همشهری آنلاین - الناز عباسیان : «اهل دیرکردن نبودی؛ همیشه سر وقت میآمدی. نمیگذاشتی آب در دلم تکان بخورد. همیشه حواست به من و بابا و داداشایلیا بود که مبادا نگران چیزی شویم. ۹سال و ۹روزت بود که روز نهم اسفند پرکشیدی، اما انگار پختهتر از این سالها بودی. آنقدر فهمیده و دلسوز که هرچه با خودم کلنجار میروم، میان خاطراتت جز مهربانی و ازخودگذشتگیهایت چیزی به یادم نمیآید. میدانم میخواستی تو هم بیپیکر، مثل دوستت ماکان، بمانی، اما حتماً دلت سوخت به آن همه التماسهای من به خدا و امامرضا(ع) که بالاخره، نهمفروردین، یکماه بعد از شهادتت پیدا شدی.»؛ این جملات بخشی از واگویههای خدیجه احمدیزاده، مادر شهید محمدطاها جعفری از شهدای میناب است؛ پسری که یکماه بعد از شهادتش، تنها یک تکه از پیکرش به خانواده تحویل داده شد. حرفهای خدیجهاحمدزاده تنها بخش کوچکی از غم جانکاه این مادر داغدیده است.
بیش از سنش مرد بود
محمدطاها در کارهای خانه یار و یاور من بود؛ برای خرید به مغازه میرفت و مایحتاج خانه را تهیه میکرد، آنقدر که بهندرت نیاز به خروج از خانه پیدا میکردم. اگر گاهی خودم بیرون میرفتم، با دلسوزی میپرسید که «مامان، چرا بدون من رفتی؟» هر وقت برای خودش خوراکی یا بستنی میگرفت، دوستانش را فراموش نمیکرد و برای آنها هم میخرید. میگفت: «تنهایی از چیزی لذت نمیبرم» و همه را در لذتهایش شریک میکرد. برادر کوچکش، ایلیا، مثل خیلی از بچههای دیگرگاهی رفتار و لجبازیهای کودکانه داشت اما محمدطاها با وجود آنکه گاه به نفع خودش نبود، گذشت میکرد و میگفت: «ایلیا کوچکتره و گناه داره، باید درکش کنین.» سن و سالی نداشت اما نسبت به برادر کوچکترش احساس مسئولیت داشت. یادم هست یکبار در مغازه اسباببازیفروشی، ایلیا اصرار کرد که یک وسیله بخریم. پول کافی همراه نداشتم. محمدطاها گریههای برادرش را تحمل نکرد و پسانداز خود را به من داد و گفت: «مامان، اگه میشه با این پول اون اسباببازی رو برای داداشی بخرید.» آنقدر این صحنه برایم تأثیرگذار بود که چشمانم پراشک شد. دلم برای ایلیا میسوزد که اینچنین برادری را دیگر کنارش ندارد.

گمشدههای حرمامامرضا(ع)
یـکی از بـهیادمـاندنـیتـریـن خاطرههای من از محمدطاها، مربوط به سفر خانوادگیمان به مشهد است. محمدطاها عاشق و شیفته امامرضا(ع) بود. تا آن سن، ۶ بار به حرم مطهر مشرف شده بود. آخرین بار، در شلوغی حرم، مشغول اقامه نماز بودم که پسرها پشتسرم نشسته بودند. بعد از نماز، یک آن دیدم بچهها نیستند. یکی از جمع گفت: «فکر کنم پسر کوچیکت گم شده بود و برادرش دنبالش رفت.» دلم هری ریخت. سراسیمه در حیاط حرم دنبالشان گشتم و صدایشان کردم. نمیدانم چند ساعت گذشت، اما برای من به اندازه یک سال سخت بود. بالاخره آنها را گوشهای از حرم پیدا کردم؛ هر دو ترسیده و گریهکرده بودند. محمدطاها به سختی برادرش را بغل کرده بود و دستش را روی شانههای او گذاشته بود تا در آن شلوغی دوباره گمش نکند. ایلیا در بغل برادرش آرام گرفته بود. آن صحنه تا همیشه در ذهنم نقش بسته است؛ پسری که در اوج شلوغی و هراس، تنها به فکر محافظت از برادرش بود.
از امامرضا ع پیکر پسرم را خواستم
از شهادت تا تشییع پیکر محمدطاها روزهای دردناکی برای خانواده ما بود. روز نهم اسفند، تنها چند دقیقه بعد از تماس مدرسه، صدای مهیبی شنیدیم. هراسان خود را به مدرسه رساندیم. محشر کبری بود؛ انگار اصلاً مدرسهای آنجا نبوده. بهدنبال پسرم از مدرسه تا بیمارستان آواره شدیم، اما اثری از او نبود. هر پیکری پیدا میشد، دعا میکردم محمدطاهای من نباشد، چون همچنان امیدوار بودم که زنده است. نمیدانستم این تازه شروع ماجراست. باید میان پیکرهای تکهتکه و صورتهای سوخته، نشانی از محمدطاها پیدا میکردیم. خدا برای هیچ پدر و مادری چنین لحظههایی نیاورد. هر بار کنار یک پیکر تکهتکه میرفتم، پاهایم یارای ایستادن نداشت و زانوهایم خم میشد اما چارهای نبود و باید محکم میایستادم. طاهای من نبود که نبود. حس عجیبی داشتم؛ پارادوکسی عجیب. نمیدانستم خوشحال باشم یا ناراحت. همچنان امیدوار بودم که شاید جایی رفته باشد. تا اینکه یک روز، از میان آوار، کیفش پیدا شد. تا صبح آن را بغل کردم و گریه کردم؛ تمام وسایلش سر جای خود بود، کتابها، دفتر مشقها و مدادهای کوچکش، انگار هنوز منتظر دستهای مهربان او بودند. گفتند کنار این کیف، تکههایی از یک پیکر پیدا شده و برای آزمایش دیانای باید منتظر بمانیم. شب سال تحویل، خانوادههای شهدا به گلزار شهدا دعوت شده بودند. من در آن شب به سراغ مزار معلم و همکلاسیهای فرزندم رفتم و با گریه و ناله از آنها خواستم که محمدطاها را صدا کنند تا به دیدار مادرش بیاید. چند روز پیش از آن، خادمان حرمامامرضا(ع) به منزل ما آمده بودند و من در آن دیدار، با دلی پر از امید و چشمانی اشکبار، از امامرضا(ع) خواسته بودم که پیکر فرزندم را به من بازگرداند. تا اینکه نهم فروردین، پس از یکماه انتظار طاقتفرسا و چشمبهراهی در میان اندوه و ناامیدی، به ما خبر دادند که جواب آزمایش دیانای مثبت اعلام شده و تنها یک تکه از پیکر محمدطاها شناسایی شده است. آن لحظه، هم از شدت اندوه بهخود میلرزیدم و هم از شکرگزاری که بالاخره فرزندم به آغوش من بازگشته بود. این رویداد را اجابت دعای خود از محضر امامرضا(ع) میدانم؛ همان حضرتی که محمدطاها عاشقانه دوستش داشت. در روز تشییع پیکر مطهرش، با آن تکه استخوان کوچک که تمام وجودش شده بود، دیدم که چه جمعیت عظیمی از مردم شهیدپرور میناب گرد آمدند تا این کودک معصوم را بدرقه کنند.

لباسی که هرگز نپوشید
روز پیش از شهادتش، برای خرید لباس عید فرزندانم به قشم رفته بودم و آنها را با خود نبرده بودم. محمدطاها بارها با من تماس میگرفت و با شوق و ذوق بسیار از زمان بازگشتم میپرسید. آن شب دیر به خانه بازگشتم و بچهها به خواب رفته بودند. صبح روز بعد، محمدطاها را بیدار کردم. لباسها را دید و کلی ذوق کرد اما دیرش شده بود. گفت: «مامانی، برم مدرسه بیام این لباسهای قشنگی رو که برای عید خریدی بپوشم.» این آخرین حرفی بود که از زبان پسرم شنیدم. حالا من دلخوشم به تماشای این لباسها و منتظرم که بیاید و آنها را بپوشد؛ چه آرزوی محالی!

مظلومیت کودکان میناب ابدی است
این روزها همه مردم با داغ خانوادههای میناب، همدردی میکنند اما معدود افراد غافلی هستند که با حرفهایشان دل ما خانوادههای شهدا را سوزاندهاند. دلم از حرفهای بعضی از مردم ناآگاه گرفته؛ آنهایی که آرزوی حمله رژیم کودککش اسرائیل و آمریکا به ایران را داشتند و آنهایی که این روزها میگویند «خب، این فاجعه میناب جزئی از تلفات جنگ است.» با این حرفها نمک بر زخم دل ما میریزند. این بچهها مظلوم و بیگناه بودند. تا دنیا، دنیاست، این جنایت جنگی از تاریخ پاک نخواهد شد. ما میرویم و فراموش میشویم اما مظلومیت کودکان میناب ابدی است. پدر محمدطاها در یک مصاحبه تلویزیونی در فراق پسرمان حرفی زد که دوست دارم دوباره تکرار کنم. در تمام کوچهها و خیابانهای میناب کودک شهیدمان را زنده میبینیم و از عمق جان باور داریم که شهیدان زندهاند و طاهای ما هم زنده است.

نظر شما