همشهری آنلاین - کامران بارنجی: داریوش اسدزاده در این گفتوگو حرفهایی زده که ممکن است تاکنون هیچ جایی نخوانده باشید.
- گفتوگوی آخر شما با شبکه یک خیلی سروصدا کرد و در اینستاگرام و تلگرام و خیلی جاهای دیگر چرخید. خودتان انتظارش را داشتید که اینقدر بازخورد داشته باشد؟
خب، فضای گفتوگو طوری شد که افتاد روی شوخی و من هم حرفهایی زدم که خودم هم متوجه نبودم جدی گرفته میشود.
- حالا جدا از حرفهایی که زدید سرزندگی و شادابی شما در آستانه 95 سالگیتان هم خیلی دیده شد؟
من همیشه روحیهام همین است. وقتی برای گفتوگویی خودم را آماده میکنم اول طرف مقابل را خوب بررسی میکنم چون بخشی از گفتوگو به این ربط دارد که در طرف مقابلم چهکسی قرار دارد و براساس آن، من با او به همان سبک و سیاق صحبت میکنم. در آن گفتوگو همان اول از من خواسته شد که صحبتمان گرم و دوستانه باشد و راجع به عشق و عاشقی و عنفوان جوانی و شباب زندگی صحبت کنیم. حرفها که زده شد دیدم یکی از فیلمبردارها که خانم هم بود دوربین را ول کرده و دارد قهقهه میزند. عوامل دیگر هم جمع شده بودند و داشتند حرفهای من را میشنیدند. همینجا بود که رو به خانم فیلمبردار گفتم: «خانم دوربین رو دریاب!» به هر حال من به سن و سالم زیاد نگاه نمیکنم و دوست دارم هرجور که شرایط ایجاب میکند همان رفتار را داشته باشم.
- الان میخواهید این گفتوگو چطور پیش برود؟
هرطور که شما بخواهید.
- بهنظرم گپ و گفت آرامی باید باشد چون همه حواس من به آن موسیقی دلنشینی است که از داخل اتاقتان میآید.
اینجا همیشه رادیو روشن است.
- اجازه بدهید اول کمی درباره تهران حرف بزنیم؛درباره زندگی در تهران امروز و تهران قدیم.انگار شما چندکتاب هم در این رابطه نوشتهاید؛ درست است؟
بله؛ تا امروز 4جلد کتاب درباره تهران قدیم نوشتهام که 3 جلدش چاپ شده و چهارمی هم مراحل ویراستاری و کارهای نهاییاش را طی میکند تا چاپ شود.
- 90سال از زندگی شما در تهران گذشته است. وقتی در ذهنتان تهران امروز را با آن سالها مقایسه میکنید چه حسی دارید؟
بعضی وقتها این احساس را دارم که انگار از دنیای دیگری آمدهام برای اینکه امروز دنیای دیگری را میبینم. دنیایی که امروز مشاهدهاش میکنم با دنیایی که 90سال پیش دیدهام اصلا قابل مقایسه نیست. نمیتوانم این همه تفاوت را درک کنم. شما فکر کنید تهران در آن زمان 2یا حداکثر 3خیابان داشت و همه جایش خاکی بود . اصولا چیزی بهعنوان آسفالت در شهر نبود و تمام تیر برق های شهر چوبی بودند.
- فکر میکنم نخستینبار 5یا 6سال داشتهاید که به تهران آمدهاید. آن سالها برق بود؟
بله؛ البته به صورت محدود.
- تهران چند نفر سکنه داشت؟
یادم هست در سال1318 نخستین سرشماری صحیح در تهران انجام گرفت. آن موقع جمعیت تهران 300هزار نفر بود.
- چطور سرشماری میکردند؟
آن موقع همهچیز دستوری بود. برای همین موضوع هم، رضاشاه دستور داد بیمارستانها و داروخانهها تعطیل شوند و همه در خانه بمانند تا کارمندان دولت برای سرشماری جلوی دَرِ خانهها بیایند. این سرشماری با همه سختگیریهایی که انجام شد، بهترین و صحیحترین سرشماری تا آن زمان بود.
- شما انگار از همان سال اول شناسنامه داشتهاید؛ برای همین سنتان دقیق است؟
بله، در سال1304 رضاشاه دستور داد همه مردم شناسنامهدار شوند. ما هم شناسنامه گرفتیم. از آنجا که پدرم بسیار ملیگرا بود اسم من را گذاشت داریوش. همه فکر میکردند ما جزو اقلیتهای مذهبی هستیم بههمین خاطر همسایهها نمیگذاشتند بچههایشان با ما در کوچه بازی کنند.
- چرا؟
خب، آن موقعها اکثراً اسمهای مذهبی میگذاشتند. پدرم اسم من را گذاشت داریوش و اسم برادر دیگرم را گذاشت سیروس و اسم خواهرم را آذرمیدخت و آن یکی را توران، برای همین همسایهها تعجب میکردند که اینها چه اسمهایی است که اینها دارند.
- مثل اسامی الان که عجیبوغریب بهنظر میرسند، آن موقع هم داریوش عجیب بود؟
نه، عجیب نبود ولی همه فکر میکردند ما اقلیت مذهبی هستیم چون بیشتر، آنها از این اسمها میگذاشتند؛ حتی برخی از مردم اصلا نمیدانستند که داریوش کیست!
- خانه پدریتان کجا بود؟
خیابان ری بود. خانه بزرگی بود با 6 اتاق! یک حوض بزرگ هم در حیاط داشتیم. بخشی هم شاهنشین خانهمان بود.
- از آن خانههایی که الان هرگز پیدا نمیشود.
در تهران اصلا خانه دو طبقه و سه طبقه وجود نداشت. همه خانهها یک طبقه بودند با حیاطهای بزرگ و پر از درخت که در وسطشان حوض داشتند. الان گاهی که با گذشته مقایسه میکنم فکر میکنم انگار من تازه به این زمان آمدهام. اصلا به شرایط عادت نکردهام.
- حالا شما در یک خانه 90 یا 100 متری زندگی میکنید. سختتان نیست؟
چرا ولی آدم گاهی مجبور است که این شکلی زندگی کند. خوبی انسان این است که میتواند با هر وضعی در زندگی بسازد. شما فکر کنید آشپزخانههای قدیم 4-3برابر خانه الان ما بود که چند خانواده در آن آشپزی میکردند. روی چوب و زغال غذا میپختند. زندگی جور دیگری بود و الان جور دیگری شده است، بهطوری که قابلوصف نیست و اصلا نمیشود این همه تفاوت را بیان کرد.
- آن روزها تفریحاتتان چه بود؟
تفریحمان این بود که عصرها به کوچه میآمدیم و گرگم به هوا و الک دولک یا جفتک چهارکش بازی میکردیم. آن زمان امکانات و وسایل بازی نداشتیم. سر خودمان را با همین بازیها گرم میکردیم.
- بهترین تصویری که از تهران یادتان میآید چیست؟
بهترین تصویری که الان از تهران یادم میآید، میدان توپخانه است که همه آنجا جمع میشدند، جشن میگرفتند و آتش بازی میکردند و کارناوال راه میانداختند. موسیقی و سرودی هم میخواندند. این چیزها باعث شده بود که توپخانه را دوست داشته باشیم. گاهی از خیابان ری تا آنجا را پیاده میرفتیم و برمیگشتیم. بلیت اتوبوسهای قدیمی 10 شاهی بود و بعدش شد یک قران. روزهایی که پول داشتیم از ری سوار میشدیم و میرفتیم توپخانه و مسیر برگشت را پیاده میآمدیم.
- چقدر پول توجیبی میگرفتید؟
بعضی وقتها پدرم اگر خیلی همت میکرد 10شاهی میداد؛ مثل وقتی که دانشسرا میرفتیم و درس میخواندیم. ما 2شاهی میدادیم نان میخریدیم و با کره و عسل میخوردیم.
- دانشسرا کجا بود؟
دانشسرا در دروازه دولت بود . آنموقع دروازه اصلی تهران همانجا بود. دور تا دور تهران خندق بود. ما میرفتیم همین دانشسرای الان که دانشسرای مقدماتی بود و یک ساختمان بیشتر نداشت و مثل الان بزرگ نشده بود. ظهر، ساعت 2 که تعطیل میشدیم دیگر تا خانه نمیرفتیم؛با همکلاسیها خوراکی میخریدیم، زیر دروازه مینشستیم و میخوردیم و دوباره سر کلاس میرفتیم.
- اگر میخواستید بهخودتان برسید و یک چیز بهتر بخورید چه میخریدید؟
خب، آبگوشت و چلوکباب هم بود که ما زورمان نمیرسید برویم بخوریم. اصلا از این خبرها نبود که بتوانیم بیرون غذای خوب بخوریم.
- وضع مالی پدرتان چطور بود؟
پدرم ارتشی بود و حقوقش هم بد نبود.
- در خانواده با چهکسی صمیمیتر بودید؟
تقریبا به غیراز پدرم با همه صمیمی بودم.
- خواهران و برادرانتان در قید حیات هستند؟
فقط یک خواهرم زنده است. من یک برادر ناتنی هم در کرمانشاه داشتم. پدرم برای مأموریت رفته بود کردستان که آنجا ازدواج کرد و حاصل آن ازدواج، یک پسر بود. البته آن برادرم هم فوت کرده است ولی پسرانش در آنجا فامیل بزرگی دارند. یک بار که رفتم کرمانشاه تا در یکی از جشنوارهها شرکت کنم، خیلی از من پذیرایی کردند. برادر دیگرم سرهنگ بازنشسته بود. در اصل با حساب آن برادر ناتنیام، ما 2 برادر و 2 خواهر بودیم.
- انگار پدرتان خیلی سختگیر بوده!
اووووه... سختگیر! ما بچهها جلویش مثل موش بودیم و حق نداشتیم جایی که پدرم هست بد بنشینیم یا بخوابیم. زمان گذشته تربیتها اینطور بود و اصلا فرق میکرد با حالا.
- با تحصیل موسیقی شما هم مشکل داشتهاند انگار.
مشکل نداشت، دشمن موسیقی بود. وقتی فهمید اسمام را در مدرسه موسیقی نوشتهام به خانه راهم نداد.
- چطور فهمیدند؟
ارتباطم با مادرم خوب بود، برای همین به مادرم گفته بودم. مادرم هم به پدرم گفته بود. جرأت نداشتم خودم بگویم. چون تابستانها کار میکردم و دیروقت میآمدم خانه، به مادرم گفته بودم که ماجرا را برای پدرم توضیح بدهد که مثلا وقتی من میرسم خانه آبها از آسیاب افتاده باشد.
- کار تابستانیتان چه بود؟
در داروخانه دارو میپیچیدم. داروخانههای قدیم غیر از حالا بود. فرمولهای شیمیایی دارو را قاطی میکردیم و در یک کاغذ میپیچیدیم و تحویل میدادیم.
- تمام تابستانها این کار را میکردید؟
از 15سالگی تا 18سالگی!
- با پولهایتان چه میکردید؟
همهاش را جمع میکردم. حقوق روزانه من 2زار (قران) بود. از 8صبح تا 10شب کار میکردم. بعد از مدتی با پولهایی که جمع کرده بودم یک ویولن خریدم و در صندوقخانه قایم کردم. یک روز وقتی پدرم نبود و مادرم هم برای خرید بیرون رفته بود ویولن را درآوردم و شروع کردم به ساز زدن. روی نت نمیزدم ولی این شعر را همراهش میخواندم: «لولو خورخوره منو میخوره/ آقا جون قایم میشم/ هر وقت صداش میآد». نمیدانم آن روز چه شده بود که پدرم از بدشانسی من به خانه آمد. نمیدانم چه کاری داشت. پشتم به در بود و فقط ساز میزدم و شعر میخواندم. اصلا حواسم به پشتسرم نبود. یکدفعه برگشتم و دیدم پدرم پشت من است و گفت: «خب... حالا لولو خورخوره تو رو میخوره... ».
- و بعدش؟
داد زد. خیلی بلند. اصلا نفهمیدم چی گفت، فقط یه صدای «ترق» شنیدم.چشمام را که باز کردم دیدم سازم را شکسته است. اصلا انگار دنیا روی سرم خراب شد. آن همه کار کرده بودم تا بتوانم آن ویولن را بخرم. خیلی گریه کردم. اما پدرم اهمیت نمیداد. میگفت: «پسر تو خجالت نمیکشی؟ اینو از کجا تو آوردی؟ میخوای مطرب بشی؟ تو چرا درس نمیخونی؟».با همان حالت گریه در جوابش گفتم: «من با تمام پولهایی که کار کردم اینو خریدم». ولی اصلا تغییری در روحیه پدرم ایجاد نشد و با صدای خشنتری گفت: «کار کردی و رفتی این کثافت رو خریدی؟»
- خب، پدرتان دوست داشت شما چکاره شوید؟
علاقه داشت من صاحبمنصب اداره یا وزارتخانهای بشوم.
- و احتمالا شما هیچ علاقهای نداشتید.
اصلا علاقه نداشتم. بعد رفتم در 20-19 سالگی مدرسه تئاتر اسم نوشتم. کلاسهای ما از ساعت 4 تا 8 شب بود. پدرم از مادرم میپرسید که «داریوش کجاست؟» و مادرم میگفت: «داره پیش بچهها درس میخونه». پدرم بعد از مدتی شک کرده بود که مگر من چقدر درس دارم که بخوانم تا اینکه یک شب پدرم آمده بود وگفته بود باز که این پسر نیست و بالاخره گندش در آمد. مادرم از ترسش ماجرا را گفته بود. آن شب که از در آمدم گفتم: «سلام». دیدم پدر خیلی عصبانی است و اخمهایش درهم است. تا آمدم و نشستم پدر گفت: «کجا بودی؟» . نمیدانستم که مادرم حقیقت را گفته است. من هم هیچچیزی نگفتم. پدرم یک مرتبه گفت: «بازم میخوای مطرب بشی؟» بعد یک دفعه سر مادرم داد کشید و گفت: «اختر پسرت میخواد مطرب بشه». بعد از دادی که زد بلند شد و من هم دویدم. اصلا ماجرایی داشتیم.
- مادرتان بنده خدا در آن شرایط خیلی حمایتتان کرده است.
مادرم بهترین حامیام بود. مادر خیلی گرانبهاست.
- ولی متوجه نشدم! پدرتان، هم به موسیقی میگفت مطرب بازی و هم به تئاتر؟ چرا؟
خب، آن وقتها در تئاترها هم مطربها میخواندند، برای همین پدرم حساس بود.
- چرا هیچ وقت نخواستید هم علاقه پدر را دنبال کنید و هم علاقه خودتان را؟
اتفاقا بعد از مدتی خودم هم به این نتیجه رسیدم. دقیق یادم میآید که سال1320 بود. افسرهای شهربانی لباسهای خیلی قشنگی داشتند و من عاشق این لباسها بودم. با خودم گفتم میروم و افسر میشوم. شاید دیگر پدرم با این مخالفت نکند. رفتم اداره شهربانی، عده زیادی آنجا بودند و بالاخره من هم قبول شدم. قدبلند و خوشتیپ هم بودم. به خانه که آمدم به مادرم گفتم در امتحان شهربانی قبول شدهام و باید بروم دانشگاه شبانهروزی و تنها میتوانم هفتهای یک شب به خانه برگردم. مادر گفت: «به پدرت گفتی؟» گفتم: «افسر شهربانی بشم دیگه پدر خوشش میآد». مادرم لباسهایم را در چمدان گذاشت. پدرم وقتی آمد و چمدان را دید گفت: «این چمدون کیه؟» مادرم گفت: « مال داریوشه، رفته اسم نوشته که افسر شهربانی بشه و امتحان هم قبول شده. از امروز باید بره شبانهروزی». پدرم باز هم عصبانی شد و داد زد: «یا میخواد مطرب بشه یا آژان بشه و بره سر چهارراهها وایسته و دستهاش رو برای مردم تکون بده». خدابیامرزه پدرم رو. تقریبا با هر کاری که من میکردم مخالف بود ولی خب، آخرش هم من مطرب شدم.
- چرا هیچ وقت با پدر در این مورد مشورت نکردید؟
خب، جرأت نمیکردم حرف بزنم. مشورت که جای خود دارد ولی مادرم راضی بود. و درنهایت مجبور شدم پدرم را راضی کنم و رفتم دبیرستان دارایی اسم نوشتم تا وارد این رشته شوم. در 2رشته همزمان تحصیل میکردم؛هم در هنرستان تئاتر و هم در دبیرستان دارایی. خیلی بدبختی کشیدم. سال 23-1322 بود ، در زمان نخستوزیری قوامالسلطنه که به استخداموزارت دارایی درآمدم و الان، حقوق وزارت دارایی میگیرم و از وزارت ارشاد هم حقوق مدرک دکتری افتخاریام را. هر چند زیاد در اداره دارایی خدمت نکردم و با 20سال خدمت خودم را باز نشسته کردم ولی تا مدیرکلی رفتم.
- پدرتان وقتی دید کارمند دارایی شدهاید رضایت داشت؟
اگر بهخاطر پدرم نبود هیچگاه به وزارت دارایی نمیرفتم. حتی زمانی رئیس دارایی و اقتصادی شهرستان ساوه شدم. این کار را فقط بهخاطر پدر رفتم. تا وقتی هم که پدرم زنده بود در اداره دارایی ماندم.
- شما انگار بچه کارکن خانه هم بودهاید. بخشی از کارهای مهم خانه را هم شما انجام میدادهاید!
همه به هم کمک میکردیم ولی من بچه حرفگوشکن مادرم بودم. یکی از مسائل آن موقع تهران، پیدا کردن آب تمیز آشامیدنی بود. آب تهران مثل حالا نبود. آب جوی بود. مثل همین آبی که در خیابان ولیعصر است. عدهای اسب و قاطر میبردند و از آبشاه و فرمانفرما آب میخریدند و میفروختند. اول سطلی 10 شاهی بود که بعدش شد یک قران. تهران در زمان رضاشاه آب کثیفی داشت که بعدها به مرور بهتر شد و مردم توانستند آب آشامیدنی سالم بخورند.
- شما تصویری که از رضاشاه دارید چیست؟
من 20ساله بودم که جنگجهانی دوم شروع شد. ما میدانستیم که رضاشاه با ماشین شخصیاش از سمت خیابان ژاله برای شکارمیرود. یکبار هم نزدیک بود من بروم زیر ماشینش.
- با اسکورت میبردندش؟
نه تنها.
- ماجرای رفتن زیر ماشین رضاشاه چه بود؟
من با پولهایی که جمع کرده بودم یک دوچرخه خریده بودم. آن وقت خیابانها آسفالت نبود و خیابان ژاله تازه باز شده بود ولی خاکی و سنگی بود. من قبل از اینکه وارد مدرسه دارایی شوم، مدرسه تجارت میرفتم. آن وقتها با دوچرخه به مدرسه میرفتم. در راه مدرسه بودم که به میدان ژاله رسیدم و به سختی داشتم درسنگلاخها رکاب میزدم. خیابانها مثل الان نبود که هر لحظه ماشین رد شود. خیابان باریک بود و یک ماشین پشتسرم هی بوق میزد. دستم را بلند کردم که بگویم چه خبرت است که خوردم زمین و بنا کردم به فحش دادن به راننده. راننده از ماشین پایین آمد. حالا شاه هم در ماشین نشسته بود. یکدفعه رضاشاه را دیدم و گفتم: «سلام علیکم». رضاشاه به راننده گفت: «ولش کن». بعد رو به من کرد و گفت: «ولی تو هم در خیابان دیگر دوچرخه سوار نشو». بعدها هم یک تئاتر برایش بازی کردم در خیابان سپه که من نقش سیاهیلشکر را بازی میکردم.
- تصویری که از رضاشاه در ذهن داریم یک تصویر قلدر و ترسناک است؛ وقتی او را برای نخستینبار دیدید نترسیدید؟
نه نترسیدم. شاید هم نمیفهمیدم که باید بترسم. بیشتر محو تماشای ماشین رولزرویس رضاشاه بودم که فرمانفرما آن را کادو داده بود به شاه تا در امان بماند؛ البته آخرش هم فرمانفرما کشته شد. در خانوادهمان هم حرفهای سیاسی زیاد نبود چون پدرم ملیگرا بود؛ هر چند عدهای مخالف رضاشاه بودند چون املاکشان را از دست داده بودند یا فردی از قوم و خویششان را رضاشاه کشته بود.
- وضعیت اقتصادی آن روزها چطور بود؟
خیلی خوب بود. شما فرض کن اگر 100تومان پول داشتی میتوانستی یک کوچه را به نامت بزنی. ما در تهران کوچهای در بازار داشتیم که اسمش کوچه 100تومانیها بود. علت اسمگذاری هم این بود که آنجا تاجری بود که 100تومان پول داشت.
- ولی چیزی که ما خواندهایم و شنیدهایم این است که مردم دچار فقر زیادی بودهاند.
درست است. اقتصاد عمومی مملکت ما خیلی ضعیف بود. حرف من ارزش پول است. درست است آن موقع مردم درآمد کمی داشتند ولی ارزش پولشان بسیار زیاد بود. میتوانستند با پولی که در میآورند چیزی بخرند یا سرمایهگذاری کنند و... .
- شما در این سن و سال خیلی چیزها را خوب بهخاطر دارید.
به خاطر این است که زیاد میخوانم و زیاد مینویسم و در واقع مطالعهام زیاد است. الان دارم کتابی مینویسم درباره حمله مغول و ورود ترکان به ایران.
- چرا خاطرات شفاهی خودتان را از حوادث تاریخی نمینویسید ؛ شما در تمام حوادث تاریخ معاصر بودهاید؟
من مقداری از این خاطرات را نوشتهام؛ مثلا در مورد محمدرضاشاه در کار جدیدم نوشتم، یا کشتن سردبیر مجله تهران مصور و راجع به رزمآرا و... .
- از حضور متفقین در ایران و قحطی نانی که در ادامه حضور نیروهای خارجی رخ داد چیزی یادتان میآید؟
بله. شهریور 1320 بود و من جوان بودم. آن وقتها 18سال داشتم. چند هواپیما در هوا پرواز میکردند و کاغذهایی را بر سر مردم میریختند. بمب نبود ولی مردم اینچنین چیزهایی را ندیده بودند و وحشت کرده بودند. میگفتند روسها ریختهاند و نزدیک تهران هستند. ما هم جوان بودیم. با بچههای کوچه و محل سوار دوچرخه شدیم و سمت سیدملک خاتون در خیابان خراسان رفتیم. رفتیم ته مسگرآباد که قبرستان بود و دیدیم روسها در بیابان برهوت زمین را کندهاند و سربازان روسی به سمت تهران نشانه رفتهاند. ما ایستادیم به خندیدن و نگاه کردن. بعد گفتند انگلیسیها هم از یک سمت دیگر آمدهاند. انگلیسیها ازسمت جاده شاهعبدالعظیم آمده بودند. دوباره با دوچرخه آنجابرگشتیم. دیدیم که چادر زدهاند و سربازها توی چادرند. گفتیم اینها کجا و آنها کجا؟ انگلیسیها خوشخنده بودند و میتوانستیم با آنها حرف بزنیم ولی روسها همهاش چپچپ نگاهمان میکردند. آمریکاییها هم پایگاهشان در دوشانتپه بود و سربازانشان هم در آنجا کمپ داشتند. یادم هست روسها به شهر نمیآمدند. مردم میگفتند که روسها وحشیاند.
- مردم نگاهشان به این 3جریان انگلیس و روس و آمریکا چطور بود؟
به نسبت انگلیسیها و روسها ،نگاهشان به آمریکاییها بهتر بود. مردم با آمریکاییها بیشتر میجوشیدند. من در خاطراتم از اینها نوشتهام. آنها (آمریکاییها) بعضی شبها مست میکردند. در یکی از شبهایی که من درکافهای بودم، بین لاتهای پایینشهر و آمریکاییها دعوا شد و سرباز آمریکایی را گرفتند و بردند. آمریکاییها در ظاهر مراعات میکردند.
- حوادث تاریخی را از گذشته دنبال میکردید؟
بله، آن وقتها هم دنبال میکردم ولی نسبت به الان خیلی کمتر. با این ابعاد تصویری که این روزها هست حوادث تاریخی برجستهتر میشوند ولی ما فقط روزنامه اطلاعات داشتیم و یک رادیو که شاید خیلی از مسائل را نمیگفت. اما کمابیش اخبار و حوادث گوش به گوش میرسید یا میدیدیم. مثل الان نبودکه شما الان اینجا صحبت میکنید 2دقیقه دیگر در آمریکا پخش میشود.
- رضاشاه و محمدرضاشاه را میشود با هم مقایسه کرد؟
نه، اصلا. قدرتی که رضاشاه داشت را هیچ وقت محمدرضاشاه نداشت. محمدرضاشاه میخواست مثلا دمکراتیک زندگی کند و مملکت را بچرخاند ولی رضاشاه قلدر بود و دیکتاتوری داشت و کسی جرأت نمیکرد نگاه چپ به او بکند. رضاشاه هر طوری حرفی میزد همان میشد. حاکم بود. ولی محمدرضا اطرافیانی داشت که بعضیهایشان خوب بودند و بعضیهایشان نه. کلا دوران متعادلی نداشت این محمدرضاشاه، برای همین میگویم مدیریتی که رضاشاه داشت پسرش نداشت. رضاشاه چیز دیگری بود که محمدرضا نمیتوانست آنطور باشد.
- حرفهایی جا مانده از مصاحبه
خانه من مثل کاروانسراست. اینور و آنور کتاب ریخته است. ولی این میز پذیرایی همیشه همینجا وسط هال پذیرایی است. یک مقدار خوراکی و میوه هم رویش میگذارم بماند چون عدهای گاهی بیخبر میآیند. اینها را میگویم که بعدا نگویید خانه فلانی مثل قهوهخانه قنبر شده است.
ما آن موقعها بخشی از پول توجیبیمان را هم قایم میکردیم و میرفتیم والیبال بازی میکردیم. من چون قدم بلند بود، در بازی یا آبشار میزدم یا پاسور بودم.
پدرم، من و برادرم را به دبستان نظام برد. آن زمان هرکسی نمیتوانست بچهاش را در مدرسه نظام بگذارد مگر اینکه بچه یک افسر باشد. من یا نمیماندم یا فرار میکردم ولی برادرم در دبستان نظام ماند. او کلاس 4 و 5 بود که شاه در 2کلاس بالاترش درس میخواند. برادرم 5 صبح از ری راه میافتاد و تا چهارراه پهلوی را پیاده میرفت. برادرم تحصیلاتش را در دبستان و دبیرستان و بعدش دانشگاه نظام تمام کرد و بعد به آمریکا رفت.
خودم را در آینه نگاه نمیکنم
- نزدیکترین دوست زندگیتان کیست؟
دوستی ندارم.
- قبلا هم نداشتید؟
دوستانی دارم که شاید ماهی یکبار هم را ببینیم ولی به آنها دوست نمیشود گفت. گرچه به آنها خیلی هم علاقه دارم و بسیار به من محبت کردهاند اما آن دوستی که میخواهید بگویم که مرتب هم را بیینیم و اینها... نه ندارم.
- طولانیترین روز زندگیتان کی بوده است؟
من همیشه خواب هستم و حتی خیلی وقتها تصویرم را هم در آینه نمیبینم. برای همین فرق کوتاهترین و طولانیترین روز را نمیفهمم.
- نظرتان درباره خوشبختی چیست؟
ببینید! خوشبختی و بدبختی هر کسی دست خودش است. آدمها خودشان باعث خوشبختی و بدبختیشان میشوند.
- بهنظرتان مظلومترین شخصیت تاریخی چهکسی بوده است؟
تمام آدمهایی مثل امیرکبیر که بچه آشپز بودهاند و باهوش و درایت رشد کردهاند اما آخرش مورد ظلم واقع شدهاند.
نظر شما