جنگ سرد این روند استعمارزدایی را به دوره‌ای پایدار برای قدرت‌های میانی تبدیل کرد. هر ۲ ابرقدرت، درگیر رقابت ایدئولوژیک جهانی، انگیزه داشتند دولت‌های تازه‌استقلال‌یافته را به رسمیت بشناسند، از شرکای ضعیف‌تر حمایت کنند و برای نفوذ در میان آنها رقابت کنند.

چین و آمریکا

همشهری آنلاین - گروه سیاسی: مجله فارن‌افرز در مقاله‌ای تحلیلی به قلم مایکل بکلی استاد علوم سیاسی در دانشگاه تافتس و پژوهشگر ارشد غیرمقیم در موسسه امریکن اینترپرایز و رئیس بخش پژوهش‌های آسیا در موسسه پژوهش سیاست خارجی نوشت:

در ژانویه، مارک کارنی، نخست‌وزیر کانادا، به رهبرانی که در مجمع جهانی اقتصاد در داووس گرد آمده بودند هشدار داد کشورهایی که میان واشنگتن و پکن گرفتار شده‌اند باید از مذاکره انفرادی دست بردارند. او گفت: «اگر پشت میز نباشیم، در منو خواهیم بود.» این جمله حال‌وهوای زمانه را به‌خوبی توصیف می‌کرد. در پایتخت‌ها و کنفرانس‌های مختلف، قدرت‌های میانی بار دیگر به موضوع روز تبدیل شده‌اند. گزارش‌های اندیشکده‌ها و ستون‌های مطبوعاتی، هند را کشوری تعیین‌کننده میان ۲ اردوگاه معرفی می‌کنند؛ از برزیل، اندونزی، عربستان سعودی و ترکیه به‌عنوان الگوهای موفق موازنه‌گری یاد می‌شود؛ و به استرالیا، کانادا، اروپا، ژاپن و کره جنوبی توصیه می‌شود هماهنگی بیشتری با یکدیگر داشته باشند و وابستگی کمتری به آمریکا پیدا کنند. واژگان تازه‌ای نیز رواج یافته‌اند: «خودمختاری راهبردی»، «چندهمسویی (همسویی همزمان با چند قدرت)»، «چندجانبه‌گرایی محدود» و «هندسه متغیر».

برداشت رایج این است که همه این تحرکات نشانه ظهور جهانی چندقطبی است؛ جهانی که در آن آمریکا تسلط خود را از دست می‌دهد و قدرت گرفتن سایر کشورها، جایگزین‌هایی برای نظم غرب‌محور ایجاد کرده است. در این نگاه، سلسله‌مراتب قدیمی جای خود را به نظمی شل‌تر داده که در آن دولت‌های میانی می‌توانند چانه‌زنی کنند، میانجی شوند و قدرت‌های بزرگ را علیه یکدیگر بازی دهند.

اما این تفسیر، اضطراب را با قدرت اشتباه می‌گیرد. قدرت‌های میانی نه به این دلیل بیشتر دیده می‌شوند که نیرومندتر شده‌اند، بلکه چون آسیب‌پذیرتر شده‌اند. شرایطی که طی دهه‌های گذشته به بسیاری از آنها اجازه رشد داده بود، در حال فرسایش است. سال‌ها این کشورها زیر چتر هژمونی آمریکا پناه گرفته بودند، از اقتصاد جهانی رو به گسترش بهره می‌بردند و بدون انتخاب میان قدرت‌های رقیب، با همه تجارت می‌کردند. آنها می‌توانستند بدون داشتن مقیاس قدرت جهانی، از مزایای آن استفاده کنند.

آن جهان در حال ناپدید شدن است. رشد اقتصادی کند شده، جهانی‌سازی به رقابت بر سر گلوگاه‌های راهبردی تبدیل شده و قدرت‌های بزرگ رفتاری تهاجمی‌تر پیدا کرده‌اند. آمریکا بیش از گذشته آماده است از برتری خود برای گرفتن امتیاز استفاده کند. چین نیز با یارانه‌های صنعتی و مازاد صادراتی، صنایع دیگر کشورها را تضعیف می‌کند؛ با بدهی و پروژه‌های زیرساختی، آنها را وابسته می‌سازد؛ و با فشار نظامی و تحریم اقتصادی، دامنه انتخابشان را محدود می‌کند. حاصل کار نه جهانی هموارتر با قدرت‌های میانی صعودکننده، بلکه جهانی خشن‌تر است که در آن ۲ قدرت برتر ابزارهای بیشتری برای وادار کردن دیگران به تبعیت دارند.

خطر اصلی این است که قدرت‌های میانی به این واقعیت تازه، با نمادسازی پاسخ دهند نه با راهبرد. نشست‌ها و شراکت‌ها شاید ظاهر استقلال ایجاد کنند، اما جای قدرت واقعی را نمی‌گیرند؛ قدرتی که بیش از پیش به توان تامین مالی، تولید و هدایت سامانه‌های عظیم فناوری، صنعت، اطلاعات، لجستیک و نیروی نظامی وابسته است. همچنین بیشتر کشورها دیگر نمی‌توانند میان آمریکا و چین شناور بمانند؛ از یکی امنیت بخرند، از دیگری کالا و از هر دو دسترسی به بازار. هرچه رقابت سخت‌تر شود، موازنه‌گری بیشتر شبیه خیانت به نظر خواهد رسید. واشنگتن و پکن کشورها را وادار خواهند کرد جایگاه خود را روشن کنند؛ از طریق محدود کردن فناوری، تغییر مسیر زنجیره‌های تامین، قطع همکاری اطلاعاتی، جلوگیری از سرمایه‌گذاری، افزایش تعرفه‌ها یا تهدید نظامی. در جهانی که دوباره سلسله‌مراتبی می‌شود، «میانه» یک بازار آزاد نیست؛ میدان مین است.

قدرت‌های میانی هنوز برگ‌هایی برای بازی دارند. بسیاری از آنها منابع، پایگاه‌های نظامی، بنادر، کارخانه‌ها، فناوری‌ها یا ارتش‌هایی در اختیار دارند که آمریکا و چین به آنها نیاز دارند. اما این مزیت‌های محدود، استقلال را تضمین نمی‌کنند. چنین دارایی‌هایی فقط زمانی امنیت و رفاه ایجاد می‌کنند که در سامانه‌های بزرگ‌تر حفاظت، فناوری، مالی و بازار ادغام شوند. بنابراین مسیر پیش رو، خرید بی‌پایان ائتلاف‌های موقت برای دور زدن واشنگتن و پکن نیست؛ بلکه همسویی است: انتخاب سامانه قدرت بزرگی که بهترین پناه را در برابر بزرگ‌ترین تهدید یک کشور فراهم کند، سپس تقویت توان ملی و استفاده از آن برای چانه‌زنی و کسب نفوذ در درون همان ائتلاف. این رویکرد خیال استقلال کامل را کنار می‌گذارد، اما چیزی ارزشمندتر را حفظ می‌کند: توان بقا و شکوفایی در جهانی خطرناک‌تر.

ورق برمی‌گردد

در بیشتر تاریخ مکتوب بشر، قدرت‌های میانی گونه‌ای در معرض انقراض بودند. از حدود ۲۰۰ سال پیش از میلاد تا ۱۸۰۰ میلادی، در هر مقطع زمانی بیش از نیمی از جمعیت جهان زیر سلطه فقط ۳ تا ۵ امپراتوری زندگی می‌کردند. دولت‌های متوسط وجود داشتند، اما با ظهور و افول مراکز امپراتوری، بارها بلعیده می‌شدند.

اروپا استثنای بزرگ بود. پس از فروپاشی امپراتوری روم غربی در قرن پنجم میلادی، دیگر هیچ فرمانروایی نتوانست بیش از حدود یک‌پنجم جمعیت قاره را کنترل کند. اما این پراکندگی، اروپا را به محیطی امن برای قدرت‌های میانی تبدیل نکرد. برعکس، صحنه‌ای خشن پدید آورد که در آن جنگ دولت‌ها را می‌ساخت و دولت‌ها جنگ را. رقابت، ضعیف‌ها را حذف و قوی‌ها را سخت‌تر و تهاجمی‌تر کرد و در نهایت شکارچیان صنعتی‌شده به وجود آورد. تا سال ۱۹۰۰، حدود ۵۰۰ واحد سیاسی اروپایی که حوالی سال ۱۵۰۰ وجود داشتند، به حدود ۲۰ قدرت کاهش یافتند؛ قدرت‌هایی که امپراتوری‌هایشان تقریبا ۸۵ درصد خشکی‌های زمین را پوشش می‌داد.

فقط پس از آنکه ۲ جنگ جهانی این نظم امپراتوری را در هم شکست، قدرت‌های میانی فرصت رشد پیدا کردند. جنگ‌ها قدرت‌های بزرگ را تضعیف و بی‌اعتبار کردند و در عین حال، ملت‌های تحت سلطه را به دولت‌های مستقل تبدیل ساختند. صنعتی شدن پیش‌تر جوامع را با راه‌آهن، تلگراف، آموزش، تولید انبوه و بوروکراسی‌های گسترده به هم پیوند داده بود. جنگ‌های جهانی این روند را شتاب دادند؛ میلیون‌ها نفر، از جمله اتباع مستعمرات، به ارتش‌های انبوه، اقتصادهای ملی و دولت‌های متمرکز کشیده شدند. پس از ۱۹۴۵، بسیاری از جوامع، سازماندهی و آگاهی ملی‌گرایانه‌ای را که در جنگ شکل گرفته بود، علیه سلطه امپراتوری‌ها به کار گرفتند. نتیجه، یک وارونگی تاریخی بود: به‌جای آنکه دولت‌ها در امپراتوری‌ها حل شوند، امپراتوری‌ها به دولت‌های مستقل تجزیه شدند. شمار کشورهای مستقل به‌شدت افزایش یافت و در نهایت ۴ برابر شد؛ روندی که ده‌ها قدرت میانی بالقوه ایجاد کرد.

جنگ سرد این روند استعمارزدایی را به دوره‌ای پایدار برای قدرت‌های میانی تبدیل کرد. هر ۲ ابرقدرت، درگیر رقابت ایدئولوژیک جهانی، انگیزه داشتند دولت‌های تازه‌استقلال‌یافته را به رسمیت بشناسند، از شرکای ضعیف‌تر حمایت کنند و برای نفوذ در میان آنها رقابت کنند. آمریکا چتر امنیتی و اقتصادی خود را بر آمریکای شمالی، اروپای غربی و نخستین زنجیره جزایر شرق آسیا ــ از ژاپن تا تایوان و فیلیپین ــ گستراند. واشنگتن نیرو در خارج مستقر کرد، بازار خود را گشود و به متحدانش سرمایه و فناوری داد. نظم تحت رهبری آمریکا البته همه‌جا خیرخواهانه نبود؛ واشنگتن در سرنگونی دولت‌هایی در شیلی، گواتمالا و ایران نقش داشت و در جریان جنگ ویتنام، هندوچین را به میدان نبرد تبدیل کرد. اما برای متحدانی مانند استرالیا، کانادا، ژاپن و آلمان غربی، هژمونی آمریکا نقش پناهگاه داشت و به آنها اجازه داد بدون تبدیل شدن به قدرت‌های بزرگ، ثروتمند، امن و بانفوذ شوند.

هژمونی شوروی خشن‌تر و فقیرانه‌تر بود. این نظام، خودمختاری اروپای شرقی را خفه می‌کرد و در بخش‌هایی از آفریقا، آسیا و خاورمیانه به خشونت‌های انقلابی دامن می‌زد. با این حال، شوروی نیز به شکل‌گیری جهانی متشکل از قدرت‌های میانی کمک کرد. مسکو از استعمارزدایی حمایت می‌کرد، رژیم‌های همسو را مسلح و تامین مالی می‌کرد و در اروپای شرقی ظرفیت صنعتی می‌ساخت. اتحاد شوروی به‌جای بلعیدن مستقیم دولت‌های متوسط، اغلب آنها را از طریق رژیم‌های اقماری در بلغارستان، چکسلواکی، آلمان شرقی، مجارستان و لهستان کنترل می‌کرد و از متحدان خارج از اروپا، مانند کوبا و ویتنام، حمایت مالی می‌کرد. بسیاری از این شرکا استقلال واقعی نداشتند، اما مرزها، بوروکراسی‌ها، ارتش‌ها، زیرساخت صنعتی و کرسی‌های خود در نهادهای بین‌المللی را حفظ کردند.

این ۲ هژمونی رقیب، روی‌هم‌رفته بنیان امنیتی دوران شکوفایی قدرت‌های میانی را فراهم کردند. پیش از ۱۹۴۵، دولت‌ها مرتب از نقشه جهان حذف می‌شدند. پس از ۱۹۴۵، مرگ دولت‌ها به پدیده‌ای نادر تبدیل شد؛ از حدود یک کشور در هر ۳ سال به تقریبا یک کشور در هر ۳۰ سال. برای بسیاری از کشورها، خطر فتح نظامی به پایین‌ترین سطح تاریخی خود رسید.

کد خبر 1039319

برچسب‌ها

پر بیننده‌ترین اخبار سیاست‌خارجی

دیدگاه خوانندگان امروز

پر بیننده‌ترین خبر امروز

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha