شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵ - ۱۹:۳۴

خواندیم که سندباد چون از غار نجات یافت، به ساحل آمد و روزها و شب‌ها در انتظار ماند تا کشتی‌ای از دریا روی به وی نشان دهد تا اینکه روزی کشتی‌ای در دریا پدید آمد.

سندباد شاخه‌ای از درختان بکند و جامه‌ای سفید از جامه مردگان بر سر آن کرد و به آنها اشارت داد و کمک خواست. زورقی از کشتی به سوی او آمد. سندباد را نجات دادند. چون به کشتی بازآمد، حکایت خود بازگفت. ناخدا او را احترام فراوان کرد. سر راه، او را به بغداد رسانده و سندباد از آنجا به منزلگاه خود رفت... و اینک ادامه ماجرا

چون از سفر بازگشتم، به خوشی و طرب بنشستم. آنچه به من روی داده بود را فراموش کردم. روزی از روزها هوای سفر بر سرم افتاد. تفرج‌ شهرها و جزیره‌ها را شوق‌مند شدم. دامن همت بر میان زدم. بضاعت گران‌قیمت‌ که مناسب سفر دریا باشد خریدم. بار بستم. از شهر بغداد روی به بصره نهادم و در آنجا کشتی‌ای بلند و وسیع خریدم. ناخدا و عمله از برای او مزدور گرفتم. غلامان و خادمان خود را بر او گماشته، بارها بر او بگذاشتم.

 جمعی از بازرگانان نیز مکان از من کرایه کرده، به آن کشتی آمده، در کشتی بنشستند. در غایت شادی و انبساط، روان شدیم. از جزیره به جزیره و از دریایی به دریایی می‌گذشتیم. شهرها و جزیره‌ها را تفرج کرده و بیع و شراعی همی کردم تا اینکه به جزیره بزرگ خاکی برسیدیم که هیچ‌کس در آنجا نبود. در آنجا قبه بود. بزرگ بازرگانان به تفرج او از کشتی به در شد. چون بازرگانان او را دیدند، ندانستند که تخم رخ است. او را با سنگ زدند و بشکستند. آبی بسیار مانند نهر از آن روان شد. جوجه رخ از او پدید گشت. بازرگانان او را از بیضه رخ به در آوردند. او را ذبح کردند. گوشتی بسیار از او بگرفتند.

 من در کشتی بودم. از کار ایشان آگه نشدم. در آن هنگام، یکی از خادمان گفت: یا سیدی! برخیز و این تخم را تفرج کن. من به تفرج او برخاستم. دیدم که بازرگانان او را شکسته‌اند. بانگ برایشان زدم که «چرا چنین کار کردید؟ اکنون رخ پدید آید و کشتی ما را بشکند». ما به گفت‌وگو اندر بودیم که آفتاب از چشم‌ها ناپدید شد. روز تاریک گشت. آنگاه سر به آسمان برداشتیم تا ببینیم که میانه ما و آفتاب حایل چیست. ناگاه دیدیم که پرهای رخ، میانه ما و آفتاب حاجب گشته. هوا تاریک گردیده و سبب این بوده است که چون رخ دید که بیضه او را شکسته‌اند، جفت خود را آواز داده، به کشتی احاطه کردند. به آواز بلندتر از رعد، بانگ بر ما می‌زدند. من ناخدا و عمله کشتی را بگفتم: پیش از آن‌که هلاک شویم، کشتی برانید. در حال ناخدا سرعت کرده، بازرگانان از جزیره به در آمدند.

کشتی را گشوده، بادبان برافراشتند. به کشتی نشسته، روان شدیم. رخ از ما غایب شد. ما به‌سرعت کشتی همی‌راندیم که از آنها خلاص شویم. ناگاه دیدیم که آنها از پی ما روان گشته، کشتی ما را احاطه کردند، هر یکی را سنگی بزرگ مانند کوه در چنگال است. پس رخ، سنگی را که در چنگال داشت به سوی ما انداخت. چون کشتی تند می‌رفت، سنگ خطا کرد؛ به کشتی برنیامد. نزدیک‌تر به کشتی بیفتاد ولی کشتی را از صدمت افتادن آن، اضطرابی بزرگ روی داد؛ ما را بلند همی کرد و پایین همی آورد. آنگاه جفت رخ سنگی که در چنگال داشت به سوی ما انداخت.

 سنگ او به حکم خدا بر دم کشتی برآمد و او را بیست پاره کرد. کشتی از هم بریخت. هر چه که در کشتی بود غرق گشت. من آهنگ خلاصی کردم. خدای تعالی تخته‌ای از تخته‌های کشتی به من رسانید. به آن تخته سوار شدم. آب را به پای خود می‌زدم. بادها و موج‌ها یاری می‌کردند. چون کشتی در نزدیکی جزیره غرق شد، به عنایت خدای‌تعالی به جزیره درآمدم ولی نفس بازپسین بود. از غایت رنجی که برده بودم، به حالت مردگان بودم. از گرسنگی و تشنگی به هلاک من چیزی نمانده بود.

کد خبر 10509

برچسب‌ها

دیدگاه خوانندگان