلم میخواست این را بدانید و بعد جواب بدهید».
شاید عروس خانم هم یک نگاه کرده بود به تیپ ساده و شلوار پارچهای محمدامین و پیش خودش گفته بود این آدمی که حتی سر ظاهرش هم اینقدر صادق است، زندگی را بلد است. بلد بود...

دشداشه بابا جا ماند...
شهید محمدامین صدری خوب بلد بود زندگی کند که خدا شهادت را قسمتش کرد.
حالا امیرعلی دشداشهای را میپوشد که مامان برایش خریده. یکی برای خودش یکی برای بابا محمدامین. قرار بود با همین دشداشهها بروند پیادهروی اربعین، اما انگار که بابا خیلی وقت است رسیده به امام حسین و سلامش را داده...
نظر شما