همشهری آنلاین: گییرمو دل تورو، فیلمساز مکزیکی برنده اسکار و خالق فیلمهایی چون «هزارتوی پن» و «شکل آب»، سالهاست از شیفتگان سینمای آلفرد هیچکاک است؛ شیفتگیای که خیلی پیش از شهرت جهانی او آغاز شد. دل تورو در جوانی کتابی درباره استاد تعلیق نوشت و سالها بعد، هنگام بازخوانی آن، به چشم یک «کپسول زمان» به نوشته جوانی خود نگاه کرد؛ هم بخشی از داوریهای آن روزگار را پس گرفت و هم همچنان بر برخی از مهمترین برداشتهایش درباره سینمای هیچکاک پای فشرد. کتاب او فقط مرور فیلمشناسی هیچکاک نیست، بلکه روایتی شخصی از مواجهه یک فیلمساز با یکی از بزرگترین استادان تاریخ سینماست. آنچه در ادامه میخوانید ترجمه مقدمه دل تورو بر چاپ جدید این کتاب است.
****
کتابی که اکنون در دست دارید، خواننده گرامی، در واقع یک کپسول زمان است. این کتاب زمانی نوشته شد که کمی بیش از بیست سال داشتم، حوالی دهه هشتاد میلادی. آن زمان نزدیک به پنجاه کیلو وزنم کمتر بود و بسیار بیشتر از امروز سرشار از یقین و اطمینان بودم. در آن روزگار، امیلیو و کریستینا گارسیا ریرا از من دعوت کردند تا در مجموعهای از کتابها درباره فیلمسازان بزرگ، که توسط دانشگاه گوادالاخارا منتشر میشد، همکاری کنم. قالب این مجموعه چیزی بود که «گزیده انتقادی» نامیده میشد؛ در آن، درباره هر فیلم در چارچوبی کوتاه صحبت میشد و به دیدگاههای منتقدان دیگری که غیر از نویسنده بودند نیز ارجاع داده میشد. در پایان، به ما اجازه داده میشد نظر خودمان را، موافق یا مخالف نظر نویسندگان مورد استناد، اضافه کنیم. ایده این بود که نوعی «هیچکاک برای مبتدیان» ارائه شود؛ کتابی که استفاده و مراجعه به آن آسان باشد.
در آن زمان، من تنها چند فیلم کوتاه ساخته بودم و در زمینه ساخت جلوههای ویژه گریم برای کارگردانان مختلف سینما و تلویزیون فعال بودم. با این حال، اضطراب و اشتیاقی عظیم برای بیان تمام آنچه درباره سینما بهطور کلی و بهویژه درباره سینمای هیچکاک احساس میکردم، داشتم. این کتاب فرصتی منحصربهفرد بود.
هنگام بازخوانی آن برای این چاپ، تصمیم گرفتم دیدگاههای آن جوان را که اکنون برایم تا حدی دور و بیگانه به نظر میرسد، دستنخورده باقی بگذارم. با این حال، همچنان بر این باورم و بر آن تأکید میکنم که دوره انگلیسی هیچکاک، از نظر مضمونی و سبکی، با استثناهایی معدود، خلاصهای از باقی کارنامه اوست. اگر اینگونه نگاه کنیم، «شمال از شمالغربی» محصول تکاملیافته «۳۹ پله» است و «روانی» نسخهای بهروزشده از «مستأجر: داستان مه لندن».
با این حال، در کارنامه آمریکایی هیچکاک لحظاتی از بازآفرینی درخشان نیز وجود دارد. امروزه معتقدم «بدنام» نشاندهنده هیچکاکی است که کنترل مطلقی بر ملودرام دارد؛ بسیار فراتر از مهارتی که در آغاز کارش از خود نشان میداد. همچنین معتقدم «جنون»، اثری عجیب که خاستگاه بریتانیایی هیچکاک را با دوره آمریکایی او ترکیب میکند، یکی از خیرهکنندهترین جواهرات کارنامه اوست.
تفاوت میان نظر من در چهلوسهسالگی و نظراتی که این جوان بیان میکند، بسیار زیاد خواهد بود: در ارزیابی برخی فیلمها یقین و بیرحمی بیش از اندازهای وجود دارد که با گذشت زمان، ارزششان را بیشتر و بیشتر درک کردهام — «مارنی» — و نوعی طعنه و کنایه نیز وجود دارد که با توجه به چیزهایی که در کار فیلمسازی آموختهام، امروز مرا آزار میدهد.
این کتابی است که در آن سینما همچون یک تمرین نظری فهمیده میشود، نه همچون واقعیتی متغیر و فیزیکی. این کتاب تأییدی مطلق بر نظریه «مؤلف» است؛ نظریهای که امروز آن را نادقیق و خطرناک میدانم. اما این کتاب یک کپسول زمان است که در آن، جوانی تلاش میکند آنچه را هیچکاک بهطور خاص برای خودش نمایندگی میکند ربیان کند. این کتاب نیایش یک فیلمساز جوان است که در جستوجوی الهام، آن را به دستنیافتنیترین المپ سینما تقدیم کرده است.
امیدوارم با این نویسنده جوان با سخاوت برخورد کنید. بالاخره، او پسر خوبی است. شاید هنوز امیدی به او باشد...
گییرمو دل تورو
لسآنجلس، ۲۰۰۸
نظر شما