به گزارش همشهری آنلاین، صبح یک روز تابستانی بازپرس دادسرای جنایی تهران مثل هر روز وارد اتاقش شد تا به پروندههایی که روی میزش قرار داشت رسیدگی کند. دقایقی از حضور بازپرس در اتاقش نگذشته بود که سرباز کلانتری با پوشهای در دست اجازه خواست و وارد اتاق شد.
زن جوانی هم پشت سرش ایستاده بود و رنگ به چهره نداشت. بازپرس نگاهی به برگههای داخل پوشه انداخت و سپس سر بلند کرد و رو به زن جوان گفت: «خانم چه اتفاقی افتاده؟ یعنی چی که اینجا نوشته چند نفر وارد خانه شما شده و بچه ۴ ساله خواهرشوهرت را کشتهاند؟ شما کجا بودی؟ آنها چند نفر بودند؟ چطور وارد خانهات شدند؟»
زن جوان که گریه میکرد با صدایی گرفته گفت: «آقای قاضی نمیدانم چه کسانی بودند؛ آمدند داخل خانه من و بچهام را در حمام زندانی کردند و دخترخواهر شوهرم را خفه کردند و خانه را آتش زدند.»
بازپرس رضا هنرمند، رئیس اسبق شعبه چهارم دادسرای جنایی تهران که هر لحظه از شنیدن حرفهای زن جوان بیشتر تعجب میکرد، گفت:«من که متوجه حرفهایت نمیشوم، بیا بنشین روی صندلی و از اول توضیح بده ببینم چه اتفاقی افتاده است؟»
زن با رنگ و رویی پریده خود را به صندلی رساند و نشست و بعد با لکنت گفت: «بچه خواهرشوهرم پیش من بود. یعنی مادرش کارمند است و بچه را گهگاهی پیش من میآورد. البته بیشتر پیش مادرشوهرم میگذاشت اما آن روز مادرش هم کار داشت و نتوانسته بود بچه را نگه دارد. وقتی او را به خانه ما آورد، من قبول کردم نگه دارم تا او برگردد. هر چند خودم هم یک بچه کوچک دارم و نگهداری از ۲ بچه سخت بود اما قبول کردم.
حوالی عصر بود که دیدم زنگ خانه را زدند. فکر کردم خواهرشوهرم برگشته است. بدون اینکه بپرسم پشت در چه کسی است در را باز کردم، سپس در آپارتمان را باز گذاشتم اما چند ثانیه بعد ناگهان ۲ مرد سیاهپوش که صورتهایشان را بسته بودند وارد خانه شدند.
با دیدن آنها زبانم بند آمده بود. حتی نتوانستم جیغ و فریاد کنم. آنها من و بچهام را که در بغلم بود داخل حمام خانه انداختند و در را از پشت قفل کردند. بچه خواهرشوهرم خواب بود. هرچه به در کوبیدم و التماس کردم در را باز کنند، توجهی نکردند.»
زن که انگار نفسش به شماره افتاده بود کمی سکوت کرد. بازپرس از سرباز خواست برایش آب بیاورد. زن کمی از آب را نوشید و دوباره به گریه افتاد. حدود نیم ساعتی در حمام بودم که شوهرم از راه رسید و ما را نجات داد. اما بچه مرده و در آتش سوخته بود.
بازپرس با شنیدن حرفهای زن جوان به فکر فرو رفت، در همین موقع زن گفت: «من فکر میکنم این جنایت زیر سر عموی بچه باشد. او با برادرش مشکل داشت. شاید خواسته انتقام بگیرد.»
تناقضگویی در اظهارات زن
در حالی که بازپرس هنرمند دستور تحقیقات در این پرونده را صادر میکرد از زن جوان خواست به خانه برگردد اما در دسترس باشد تا در صورت نیاز برای تحقیق به دادسرا بیاید. هر چند زن جوان سعی داشت موضوع را به گردن فرد دیگری بیندازد اما بازپرس که متوجه تناقضگوییهای وی شده بود، دستور داد کارآگاهان او را تحت نظر بگیرند.
وقتی این زن از اتاق خارج شد، دقایقی بعد مادر طفل قربانی با حالی زار و نزار وارد اتاق شد. زن جوان که از مرگ تنها فرزندش شوکه بود، گفت: «شب قبل از حادثه با شوهرم که معتاد است جر و بحث کردم، چون خانوادهاش بهخصوص برادرش مرا خیلی اذیت میکردند. چند روز قبل هم برادرش به خانه ما آمد و جلوی اهل محل کتکم زد و تهدیدم کرد چنانچه از او شکایت کنم، زهرش را خواهد ریخت. با وجود این شکایت کردم و حالا مطمئنم که او با کشتن بچهام از من انتقام گرفته است.»
دستگیری عموی مقتول
بدین ترتیب دستور دستگیری و بازداشت مرد ۲۶ ساله صادر شد اما وی در بازجوییها منکر قتل برادرزادهاش شد و گفت: «من با برادرم و همسرش اختلاف داشتم اما این دلیل نمیشود بخواهم بچهاش را بکشم. من او را خیلی دوست داشتم. قسم میخورم در آتشسوزی خانه آنها دخالتی نداشتم. وقتی برادرم و همسرش از من شکایت کردند از همان زمان با او و خانوادهاش قطع رابطه کردم.»
با توجه به صحبتهای مرد جوان، او بازداشت شد و بازپرس پرونده دستور بازداشت پدر مقتول را نیز صادر کرد و به تحقیق و بازجویی از او پرداخت اما هرچه از این پرونده و تحقیقات از مظنونان میگذشت، بازپرس پرونده بیشتر به بیگناهی آنها و دخالت زندایی مقتول پی میبرد.
اظهارات پدربزرگ مقتول و شکایت از زنبرادر عروسش
بعد از ۲۴ ساعت از این جنایت، پدربزرگ این کودک با مراجعه به شعبه چهارم بازپرسی دادسرای جنایی تهران در حالی که به بازداشت پسرانش اعتراض داشت، گفت: «آقای قاضی! من از عروسم شکایت دارم. مطمئنم او عامل قتل نوهام است چراکه به خاطر اختلافهای خانوادگی انگیزه کافی برای این جنایت را داشته است.»
با استدلالهایی که پدربزرگ به بازپرس پرونده ارائه کرد، وی که تقریبا مطمئن شده بود عروس خانواده در این ماجرا نقش دارد، دستور بازداشت او را صادر کرد.
زن جوان که همچنان منکر ماجرا بود و با تناقضگویی قصد فریب و منحرف کردن مسیر تحقیقات را داشت، تحت بازجوییهای فنی، تخصصی قرار گرفت و سرانجام ۹ روز پس از این حادثه لب به اعتراف گشود و جزئیات این جنایت هولناک را فاش کرد.
اعتراف عروس خانواده به قتل
شیما با اعتراف به قتل بچه خواهرشوهرش گفت: «۱۶ ساله بودم که به زور مرا پای سفره عقد نشاندند. من علاقهای به ازدواج با شوهرم نداشتم، در همان مدت عقد باردار شدم با اینکه دوست داشتم بچهام را نگه دارم اما با فشار خانواده شوهرم مجبور به سقط جنین شدم. میگفتند آبرویمان میرود در حالی که من همسر عقدی او بودم. همیشه پیش خانواده شوهرم احساس سرخوردگی میکردم.
پس از ازدواجم به خاطر رفتار نامناسبی که خانواده شوهرم از همان ابتدا با من داشتند، کینه آنها را به دل داشتم و این اواخر دیگر از خانواده شوهرم متنفر بودم. خانواده شوهرم بهخصوص مادرشوهرم خیلی اذیتم میکردند. در جمع خانوادگی مدام تحقیر میشدم. آنها با من مثل یک خدمتکار رفتار میکردند با وجود آنکه خودم یک بچه شیرخواره داشتم، باید از بچههای خواهرشوهرهایم نیز نگهداری میکردم.
یکی از خواهرشوهرهایم به علت بیماری روانی و افسردگی شدید در بیمارستان بستری بود و پسربچه بازیگوشش نزد من بود. نگهداری از دختر خواهرشوهر دیگرم هم بهطور معمول بر عهده من بود. با این حال خانواده شوهرم همیشه از من طلبکار بودند.
من خودم بعد از زایمان دچار افسردگی شده بودم و رفتار خانواده شوهرم نیز باعث تشدید این حالتها شده بود، بنابراین وضعیت خوبی نداشتم. روز حادثه پسر خواهرشوهر دیگرم هم پیش من بود اما انگار آن بچه عمرش به دنیا بود چون پدرشوهرم به خانه ما آمد و بچه را با خودش برد. اگر او را نمیبرد آنقدر ناراحت و عصبانی بودم که میخواستم او را هم بکشم. باور کنید دست خودم نبود و فقط میخواستم از خانواده شوهرم انتقام بگیرم!»
بازپرس هنرمند پس از اعترافهای زن جوان، وی را به اتهام قتل عمد بازداشت کرد سپس دستور داد وی برای انجام آزمایشهای روانی به پزشکی قانونی فرستاده شود و سلامت روان او را بررسی کنند.
پس از تکمیل پرونده، متهم برای محاکمه به شعبه ۱۱۳ دادگاه کیفری تهران رفت و گفت: «روز حادثه بچه خواهرشوهرم نمیدانست چه نقشهای در سر دارم. به سمتش رفته و به شوخی گلویش را گرفتم و بعد خفهاش کردم.
میدانستم اگر آنجا را به آتش بکشم همه عموی بچه را مقصر میدانند. از باک موتور بنزین تهیه کردم و روی جسد ریختم، سپس آن را به آتش کشیدم و بعد هم به حمام رفتم و در را بستم تا داستان ورود افراد ناشناس واقعی جلوه کند. من این بچه را کشتم تا وقتی بزرگ شد به سرنوشت من دچار نشود و آرزوی مرگ نکند.»
خودکشی قاتل در زندان
وی در بیان آخرین دفاعیاتش گفت: «تقاضای من از دادگاه این است که زودتر مرا اعدام کنند تا از این وضع راحت شوم. درخواستی برای بخشش و آزادی ندارم، چراکه برای من فرقی بین آزادی و اعدام وجود ندارد و هر روز در زندان آرزوی مرگ دارم.»
در پایان جلسه، قضات شعبه ۱۱۳ دادگاه کیفری وی را به قصاص محکوم کردند اما چندی بعد زن جوان در زندان خودکشی کرد و پرونده این جنایت با مرگ وی بسته شد.
نظر شما