سال ۷۹ بود. هوا سرد بود. اوایل زمستان بود. نوجوانی که خودش را خوب پوشانده بود کنار دکه‌ی روزنامه‌فروشی ایستاد. چشم‌هایش برق می‌زد.

دوچرخه شماره ۹۱۴

مردي كه در دكه نشسته بود، بي‌توجه نگاهش كرد و گفت: «هركدوم رو ورداشتي، دوباره آجر رو بذار روش. اگه باد ببردشون خودت بايد پولش رو بدي.»
نوجوان چيزي نمي‌شنيد. به نشريه‌ي توي دستش خيره شده بود. باورش نمي‌شد. آخر هيچ‌كس به نوجوان‌ها اعتماد نمي‌كرد، چه برسد به اين‌كه برايشان هفته‌نامه چاپ كند.

جيب‌هايش را گشت. خدا را شكر!‌ مقداري پول خرد ته جيبش بود. روزنامه را خريد و هيجان‌زده تا خانه دويد. توي اتاق نشست و نشريه را باز كرد. يكي يكي، كلمه به كلمه، صفحه به صفحه آن را خواند. انگار ذهن تشنه‌اش عبارت‌ها را جرعه جرعه مي‌نوشيد. چه لذتي داشت!

 * * *

سال 96 بود. زني دست بچه‌اي را در دست داشت، به سمت دكه‌ي قديمي كوچه‌شان رفت. به روزنامه‌ها نگاه كرد. باز هم چشم‌هايش برق زد. دوست قديمي‌اش در ميان روزنامه بود. به كودكش نشانش داد و لبخند زد.

مرد ميان‌سالي ، بي‌توجه نگاهش كرد و گفت: «هركدوم رو ورداشتي، دوباره آجر رو بذار روش...»

متن و تصويرگري: صبا نوزاد، 16ساله

خبرنگار افتخاري از رشت

کد خبر 399620

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 3 =