چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۶ - ۰۷:۲۹

سعید جعفریان- کاوه مظاهری: زودیاک آخرین فیلم دیوید فینچر این روزها روی پرده است. به همین بهانه سراغ این فیلم، حاشیه هایش و حال و هوای خود فینچر رفتیم

فینچر سلطان مسلم بدبینی، فیلم جدیدی ساخته است. زودیاک فیلم عجیبی است که براساس یک ماجرای واقعی ساخته شده است؛ ماجرای غریبی که فقط خود خود فینچر می توانست آن را بسازد.

این مطلب پنجره ای است کوچک روبه دنیای تاریک استاد، که سعی کرده ایم در آن به حال و هوای کارهای او بپردازیم و برای این کار از یکی از آخرین مصاحبه های او با مجلة Esquire که به بهانة اکران زودیاک انجام شده است، کمک گرفته ایم

دنیای سرگرمی و سینما طوری دست به دست شده و به ما رسیده است که انگار یک جور داروست. مردم به تماشای فیلم ها می روند تا به خودشان بقبولانند که همه چیز روبه راه است. آنها دوست دارند یک همچین فیلم هایی را ببینند.

من نمی توانم این جور فیلم ها را بسازم. این برای من یک دروغ گویی بزرگ است. توی دنیا هیچ چیزی روبه راه نیست ؛ اینها حرف های دیوید فینچر است؛ فیلمساز گوشت تلخی که تیرگی و خشم از سر و روی تمام فیلم هایش فوران می کند.

فینچر نه تنها فیلم های تلخی می سازد، بلکه همین طور زهرماری هم فکر می کند: شما در طول زندگی، روی یک خط مشخص حرکت می کنید؛ خطی که هر چند وقت یک بار توسط افراد دیگری قطع می شود؛ در حالی که هیچ چیز در مورد شما نمی  دانند؛ چون آنها روی خط خودشان راه می روند. و ادامه می دهد: مردم پیش خودشان می گویند هفت (یکی از همان شاهکارهای زهرماری استاد) فیلمی راجع به پستی و خفت است.

آنها کاملا اشتباه می کنند؛ چون من فقط روی خط دوم حرکت کرده ام، همانی که گفتم، معنی این فیلم را فقط خودم می فهمم . و حرکت فینچر روی خط خودش، او را به فیلم زودیاک رسانده است؛ فیلمی عجیب دربارة یکی از عجیب ترین قاتل های سریالی تاریخ. این  جور حرف زدن فینچر اصلا غیرعادی نیست.

فیلم های او هم همین طوری اند؛ آثاری که انگار یک فیلسوف پشت دوربینش نشسته است؛ فیلسوف بدبینی که از شما به عنوان طعمه استفاده می کند: من همیشه دوست دارم فیلم هایی بسازم که ضربه های شدید روحی به تماشاگرش بزند؛ ضربه ای که یک کاری با مخاطب بکند. دقیقا نمی دانم چه کاری، اما دوست دارم همان کاری را بکند که تماشاگر به آن احتیاج دارد .

درست است، او با فیلم هایش با ما همین طور رفتار کرده. با دیدن هفت ، باشگاه مشتزنی یا بازی سرمان گیج می رود؛ انگار که با پتک ضربات کاری ای به ما زده  اند، خسته می شویم و خشمگین. این خاصیت فینچر است. انگار او با این آخری هم می   خواهد ما را گوشه رینگ گیر بیندازد و سر و صورتمان را مشت باران کند.

زودیاک هم مثل هفت فیلمی است راجع به یک قاتل سریالی. برای من ترسناک ترین چیز قاتلین سریالی، این است که آنها آدم هایی اند که پشت در خانه تان منتظر شما هستند. مقتول بعدی بدون شک شمایید! و این خیلی ترسناک به نظر می رسد؛ تفکری که برخلاف میلمان، فینچر دوست دارد با ما قسمت کند: می دانید، قدرت دوندگی آدم ها در شب کم می شود، نمی توانید درست بدوید. این درحالی است که آن حرامزاده توی یخچالش کلی آمپول برای کشتن شما کنار گذاشته است .

فینچر اینها را می گوید و لبخند می زند آن هم نه برای کنایه و یا طعنه، او از ته دلش می خندد! و این طبیعی است برای کسی که در 8سالگی از پدر و مادرش خواست برای تولدش یا یک تفنگ بادی بخرند یا یک دوربین هشت میلی متری. و چه خوب شد که دومی را خریدند والا مشخص نبود چه بلایی سر فینچر دوست داشتنی مان می آمد. فینچر موقع فکر کردن (کاری که بیشتر وقت ها به آن مشغول است) چشم هایش را ریز می کند و انگشت هایش را روی شقیقه اش فشار می دهد. 

معمولا در همین مواقع است که وقتی حرف می زند، بیش از حد هیجان زده است؛ وقتی از سیاهی فیلم هایش بگوید و از تیرگی بیش از حد این فیلم آخری می گوید: ببینید، شما وقتی که فیلم می سازید، مسئول این هستید که برای احساس تماشاگر راهی پیدا کنید، خب، راه من ناراحت کردن آنهاست... . او همین حالا هم ناراحت به نظر می رسد.

دیشب را بالکل پلک روی هم نگذاشته و کمی سردرد دارد. پشت میزی نشسته است که بیش از حد بزرگ و سیاه به نظر می آید. توی کتابخانه اش بیشتر از کتاب، فیلم چیده است که آن وسط فیلم های هیچکاک و کوبریک را در جای جداگانه ای گذاشته.

در کنارة اتاق تلویزیون بزرگی است که پهلویش یک پلی استیشن و یک xbox ولو شده اند و بیشتر وقت ها با آنها NFL07 (بازی کامپیوتری فوتبال) بازی می کند: من عاشق استراتژی چیدن هستم .

برای فینچر بازی کردن بسیار خوشحال کننده است، اما کارگردانی فیلم هرگز! برای من کارگردانی فیلم مثل بازی کردن یک جور شطرنج 4بعدی است!! کاری که به نظر من ناامیدکننده است. من فیلم می سازم چون این کار را دوست دارم.

فیلمسازی دردناک است، ترسناک است و من اینها را دوست دارم. و در ادامه از آرزوهای آینده اش می گوید، از بازی کامپیوتری ای که دوست دارد بسازد و اپرایی که کارگردانی کند. از نسخة موزیکال باشگاه مشتزنی و انیمیشنی که دوست دارد برای بزرگسالان بسازد؛ فینچری که از 8سالگی با همان دوربین هشت میلی متری از مرغ و خروس های حیاط شان فیلم می ساخت و روی آن موزیکی را که دوست داشت، می گذاشت، فینچری که در 45سالگی ما را به تاریک ترین زوایای ذهن یک قاتل دیوانه متصل می کند: مطمئن باشید از 35سالگی به بعد هیچ صداقتی را دوروبرتان احساس نخواهید کرد، اما من می خواهم توی فیلم هایم به آن صداقت برسم.

توی زودیاک خیلی از صحنه های فیلم را در مکان های واقعی فیلم برداری کردم؛ همان جاهایی که قاتل ما ملت را می کشت؛ یک جای لعنتی توی سانفرانسیسکو. 4نفر مختلف نقش زودیاک را بازی می کنند (چون هیچ وقت نفهمیدیم که کی است) و همه آنها براساس شهادت های شاهدان واقعی هدایت شده اند و نه من! و ادامه می دهد: می دانید این داستان تلخ، کاملا واقعی است.

جنایت است اگر ما از آن یک بازی کامپیوتری برای تفریح ملت درست می کردیم. آن باید یک فیلم می شد، یک فیلم فینچری . و نفسش را به شدت بیرون می دهد و انگشتانش را روی شقیقه اش فشار می دهد. ساخت زودیاک تمام شده است و حالا اکران شده. فینچر در فکر آزار دیگری است...
  
زودیاک واقعی که بود؟

دومین فکری که ممکن است بعد از دیدن زودیاک یقه تان را بچسبد، این است: آیا یک همچین چیزی امکان دارد اتفاق بیفتد؟ اما وقتی که منبع اقتباس این اثر را درست و درمان بشناسیم این حس تبدیل به یک ترس واقعی می شود. در اواخر دهة 60 و اوایل دهة 70، سانفرانسیسکو از وحشتی سیاه پر شده بود.

قاتلی سریالی موسوم به زودیاک دوره افتاده بود و هر کسی را که دوست داشت از دم تیغ می گذراند. این تازه شروع حادثه بود. این هیولای باهوش غیر از این، نامه های متعددی را هم برای پلیس هایی می فرستاد که به دنبال کشف معمای این قتل ها بودند؛ نامه هایی بسیار عجیب و گاهی تفسیر ناپذیر و با امضایی غریب (که نمونه هایش توی همین صفحه کار شده است)که بیشتر از آنکه پلیس ها را به سرنخ های توپی برساند، گیج شان می کرد.

با انتشار این نامه ها در مطبوعات بود که روزنامه ها به خاطر فرم امضای این دیوانه که شبیه علائم ستاره شناسی و اسطرلاب بود به او لقب زودیاک (منطقه البروج) دادند: من عاشق کشتن مردم هستم؛ چیزی که خیلی بامزه تر از تیراندازی به حیوانات در جنگل است؛ چون انسان خطرناک ترین حیوان ممکن است و این هیجان انگیز است. آره! کشتن بعضی از آنها من را به هیجان می آورد. وقتی مشغول این کار هستم، احساس می کنم دوباره در بهشت متولد خواهم شد!

اگر می توانید جلوی کارهای مرا بگیرید .*EBEORIETEMETHHPITI. بعدها سرنخ های زیادی به دست آمد و مظنونین زیادی دستگیر شدند، اما همگی به تناوب آزاد شدند و هویت آقای هیولا نامشخص ماند تا در سال 2007 فینچر با یک اقتباس نعل به نعل سراغ این اتفاق تاریخی برود اما قبل از آن پلیس سانفرانسیسکو بعد از 35سال در سال 2004 این پرونده را مختومه اعلام کرده بود؛ بدون اینکه اثری از قاتل مرموز شب های سانفرانسیسکو به دست بیاید و این یعنی اینکه زودیاک هنوز زنده است. این یعنی سانفرانسیسکو هنوز در تسخیر روح هیولاست.

تا می توانی کثیف تر!

تاکسی های زردرنگ، ماشین های شهرداری که از داخل یکی شان آهنگ راک شنیده می شود و ماشین پستی که رویش جمله مضحک همیشه از کد پستی استفاده کنید نوشته شده، تمام محوطه پشتی ساختمان کرونیکل را پر کرده اند.

هوپ پریش (طراح صحنه) برای این صحنه، 2500 بسته پستی درست کرده که روی خیلی هاشان تمبرهای 6 سنتی آیزنهاور چسبانده شده.

می گویند که میلیون ها دلار صرف همین جزئیاتِ دهه هفتادی شده. حدود یک ساعت به غروب مانده و نور محیط کاملا فینچری است؛ فریادی بلند می شود: یک بار دیگه .

هریس ساویدس نور صحنه را بررسی می کند. جیک جیلنهال (یکی از همان دو بازیگر کوهستان بروک بک ) با آن لباس قهوه ای زشت و بدقواره اش دور محوطه چرخی می زند و پشت یکی از ستون های اطراف صحنه می ایستد و نگاهی زیرکانه به چیزهای دور و برش می اندازد.

کات و فینچر با فریادش همه چیز را متوقف می کند. دستیارش داد می زند: از اول می گیریم و فینچر می پرسد: این واقعا دوره دامپستره؟... اینجا که بیش از حد تمیزه! توضیح بیشتر لازم نیست. همه می فهمند که منظورش چیست: داستان توی سال 1978 می گذرد و جزئیات صحنه فاصله زیادی تا حال و هوای آن سال دارد. عوامل صحنه تعدادی قوطی مقوایی درب و داغان و چند جور خرت و پرت دیگر را می ریزند گوشه خیابان. همه چیز مثل یک خیابان سانفرانسیسکویی واقعی می شود.

از اول می گیریم
دیدن جیلنهال و رابرت داونی جونیور و مارک رافالو در ماشین های دهه شصتی و هفتادی در حوالی شهر، آدم را به دوره ای می برد که زودیاک آدم کش محلة بِی (Bay Area) را تهدید می کرد.

در اواخر دهه 60 برای اولین بار، نامه هایی از طرف قاتل برای کارآگاه پاول آوری (داونی) و یکی از اعضای پلیس به اسم رابرت گِری  اسمیت (جیلنهال) که قضیه قتل ها حسابی روی اعصابش بود، فرستاده می شود. گِری  اسمیت بعدها همة آن نامه ها را در قالب یک کتاب منتشر می کند؛ کتابی که حالا مبنای ساخت زودیاک شده.

براد فیشر (تهیه کننده) می گوید: سانفرانسیسکو شهر گران قیمتی است، به صرفه نیست که کل فیلم را اینجا بسازیم. با این حال، جاهایی را که لازم بود توی مکان های واقعی باشند، همین جا، توی محلة بِی فیلم برداری کردیم .دون بارت (مدیر تولید) 24 درخت بلوط 45 فوتی را با هلی کوپتر به اینجا آورده و کنار خیابان کاشته. وزن هر کدام دست کم 250 کیلو می شود.

یک سیستم لوله کشی زیر زمینی، آب درختان را تأمین می کند. حدود 1600 تکه چمن و گل و بوته هم جاهای مختلف گذاشته شده تا منظره ای کاملا طبیعی به وجود بیاید.وندربیت (فیلمنامه نویس) می گوید: من پیش نویس اول فیلمنامه را با ناامیدی کامل برای فینچر فرستادم.

به نظرم او بهترین کسی بود که می توانست فیلم را بسازد. خودم را آماده کرده بودم که یک نه گنده بشنوم، ولی در کمال تعجب او گفت بله . در همین  حال یک ماشین حمل کوکاکولای دهه هفتادی از پشت وندربیت رد می شود. او می گوید که خیلی از مردم مدعی اند که مظنون اصلی زودیاک را می شناسند.

سال 1978 است. اولین خیابان بین خیابان های  هاوارد و میشن، نزدیک ایستگاه اتوبوس. اتوبوس های خاکستری در پس زمینه به این طرف و آن طرف می روند. راننده های شورلت های قهوه ای دهه شصتی در حال خوردن برگر و سودا هستند.

یک دفعه یکی از شورلت ها که راننده کوتاه قدی پشتش نشسته، با سرعت زیاد وارد صحنه می شود و تصادف می کند. فینچر تصمیم گرفته که کل فیلم را با فرمت دیجیتال فیلم برداری کند. او این بار کمی سریع تر از قبل کار می کند. بله، درست است.

او هم بالاخره سراغ سیستم دیجیتال ویپر (viper) رفت. ویپر باعث شده که او با کمترین نور هم بتواند کارش را پیش ببرد و همه چیز را با یک Playback ساده کمی بعد از فیلم برداری چک کند. پیش تر، مایکل مان از همین سیستم برای فیلم برداری صحنه های شب وثیقه استفاده کرده بود و نتیجه اش حیرت انگیز بود.

اما زودیاک اولین فیلم  هالیوودی است که کاملا با این سیستم فیلم برداری می شود.دوربین های سبک و پروژکتورهای کوچک باعث شده که فینچر از همه ترکیب بندی های دلخواهش استفاده کند.

او این  بار آزادانه تر از دفعات پیش عمل می کند، هر چند که هنوز هم فکر می کند: اینکه می گویند هزار راه برای کارگردانی یک صحنه وجود دارد، مزخرف محض است. برای کارگردانی یک صحنه فقط دو راه وجود دارد و راه دوم حتما اشتباه است .

* معنی این کلمات از نامة زودیاک هیچ گاه کشف نشد.

کد خبر 21454

دیدگاه خوانندگان

آخرین خبرهای بازار