همشهری آنلاین- الناز عباسیان | روزنامهنگار : احسان پسری آرام، متین و خوشخنده بود که هنوز خواندن و نوشتن را کامل یاد نگرفته بود، اما تقدیر، مشق مظلومیت را بر صفحه زندگیاش نوشت و او را به نامی آشنا در حافظه دردآلود این سرزمین بدل کرد. کلاساولی بود، اما همان قد کوتاه و دستان کوچک، برای همیشه در قاب دل مادرش ماند. فاطمه شریفی، مادر شهید احسان سالمینیا، مهمان تلفنی برنامه تلویزیونی همشهری بود؛ مادری که هر واژهاش بوی داغ، اشک و صبوری میداد.

کلاس اولیها در میان دود و آتش
فاطمه شریفی جوانتر از آن است که مادر شهید خطابش کنیم. او که تنها ۲۸ سال دارد لحظه اصابت موشک را این گونه روایت میکند: «۲ دقیقه بعد از اصابت موشکها به مدرسه رسیدم. لحظه برخورد را کامل دیده بودیم، اما هنوز امیدوار بودیم مدرسه را نزده باشند. باورمان نمیشد دشمن تا این اندازه بیرحم باشد. با همان امید، سراسیمه خودمان را به مدرسه رساندیم. وقتی رسیدیم، صحنهای دیدیم که هیچ مادری نباید ببیند؛ تعدادی از دانشآموزان با صورتهای خونین و لباسهای خاکآلود از مدرسه بیرون میآمدند. من فقط صدا میزدم احسان... احسان... اما او نبود.» وقتی وارد مدرسه شدند، دیگر چیزی شبیه مدرسه نبود؛ ویرانهای بود میان دود، آوار و اندوه. موشک دقیقاً وسط کلاس اول پسرانه اصابت کرده بود. بیشتر دانشآموزان کلاس اول یا سوخته بودند یا تکهتکه شده بودند. احسان نیز به تعبیر مادر، «امامحسینی شهید شد؛ ارباً ارباً...»کلمات در اینجا از نفس میافتند. مادر میگوید: «پاهایش را تقدیم حضرت علیاکبر(ع) و دستانش را تقدیم حضرت ابوالفضل(ع) کردم. صورتش چنان سوخته بود که پدرش تنها با نشانههایی بسیار اندک، از روی بینی و دهان و چانه او را شناخته بود.»
آخرین بوسه، آخرین یادگاری
در میان همه این داغها، خاطره آخرین روزهای احسان مدام در ذهن مادر مرور میشود. خودش میگوید: «احسان آخرین روز از سرویس جا ماند. خودم ماشین گرفتم و با پای خودم او را به مدرسه رساندم. موهایش را شانه کردم، بغلش کردم، بوسیدمش و رفت سر کلاس.» آخرین یادگاری احسان هم کفشهای عیدش بود؛ کفشهایی که مادر برایش خریده بود. احسان آنها را در خانه میپوشید و با شوق کودکانه راه میرفت. به مادرش میگفت «مامان میخواهم این کفش نو بماند؛ نگهش میدارم برای عید.» کفشها را فقط در خانه، روی فرش، با ذوق کودکانه امتحان میکرد و دوباره داخل کارتن میگذاشت؛ گویی میخواست شادی کوچک عید را برای روزی دیگر نگهدارد.

من داغدار همه فرزندان مینابم
این مادر داغدار، خود را تنها عزادار احسان نمیداند. خودش میگوید: «من تنها داغدار احسان نیستم. احساس میکنم همه آنهایی که شهید شدند، بچههای من هستند چون همهشان را دیده بودم؛ با هم میرفتند و میآمدند، با هم بازی میکردند. حس همه مادران را درک میکنم. این روزها یاد امام حسین(ع) و شهدای کربلا آرامم میکند. انشاءالله خبر نابودی این ۲ رژیم کودککش را بشنوم. خبریکه مرا آرام میکند. امیدم به خداست.» مادر شهید از کسانی میگوید که هنوز در برابر این جنایتها تردید دارند و میافزاید: «ببینند و هوشیار باشند. این رژیم کودککش همانهایی بودند که میگفتند میآییم برای وطن آزادی میآوریم. مگر بچههای معصوم ما چه گناهی کرده بودند؟ دشمن به هیچکس رحم نمیکند. روسیاه بودند، روسیاهتر شدند.»

کمتر از شهدای پسر یاد میشود
او در پایان به نکتهای اشاره میکند که نباید فراموش شود: «مدرسه میناب ۲ مدرسه مجزا بود. مدرسه دخترانه «شجره طیبه» طبقه دوم بود و مدرسه پسرانه «رهپویان شهدای خلیجفارس» طبقه اول. اما متأسفانه کمتر از شهدای پسر یاد میشود.»
نظر شما