«امروز یکی از پرتکرارترین پرسش‌ها این است که خرابی‌های ناشی از جنگ یا فشارهای خارجی چه زمانی ترمیم می‌شود و اقتصاد چه موقع دوباره روی پای خود می‌ایستد. بعضی پاسخ‌ها روی عدد و زمان تکیه دارند: ۳سال؟ ۵سال؟ یا یک دهه؟ یا بیشتر؟ اما مسأله در اصل به زمان وابسته نیست، بلکه...».

مجتبی توانگر

«مجتبی توانگر»، پژوهشگر اقتصادی در مطلبی با عنوان «کشوری که از صفر دوباره ساخته شد» در شماره امروز همشهری نوشت:

امروز یکی از پرتکرارترین پرسش‌ها این است که خرابی‌های ناشی از جنگ یا فشارهای خارجی چه زمانی ترمیم می‌شود و اقتصاد چه موقع دوباره روی پای خود می‌ایستد. بعضی پاسخ‌ها روی عدد و زمان تکیه دارند: ۳سال؟ ۵سال؟ یا یک دهه؟ یا بیشتر؟ اما مسئله در اصل به زمان وابسته نیست، به نوع تصمیم‌ها و شیوه اداره اقتصاد وابسته است. اینکه چه چیزی را اصلاح می‌کنیم و از کجا شروع می‌کنیم، تعیین‌کننده مسیر است، نه صرفاً طول دوره بازسازی.‌ در هر صورت، یک کشور بعد از جنگ یعنی چه؟ یعنی شهری که سقف ندارد، خیابانی که زیر آوار رفته، کارخانه‌ای که خاموش شده، پولی که دیگر به درد خریدن هیچ‌چیز نمی‌خورد و مردمی که برای زنده ماندن، با سیگار، غذا یا هر کالای کمیاب معامله می‌کنند. آلمان بعد از جنگ جهانی دوم دقیقاً در همین وضعیت بود.

‌در سال ۱۹۴۵، آلمان عملاً توسط ۴ قدرت پیروز جنگ یعنی آمریکا، بریتانیا، فرانسه و شوروی اشغال و کشور به ۲ منطقه تقسیم شد و هر بخش تحت اداره یک فرمانداری نظامی قرار گرفت؛ از ۱۹۴۵ تا ۱۹۴۸، نه یک دولت مستقل وجود داشت و نه یک سیاست اقتصادی واحد. در غرب، آمریکا و متحدانش مدیریت را در دست داشتند و در شرق، شوروی ساختار متفاوتی را تحمیل کرده بود.

در این دوره، آنچه از آلمان باقی مانده بود بیشتر به یک اقتصاد فروپاشیده شبیه بود تا یک کشور. حدود ۲۰ درصد خانه‌ها نابود شده بود، بخش بزرگی از زیرساخت‌ها از بین رفته بود، تولید صنعتی به حدود یک‌سوم قبل از جنگ سقوط کرده بود و اقتصاد رسمی عملاً از کار افتاده بود. در بسیاری از شهرها، بازار سیاه تا نیمی از مبادلات را در دست داشت و پول عملاً نقش واقعی خود را از دست داده بود. در معاملات خُرد، سیگار آمریکایی تبدیل به واحد مبادله شده بود و در برخی موارد حتی غذا و کالاهای ابتدایی جایگزین پول شده بودند. در این بخش‌ (آلمان غربی) که تحت مدیریت فرمانداری نظامی آمریکا بود (تا سال ۱۹۴۸ که مستقل شد)، اقتصاد بسته و با قیمت‌گذاری دستوری اداره می‌شد. نتیجه این سیاست این بود که تقریباً یک قحطی نسبی شکل گرفت، چون تولیدکننده انگیزه‌ای برای تولید و عرضه رسمی نداشت. بازار رسمی عملاً خالی و بازار سیاه فعال‌ترین بخش اقتصاد با قیمت‌هایی گزاف شده بود. در کنار این وضعیت، نگاه متفقین نیز نقش مهمی داشت. در بسیاری از اسناد و تصمیمات اولیه، این تصور وجود داشت که آلمان نباید دوباره به یک قدرت صنعتی یا نظامی تبدیل شود. حتی در برخی سیاست‌ها، هدف، صرفاً بازسازی حداقلی زندگی بود، نه احیای یک اقتصاد قدرتمند. با این حال، همین کشور بعد از خروج آمریکایی‌ها در سال ۱۹۴۸ در کمتر از ۲۰ سال تبدیل شد به یکی از قدرت‌های اصلی صنعتی جهان و در دهه ۱۹۵۰ رشد اقتصادی سالانه‌اش در برخی سال‌ها به حدود ۸ تا ۱۰ درصد رسید. به همین دلیل بعدها این تحول را «معجزه اقتصادی آلمان» نامیدند، هرچند اگر دقیق نگاه کنیم، موضوع معجزه نبود، بلکه تغییر بنیادین در شیوه اداره اقتصاد بود.

‌نکته اصلی اینجاست که مشکل آلمان فقط کمبود پول یا نیروی انسانی نبود. مشکل این بود که کل سازوکار اقتصاد از کار افتاده بود؛ یعنی مردم کار می‌کردند، اما سیستم طوری طراحی شده بود که انگیزه تولید وجود نداشت. در چنین شرایطی، یک تصمیم متفاوت گرفته شد: به‌جای اینکه فقط پول تزریق شود یا کمک خارجی خرج مصرف شود، اول سراغ بازسازی اعتماد، قواعد اقتصادی و انگیزه تولید رفتند. همین نقطه آغاز تغییر بزرگ بود. اولین قدم، اصلاح پولی سال ۱۹۴۸ بود. در این سال، پول قدیمی کنار گذاشته شد و پول جدیدی به نام «دویچه مارک» وارد شد. در این فرایند، بخش بزرگی از پول‌های بی‌پشتوانه حذف شد و حجم نقدینگی به‌شدت پایین آمد. این کار در ظاهر فقط یک تغییر پولی بود، اما درواقع یک شوک بزرگ به کل اقتصاد بود. هدف اصلی این نبود که فقط پول عوض شود، بلکه این بود که مردم دوباره باور کنند پول ارزش دارد، قابل اعتماد است و می‌شود براساس آن برنامه‌ریزی کرد. بدون این اعتماد، هیچ سرمایه‌گذاری، تولید یا قرارداد اقتصادی شکل نمی‌گیرد، حتی اگر منابع واقعی وجود داشته باشد.

قدم دوم، تغییر سیاست‌های اقتصادی توسط «لودویگ ارهارد» بود؛ وزیر اقتصاد آلمان غربی. او بخش بزرگی از کنترل‌های قیمتی، سهمیه‌بندی‌ها و محدودیت‌های دوران جنگ را حذف کرد. قبل از این اصلاحات، وضعیت عجیب بود: کالاها وجود داشتند، اما در بازار پیدا نمی‌شدند چون قیمت‌ها دستوری بود و تولیدکننده انگیزه‌ای برای عرضه نداشت.‌با آزاد شدن قیمت‌ها، ناگهان کالاهایی که نایاب بودند دوباره وارد بازار شدند. نه به این دلیل که تولید یک‌شبه چند برابر شد، بلکه به این دلیل که تولید دوباره برای تولیدکننده صرفه اقتصادی پیدا کرد. در همان ماه‌های اول، تولید صنعتی از حدود ۵۱ درصد سال ۱۹۳۶ به حدود ۷۸ درصد در پایان همان سال رسید. اینجا یک نکته خیلی مهم روشن می‌شود: کمبود همیشه به‌معنای نبود کالا نیست. گاهی به این دلیل است که هیچ‌کس انگیزه تولید ندارد. اگر قیمت‌ها واقعی نباشند، اقتصاد به‌جای حرکت، قفل می‌شود.

بعد از خروج متجاوزین آمریکایی، در همین دوره، سیاست هم نقش مهمی داشت. «کنراد آدناور» به‌عنوان صدراعظم، ثبات سیاسی را حفظ می‌کرد و «لودویگ ارهارد» سیاست‌های اقتصادی را پیش می‌برد. بین این دو اختلاف وجود داشت. آدناور نگران بود که آزادسازی قیمت‌ها باعث نارضایتی مردم شود و دولت را تضعیف کند. حتی در یک مقطع به ارهارد هشدار داده شد که این سیاست ممکن است دولت را به خطر بیندازد اما پاسخ ارهارد این بود که اگر اقتصاد اصلاح نشود، اصلاً چیزی برای اداره کردن باقی نمی‌ماند. همین اختلاف دیدگاه بین سیاست کوتاه‌مدت و اقتصاد بلندمدت، در نهایت به موتور اصلاحات تبدیل شد. در روایت‌های تاریخی حتی آمده که آدناور با طنز به ارهارد گفته بود: «تو جادوگری»، چون کالاهایی که نایاب بودند ناگهان در بازار ظاهر شده بودند.

بعد از این مرحله، آلمان یک مدل اقتصادی خاص ساخت که نه سرمایه‌داری کاملاً آزاد بود و نه اقتصاد کاملاً دولتی. این مدل را «اقتصاد بازار اجتماعی» نامیدند. در این مدل، بازار اجازه داشت قیمت‌ها و تولید را تعیین کند، اما دولت نقش مهمی در تنظیم قواعد بازی داشت؛ یعنی دولت از یک‌ طرف جلوی انحصار را می‌گرفت، از طرف دیگر بیمه‌های اجتماعی و حمایت از کارگران را برقرار می‌کرد و در عین حال اجازه می‌داد رقابت شکل بگیرد. هدف این بود که هم تولیدکننده انگیزه داشته باشد، هم جامعه دچار بی‌ثباتی شدید نشود. به زبان ساده‌تر، آلمان تلاش کرد بین آزادی اقتصادی و عدالت اجتماعی تعادل ایجاد کند.

در همین زمان، تمرکز اقتصاد به‌طور کامل به‌سمت تولید داخلی، صنعتی و صادرات رفت. صنایع سنگین مثل فولاد، ماشین‌سازی، شیمی و خودروسازی محور اصلی شدند و تا پایین‌ترین زنجیره تولید، فعالیت اقتصادی استمرار یافت. شرکت‌هایی مثل فولکس‌واگن، زیمنس و بوش به موتورهای رشد تبدیل شدند. تولید صنعتی به سرعت رشد کرد و صادرات هم جهش بزرگی داشت؛ به‌طوری که آلمان از یک اقتصاد ویران، تبدیل شد به یک صادرکننده بزرگ صنعتی در اروپا. در این دوره، کمک‌های طرح مارشال هم وارد شد. اما نکته مهم این است که مقدار این کمک‌ها نسبت به برخی کشورها کمتر بود. مثلاً بریتانیا حدود ۳.۳ میلیارد دلار دریافت کرد، درحالی‌که آلمان حدود ۱.۴ میلیارد دلار گرفت. با این حال، آلمان رشد بسیار سریع‌تری داشت. دلیلش ساده بود: مسأله مقدار پول نبود، مسأله این بود که پول چگونه استفاده شد. آلمان این منابع را بیشتر صرف ساخت کارخانه، خرید ماشین‌آلات و تقویت تولید داخلی کرد، نه صرف مصرف کوتاه‌مدت یا گسترش هزینه‌های جاری.

یک نکته بسیار مهم دیگر هم در این تجربه‌ وجود دارد: اگر صرفاً فرهنگ یا سخت‌کوشی عامل اصلی توسعه بود، آلمان شرقی هم باید نتیجه مشابهی می‌گرفت اما چنین نشد. آلمان شرقی با اقتصاد دولتی، برنامه‌ریزی مرکزی و قیمت‌گذاری دستوری حرکت کرد. نتیجه این شد که با وجود نیروی انسانی مشابه، بهره‌وری پایین ماند و فاصله اقتصادی با آلمان غربی هر سال بیشتر شد. در نهایت تا پایان جنگ سرد، سطح تولید و رفاه در آلمان شرقی به‌طور محسوسی پایین‌تر بود. این مقایسه نشان داد که مسأله اصلی نه فقط فرهنگ، بلکه نوع حکمرانی اقتصادی و نظام انگیزه‌ها نیز هست. در واقع فرهنگ در کنار عوامل دیگر تأثیر لازم خود را پیدا کرده بود.



از دل این تجربه، درس‌های بسیار روشنی برای هر اقتصاد بحران‌زده یا اقتصاد پساجنگی، قابل استفاده است. اما ۲ نکته را مجدداً اصرار دارم تأکید کنم:

اول اینکه بازسازی باید از اعتماد شروع شود، نه از توزیع پول و قیمت‌گذاری دستوری که پول وارد مصرف و تورم می‌شود. آلمان اول پول را قابل اعتماد کرد، بعد رشد اتفاق افتاد و پول آلمان ارزش پیدا کرد. همان که در کلام امام شهید نیز بارها تکرار شده بود: «یکی از موضوعات مهم مربوط به اقتصاد، اصلاح نظام ارزی کشور است. در درجه اول، تقویت پول ملی است؛ دیگر حالا سیاستش، برنامه‌اش و کیفیت کار را متخصصان باید انتخاب کنند. پول ملی باید تقویت بشود؛ این، هم در واقعیت زندگی مردم اثر دارد، هم در آبروی کشور اثر دارد. حتی اگر چنانچه مثلاً می‌گویند«یک فرمولی وجود دارد که اگر [به آن] عمل کنیم، تورم می‌آید پایین، حتی تک‌رقمی ممکن است بشود اما قیمت ارز می‌رود فلان قدر می‌شود» این درست نیست؛ به‌خاطر اینکه اگر ارزش پول ملی با بالا رفتن قیمت ارز کاسته شد، تورم هرچه هم پایین باشد، این پول قیمتی ندارد و قدرت خرید برای مردم فقیر و ضعیف به‌وجود نمی‌آید. اگر می‌خواهید قدرت خرید برای مردم بالا برود، به پول ملّی باید اهتمام ورزید؛ یکی از اساسی‌ترین کارها این است» (۱۴۰۳/۱۲/۱۸).

دوم اینکه کنترل‌های اقتصاد تحمیلی توسط فرماندار نظامی آمریکا، اقتصاد آلمان را فلج کرده بود. «لودویگ ارهارد» با شجاعت و رادیکالیسم در برابر آمریکای متجاوز ایستاد و تمام فرامین دستوری و امضاهای طلایی را یکجا لغو کرد؛ این جرأت ملی‌گرایانه در برابر هژمونی آمریکا بود که اقتصاد را از چنگال استعمار اقتصادی آزاد کرد و معجزه را ممکن ساخت.‌

کد خبر 1037183

برچسب‌ها

پر بیننده‌ترین اخبار اقتصاد كلان

دیدگاه خوانندگان امروز

پر بیننده‌ترین خبر امروز

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha