اسدالله امرایی: آن‌روز صبح زود به صدای گریه مضطربی از خواب پریدم.

به شتاب چراغ اتاقم را روشن كردم، ديدم كه تلفن غرق اشك‌هاي خودش است. از او پرسيدم چه اتفاقي افتاده كه گريه مي‌كند.

گفت: «چند‌ماه است كه هيچ زنگي دلم را نلرزانده. از هيچ تلفني كسي به من زنگ نزده... چه بلايي سر دنيا آمده؟ از تنهايي دق كردم بابا.»

مدتي طولاني به فكر فرو رفتم تا آنكه ناگهان فكر بكري كردم؛ بلافاصله از خانه بيرون رفتم و از خيابان شماره تلفن خودم را گرفتم و بلافاصله به خانه برگشتم. ديدم كه گوشي تلفن از خوشي برق مي‌زند.

از آن روز به بعد هر روز از خيابان به خانه‌ام تلفن مي‌كنم.

کد خبر 387522

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

دیدگاه خوانندگان

آخرین خبرهای بازار