آیت‌الله عبدالله جوادی آملی: برخی شعرای بزرگ اصرار داشته‌اند که توحید، وحی و نبوت و غالباً در جریان وحی و نبوت پیامبر(ص)، جریان معراج را در میان آثارشان ذکر ‌کنند.

یکی از کسانی که در این رشته خیلی موفق‌تر از دیگران بوده جناب نظامی گنجوی است. او هم در خمسه‌‌اش، هم در مخزن‌‌الاسرار، هم در خسرو و شیرین، هم در لیلی و مجنون، هم در هفت پیکر، هم در اسکندرنامه به این مقولات پرداخته است؛ یا فصلی را به معراج اختصاص داده یا اگر در نَعت پیغمبر(ص) سخنی گفته، جریان معراج را هم مطرح کرده است. در همین اسکندرنامه خمسه نظامی آمده است:

پر جبرئیل از رهش ریخته/ سرافیل از صدمه بگریخته
این پَر، آن پَر کبوتر و مرغ نیست؛ این پَری است که وجود مبارک حضرت امیر در نهج‌البلاغه دارد؛ «أُولِی أَجْنِحَهٍ تُسَبِّحُ جَلاَلَ عِزَّتِهِ» که این «تسبّح» را صفت «أجنحه» می‌داند.
چون حرف آنها این است که «وَ مَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ».

ز دروازه سدره تا ساق عرش/ قدم بر قدم عصمت افکنده فرش
یعنی فرش عصمت پهن کردند، وجود مبارک پیامبر روی فرش عصمت قدم زد و رفت.
مجرّد روی را به جایی رساند  /    که از بود او هیچ با او نماند
شما این حرف‌ها را در مجمع‌‌البیان و امثال مجمع‌البیان پیدا نمی‌کنید که احتمال بدهید «إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ، ضمیرش به پیامبر برگردد. تا مَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ»  تبدیل نشود، تا «قُرب نوافل» تبدیل نشود، به ذهن هیچ‌کسی نمی‌آید که «إِنَّهُ» ممکن است هم به پیامبر برگردد، هم به خدا! «که از بود او هیچ با او نماند».

چنان دید کز حضرت ذوالجلال/ نه زان سو جهت بود نه زین سو خیال
نه خدا در جایی بود و نه پیغمبر خیال کرد آدم ممکن است جایی را ببیند. بالاخره اگر دیدنی هست، یا شرق است، یا غرب است. از پیامبر سؤال کردند کجا بودی؟ فرمود: همه‌جا، من همه‌‌جا را دیدم. «چنان دید کز حضرت ذوالجلال/ نه زان سو جهت بود»؛ نه خدا جهت داشت چون «أَیْنََما تُوَلُّوْا فَثَمَّ وَجْهُ‌الله» (4) «نه زین سو خیال».

در آن نرگسین حرفْ کان باغ داشت/  مگو زاغ کو، مُهر ما زاغ داشت
مبادا خدای ناکرده خیال بکنید که پیامبر کج دید، بد دید، اشتباه دید؛ چون «مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَ مَا طَغَی». این مُهر تأیید الهی است؛ خدای سبحان این مُهر تأیید را بر دید او زد. فرمود: «مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَ مَا طَغَی»؛ «مگو زاغ» یعنی «مگو زَاغَ الْبَصَرُ»، «کو مُهر ما زاغ داشت».

دلش نور فضل الهی گرفت/ یتیمی نگر تاج شاهی گرفت
سوی عالم آمد رُخ‌افروخته  / همه علم عالم درآموخته
چنان رفته بازآمده بازپس / که ناید در اندیشه هیچ‌کس
گفتند: براقی که آوردند «خُطاوه مَدّ البصر» . یعنی یک گامش به اندازه دید است! الآن ما وقتی چشم باز می‌کنیم، دورترین ستاره را می‌‌بینیم. در روایت دارد که یک گام او «مَدّ البصر» است؛ یعنی همین که قدم اوّل را اینجا برداشت، قدم دوّم رفت به پشت‌‌بام آسمانی که دیده می‌شود؛«خُطاوه»؛ یعنی خُطاه و گام او «مَدّ البصر».

ز گرمی که چون برق پیمود راه /   نشد گرمیِ خوابش از خوابگاه
اینکه نقل کرده‌اند بعد از بازگشت حضرت از معراج، بستر حضرت هنوز گرم بود، آنجایی که حضرت خوابیده بود، آن خوابگاه گرم بود هنوز، همین است. گرمیِ خواب از خوابگاه نرفت که حضرت برگشت! «نشد گرمی خوابش از خوابگاه».

تنِ او که صافی‌تر از جان ماست/ اگر شد به یک لحظه وآمد رواست
با یک لحظه این معراج حل شد. شما حالا بحث‌های معراج را که ملاحظه فرمایید، دارد، آنجا شب شد، حضرت نماز مغربین را خواند، ظهر شد، نماز ظهرین را خواند، صبح شد نماز صبح را خواند؛ هفده رکعت نماز را آنجا خواند. آنجا هم شب شد، هم ظهر شد، هم صبح شد در یک لحظه و آن تمثّلات برزخی و داشتن جسم، هر دو حل می‌شود.

کد خبر 89542

برچسب‌ها

دیدگاه خوانندگان

آخرین خبرهای بازار