۴۵ روز پس از شهادت آرشا، مادرش در گلزار شهدای میناب از پیدا شدن کیف فرزندش مطلع می‌شود. کیف با وجود لقمه‌های مانده و خون روی آن، بوی خوشی مانند عطر حرم امام رضا(ع) داشت و خانواده آن را به موزه آستان قدس اهدا کردند.

شهید ارشا میرابی

همشهری آنلاین: الناز عباسیان | روزنامه‌نگار : این روزها شبکه‌های اجتماعی پر از تصاویر کودکانه شهدای مدرسه میناب است؛ از بازی و شیطنت‌های معصومانه‌شان تا سینه‌زنی‌های پرشورشان برای امام حسین(ع). اما یکی از پربازدیدترین فیلم‌ها سینه‌زنی آرشا میرانی ۷ ساله است؛ همان که روزی هدیه امام حسین(ع) به خانه پدری بود و حالا خودش در قافله‌سالار شهیدان قرار گرفته است. توفیقی دست داد تا در مراسم تشییع پیکر رهبر شهیدمان پای صحبت‌های پدر آرشا بنشینیم؛ مردی که روزی آرزوی تاجرشدن پسرش را داشت، اما امروز خودش را شاگرد مکتب پسری می‌داند که تاجر واقعی بودن را با جانش معنا کرد. روایت دلتنگی‌های عباس میرانی را با هم می‌خوانیم.

ماجرای عجیب کیف پسر مینابی | غمنامه‌ای از پدر کودک ۷ ساله شهید آرشا میرابی
پدر و مادر شهید آرشا میرابی

هدیه‌ حضرت امام حسین(ع) به ما بود

در سفر اربعین از آقا فرزندی خواستیم و او آرشا را به ما هدیه داد. آرشا در خانه ما به هدیه‌ امام حسین(ع) معروف بود. عاشق امام حسین(ع) بود و پرچم سرخ حسینی را خیلی دوست داشت. همیشه با من به هیئت هفتگی می‌آمد و در موکب‌ها خدمت می‌کرد. حتی بعد از شهادتش فیلم سینه‌زنی او در هیئت پربازدید شده. یک شب که با مادرش برنامه‌ «کربلای معلا» را نگاه می‌کردیم، آرشا به حدی غرق در برنامه شد که مثل ابر بهاری برای امام حسین(ع) و شهدا گریه کرد و ما تعجب کردیم. احساساتش را به زبان می‌آورد و از دوست‌داشتنی‌هایش می‌گفت. عاشق امام رضا(ع) بود. دوست داشت به مشهد برویم. نخستین روز جنگ ۱۲ روزه عازم مشهد بودیم که در میانه راه تماس گرفتند و گفتند جنگ شده؛ لطفاً برگردید. این حسرت بر دل آرشا ماند. اما قسمت این بود که اسم آرشا جور دیگری با امام رضا و حرم مطهرش گره بخورد. کیف آرشا که با ماجرایی عجیب بعد از ۴۵ روز دست ما رسید به موزه و کتابخانه آستان قدس اهدا شد.

ماجرای عجیب کیف پسر مینابی | غمنامه‌ای از پدر کودک ۷ ساله شهید آرشا میرابی
شهید آرشا میرابی

با شهادتش به من درس داد

پر از رزق و روزی بود. وقتی به دنیا آمد، زندگی‌مان به‌کلی تغییر کرد و حال و روز روحی و مالی‌مان خیلی بهتر شد. قبلا هرجا می‌رفتیم، مرا به نام خودم و مادرش می‌شناختند؛ اما حالا هرکجا می‌رویم، به اسم شهید آرشا شناخته می‌شویم و می‌گویند: «پدر شهید آرشا، مادر شهید آرشا.» چه پربرکت بود این پسر! من می‌خواستم آرشا تاجر شود؛ تجارت را در پول و مال و دنیا می‌دیدم. اما آرشا خودش تاجر بزرگ‌تری بود. با شهادتش به من یاد داد که این شهدا هستندکه معامله عظیمی انجام می‌دهند. این شهید عزیز هم دنیا را خرید و هم آخرت را؛ در این دنیا همه عاشق آرشا هستند و در قیامت هم با بهترین‌ها محشور خواهد شد.

ماجرای عجیب کیف پسر مینابی | غمنامه‌ای از پدر کودک ۷ ساله شهید آرشا میرابی

حسرت کفش نو در دل پسر

پسر فوق‌العاده باهوش و مهربان و حرف‌گوش‌کنی بود. روز آخر که آرشا می‌خواست به مدرسه برود، قصد داشت کفش‌های نویی را که برایش خریده بودم بپوشد. به او گفتم: «پسرم، امروز ورزش داری و این کفش سفید است؛ نپوش، فردا بپوش. امروز همان کفش قبلی را بپوش.» قبول کرد. و حالا من و مادرش مانده‌ایم و آن کفش‌ها. همیشه می‌خواست برنده باشد. عاشق بازی بود. پازل را خیلی دوست داشت و همیشه در مسابقه‌ پازل مرا می‌برد. دویدن را خیلی دوست داشت و هر روز بعد از مدرسه در کوچه‌ خانه‌مان با هم مسابقه می‌دادیم. من برای شوق آرشا همیشه بازنده می‌شدم، و آرشا با ذوقی وصف‌ناشدنی برای مادر و برادرش تعریف می‌کرد که‌ «بابا رو شکست دادم!» این شکست‌ها شیرین‌ترین شکست‌های زندگی من بودند. تازه چند روز بود که به خانه جدید و نوسازی رفته بودیم. خیلی ذوق این خانه را داشت و می‌گفت من اتاق بزرگ‌تر را می‌خواهم. او رفته و حالا ما توان نداریم در این اتاق را باز کنیم. کاش حداقل مدتی در خانه جدیدمان شاد و خوشبخت زندگی می‌کردیم. مدام با او در خانه حرف می‌زنیم و می‌گوییم ما چطور زندگی کنیم در خانه‌ای که تو ذوقش را داشتی؟ مگر نخواستی برایت چند گلدان بخرم؟ کجایی پس؟ هنوز اتاقت را نچیده‌ایم.

ماجرای عجیب کیف پسر مینابی | غمنامه‌ای از پدر کودک ۷ ساله شهید آرشا میرابی
پدر شهید آرشا میرابی

مکث

روایت بوی خوش کیف آرشا

۴۵ روز پس از شهادت‌آرشا، خانمی درگلزار شهدای میناب به سراغ مادرش می‌رود و خبر از پیداشدن کیف فرزندش می‌دهد. عباس میرانی، پدر شهید ماجرای پیداشدن کیف پسرش را اینطور تعریف می‌کند: «فردای آن روز با حس‌وحال عجیبی سراغ آن خانم رفتیم. کیف را گرفتم. محکم به سینه چسباندمش و بوییدم؛ بویی خاص و آشنا می‌داد. اما از همان لحظه سؤال‌ها هجوم آوردند: آیا آرشا لقمه‌اش را خورده؟ آبمیوه‌اش را؟ تشنه و گرسنه شهید شده؟ در خلوت، کیف را باز کردم. بویی عجیب و به‌شدت دلنشین صورتم را نوازش کرد. نه لقمه را خورده بود نه بیسکوییت‌اش را. آبمیوه هم ترکش خورده و ریخته بود روی کتاب‌ها. دلم شکست از اینکه پسرم گرسنه و تشنه پرکشیده بود. طبیعی بود این کیف با این خوراکی‌ها بعد از چندماه باید بوی بد می‌داد، اما برعکس بوی خاص و خوشی داشت. دفترش را درآوردم؛ گوشه‌اش ردِّ خون داشت، اما کم‌رنگ شده بود. دفتر را بو کردم و لرزیدم. ورق که زدم، قطرات خون آرشا روی گوشه‌ دفتر نشسته بود و آن بوی بهشتی از همان قطرات بود. شب کیف را در اتاق آرشا گذاشتم و آنجا خوابیدم. سحرگاه که برای نماز بیدار شدم، با اینکه کیف بسته بود، بوی خوشش همه اتاق را پر کرده بود. یادم آمد آرشا چقدر آرزوی زیارت امام رضا(ع) را داشت، اما جنگ ۱۲ روزه باعث شد به مشهد نرویم. راهی حرم شدیم تا کیف و لباس او را به موزه یا کتابخانه حرم اهدا کنیم. ما به غبارروبی حرم دعوت شدیم. در بارگاه ملکوتی آقا همان بوی خوش را با تمام وجود حس کردم. چند روز بعد، در مراسم اهدا، وقتی خادم‌های خانم حرم کیف را دیدند، با گوش خودم شنیدم که می‌گفتند: این کیف بوی حرم آقا را می‌دهد.»

ماجرای عجیب کیف پسر مینابی | غمنامه‌ای از پدر کودک ۷ ساله شهید آرشا میرابی

کد خبر 1052155

برچسب‌ها

پر بیننده‌ترین اخبار پایداری

دیدگاه خوانندگان امروز

پر بیننده‌ترین خبر امروز

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha