همشهری آنلاین: بغض گلوی گنجشنگ‌ها را می‌گرفت، تن برگ‌ها مور مور می‌شد؛ و می‌لرزیدند به خود نیلوفرهای آبی.... اگر

تابستان نشین

غروب و تاریکی خورشید، غروب و سرک کشیدن تردید در جان جیرجیرک‌ها که شروع کنند یا نه.

غروب و حسی رو به انکار نور، غروب و تاریکی ... غروب و باریکی ثانیه‌ها...

لحظه‌های بیقراری تالاب و ماه ....

باور کن بغض گلوی گنجشنگ‌ها را می‌گرفت اگر خورشید پلک فرو می‌بست و نمی‌گشود چشم در فردا...

 باز بگذار پنجره را؛ این زوال نیست، فرود نیست، باز می‌گردد خورشید صبح فردا، نه فقط اینجا که سوی هر شهر و دیار، با دستانی پر از ستاره‌های فرو افتاده و می‌پاشد به آسمان هزاران ستاره و امید و نور؛ باز بگذار پنجره را

  • املش - روستای تابستان نشین
  • عکس: زهرا شیخایی

  برای دیدن ابعاد واقعی عکس اینجا را کلیک کنید

کد خبر 367232

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

دیدگاه خوانندگان

آخرین خبرهای بازار