پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۸۵ - ۱۱:۴۴

علی اکبر قاضی زاده: چه هیجانی دارد شنیدن صدا از دستگاهی که به جای صاحب صدا می خواند.

بعدازظهرهای گرم تابستانی که با پدرم به خانه باز می گشتیم با پدیده ای به نام موسیقی آشنا شدم. پدرم در قرنطینه فرودگاه مهرآباد کار می کرد و من از بس اهل خانه را عاصی می کردم برای رفع شر با او می رفتم.
هنوز مدرسه رو نبودم. رادیوی اتوبوس بعدازظهرها یا سنتور ورزنده داشت یا پیانوی محجوبی؛ یا سه تار عبادی پخش می کرد یا نی حسن کسایی. این نواها در پسر بچه ای به سن من چه حسی را باید بیدار می کرد؟ فقط می  فهمیدم باید این صدا را جدی گرفت؛ از بس جدی بود.

یادم هست صدای موسیقی روی ناله موتور اتوبوس که نمی کشید، می افتاد و من این مجموعه را یکی فرض می کردم.

پیش از صفحه و در دوران کوتاهی که به سن من قد نمی دهد، لوله های فنوکراف باب شد؛ از اواخر دوره ناصرالدین شاه تا احمد شاه. فناوری فنوگراف به گرامافون و صفحه شباهت داشت: صدا از درون یک شیپورو به کمک یک سوزن، روی یک استوانه موم کشیده اثر می گذاشت.

حالا اگر سوزن حساسی روی همان آثار ایجاد شده (حالا با شرایطی) حرکت می کرد، آن صدای اول به گوش می رسید. ساسان سپنتا بعدها تعداد زیادی از این استوانه ها را یافت، فنوگراف تازه ای ساخت و این صداهای در حال از بین رفته را احیا و ضبط کرد؛ کاری عظیم که کسی پیدا نشد تا در حد چنین کار کارستانی از سپنتا قدردانی کند، بگذریم.

من هنوز دبستانی بودم که با موجود مرموزی به نام گرامافون آشنا شدم: در خانه خواهرم که چنان از من بزرگتر بود که بیشتر به خاله می مانست تا خواهر. من و سیامک خواهرزاده ام که همسن من بود، حق دست زدن نداشتیم.

 آنان که حق داشتند دسته این دستگاه را می چرخاندند و ... اول خش و خش طولانی و بعد صدایی در می آمد که معلوم نبود از کجا می آید و صاحب آن کجاست: ماشین مشدی ممدلی، ارزون و بی معطلی... تا : بلیت فروش مشدی و، شوفر بی هنر داره، بهر مسافران خود، زحمت و دردسر داره،.. شوهرخواهرم سر به سر من می گذاشت: حالا می خوام رضاقلی رو صدا کنم. و بعد دوباره خش و خش و این بار آوازی به گوش می آمد که صاحب آن را خیلی بعد شناختم.

حسین محب اهری می گفت: بچه که بوده خش و خش مقدمه و متن صفحه ها را جزیی از اصل کار می دانسته. راست می گفت . من در خانه خواهرم آن خش و خش را بخش لازم و حتمی کارها می دانستم.

وقتی به جمع بچه های محل بازگشتم و از آن جعبه تعریف کردم و تصویر توله سگی که در برابر بوق گرامافون نشسته است، متوجه شدم کشف من کهنه است. این ماجرا به اواخر دهه ۳۰ برمی گردد.
اوایل دهه ۴۰ دوران صفحه های ۴۵ دور و عصر گرام های صحرایی ( برق و باطری) «توپاز» از راه رسید.

این گرامافون ها دو تکه داشت؛ در، شامل بلند گو و بدنه که اصل دستگاه بود. صدای جبلی و ایرج و ویگن را می شد حالا هرجا شنید. بخصوص مثل اینکه این گرام ها را برای سیزده به در ساخته بودند.

فروشگاه های بتهوون و شوبرت و هانی صفحه های ۷۸ و ۴۵ دور را می فروختند، نیز صفحه های موسیقی کلاسیک را که مشتری خاص داشت. صفحه های جاز و پاپ هم هنوز مشتری اندکی داشت.

همین سال ها گرام ماشین هم رایج شد: صفحه را در شکافی فرو می کردی و...که برای بعضی از مسافران تاکسی و خطی عذاب الیم هم بود. چون سلیقه ها جور نبود. شوفرهای خط شمیران- مثلاً- عادت داشتند صدای ضبط را بلند کنند، یک مشت تخمه توی دهان بریزند و بعد تخمه ها را یکی به یکی به لای دندان احضار کنند- بدون کمک دست- آن را بشکنند و پوست را از لای لب های نیمه بسته به بیرون بپرانند.

چنین مراسمی فقط با آهنگ های بازاری پرسر و صدا و ترانه های سوزناک عشقی جور در می آمد: از آنچه بنمودم، دگرپشیمانم ، گواه من قلبم، سرشک سوزانم،... در ارکستر این تصنیف ها همزیستی حیرت انگیزی میان جاز، تار، آکوردئون، ترومپت، قره نی ویلون و سازهای دیگر، نمی دانم به چه ترفندی به وجود می آوردند.

من خاطره «فتی سلمونی» راننده خط شمیران را از این نظر نمی توانم فراموش کنم. اسم واقعی او فتح الله یا ابوالفتح یا نامی از همین قبیل بود. وقتی مسافران را تکمیل می کرد و اگر همان مسافران درخواست می کردند، از حدود سید خندان مشغول می شد: اول پر سرو صدا قیچی کاری می کرد . بعد حاشیه گردن را تیغ می زد.آن وقت نوبت شست و شو می رسید و بعد سشوار و خشک کردن سر بعد شانه زدن و مدل دادن و... کرم کاری صورت و روغن زدن به موها.

همه این کارها را هنگام راندن و پخش موسیقی ویژه سروسامان می داد و همیشه در حدود پل رومی به مرحله روغن کاری می رسید و در میدان تجریش دستی بنز ۱۸۰ را که می کشید، دست او هم برای گرفتن مزد کار- در واقع کرایه- دراز می شد.

اوایل دهه ۵۰ وسیله دیگری مد شد به نام «کارتریج» که از نظر اندازه و شکل به نوارهای ویدیویی بتاکم شبیه بود. یک حلقه نوار دو ساعتی بود که خود به خود به اول برمی گشت و تعدادی کاررا پشت هم در خود داشت. این نوارها زمانی که بی ام و های ۱۸۰۰ و ،۲۰۰۰ آلفارومدو، پیکان جوانان در خیابان ها راه ا فتادند مد شد.

کارتریج خیلی دوام نیافت. چون روزگار طلایی کاست باید فرا می رسید که رسید.در میان همه انواع وسیله های حبس و پخش صدا، کاست بدون تردید از همه پرفروش تر است. دوره کاست با عصر شلوغ خوانندگان پرشمار معاصر شد. بنابراین از نظر تعداد و تنوع کارها نگرانی وجود نداشت- چنانکه هنوز ندارد . البته از سال ها پیش روش دیگری هم وارد بازار شد که هنوز هم رایج است؛ منتها در میان حرفه ای ها و آن نوار «ریل» بود.

نوار ریل چون دشوار و گران تهیه می شود و وسایل بیشتری می طلبد خیلی همگانی نشد. گرام های آکایی و سونی و گروندیک می خواهد و نوار ریل و سلیقه خاص. دوران کاست هنوز هم ادامه دارد. گواینکه حالا لوح فشرده   سی دی- مد روزتر است. سی دی کامل ترین و امروزی ترین وسیله برای حفظ صداست. حالا همه این صداها در سینه پردود و خس خسی تهران لابد فضای تهران، جایی ماسیده است.

در میان نوارهایی که دارم، یکی خیلی عجیب است: درد دل مرغ شب با نوای سه تار مرحوم احمد عبادی. پرنده اول از دور به زخمه های سه تار و درست در همان مایه- پاسخ می دهد. بعد - در حال سکوت حاضران- شاخه به شاخه نزدیک تر می آید و رو به روی نوازنده با او گفت و گو می کند.... باید به این امید بست: پرندگان بزرگ و کوچک که از آن بالاها می گذرند با شنیدن صدا، هم آوا شوند؛ نه اینکه بگریزند.

کد خبر 1747

برچسب‌ها