همشهری آنلاین: روزگار از سال ۱۳۴۷ که «بیگانه بیا» روی پرده رفت و سینماروها برای نخستینبار با نام کیمیایی بهعنوان کارگردان مواجه شدند تا امروز که در تابستان ۱۴۰۵ «عشق در انفرادی» آخرین مراحل تولیدش را سپری میکند، تغییراتی بنیادین کرده، ولی بچه خیابان ری هنوز سر همان قرار قدیمی ایستاده است؛ قراری که کیمیایی جان و جوانیاش را پای آن گذاشت. سینما بود و عشق بود و امید و زهر تلخ مناسبات اجتماعی-سیاسی، با تمام مهابت ویرانگرش، نتوانست این قرار قدیمی را بر هم بزند.
درباره تأثیرش بر سینمای ایران هر آنچه بگوییم تکراری است. نکته کیمیایی پایمردی و اصرارش بر «بودن» است؛ آن هم در روزگارانی که گاهی الزام بر «نبودن»ش رسم مطلوب زمانه بوده؛ اینکه در همه این سالها در این سرزمین مانده و کار کرده و هیچگاه کار نکردن را فخر ندانسته و از انفعال، سپری برای کسب اعتبار نساخته است.
کیمیایی تا امروز ۳۱ فیلم بلند سینمایی را به ثمر رسانده؛ فیلمهایی که سندهایی تصویری از زمانهشان هستند و تاریخ را نه با زبان روزنامه که با بیانی سینمایی روایت کردهاند. هنوز هم اگر بخواهیم تصویر جامعه ایران در دهه ۱۳۴۰ را از سینما سراغ بگیریم، گزیری از مراجعه به «قیصر» نداریم.
برای درک جامعه ملتهب دهه ۱۳۵۰ چه سندی معتبرتر از «گوزنها» میتوانیم سراغ بگیریم؟ تصویر جامعه درگیر جنگ هشتساله و مصائب جنگزدگان در تهران دهه ۱۳۶۰ در «دندان مار»، تغییر جامعه در عصر سازندگی در «سلطان» و ایران عصر اصلاحات در «اعتراض» و... . این فهرست را تا همین فیلم آخر میتوان ادامه داد که تصویری از تهران همین جنگ متاخر که هنوز سایهاش بر سرمان است، در آن نمود دارد.
نمیدانیم چه زمانی برای سیویکمین بار عبارت «فیلمی از مسعود کیمیایی» بر پرده سینما نقش خواهد بست (سینمایی که رد دست خونی رضاموتوری هنوز از پرده سپیدش زدوده نشده است) ولی این را میدانیم که ضیافت همچنان ادامه خواهد داشت؛ ضیافتی که به قول احمدرضا احمدی قدرت و حکمرانیاش فقر لبخندی در طراوت و نابودی حادثه است.
نظر شما