تیتر سه زیرسرویس

  • بادبادک نارنجی

    بادبادک نارنجی

    نزدیک ایستگاه اتوبوسِ خانه‌ی جدیدمان یک تیر چراغ‌برق بود. همان اولین روزی که از کنارش رد شدم، دیدمش. چشم‌هایم را دوختم بهش: یک بادبادک نارنجی! از آن‌هایی که یک دم بلند و دلبرانه دارند. حالا با همان دم نارنجی‌اش که قرار بود با آن، در آبی آسمان دلبری کند، گیر کرده بود به‌ سیم‌های برق.

  • با دوچرخه

    با دوچرخه

    لمس دوچرخه سلام دوچرخه‌جونم، امروز هم که نبودی. نگو که دوباره توی راه پنچر شدی!

  • آسمان بی‌ستاره، زمین پر ستاره

    آسمان بی‌ستاره، زمین پر ستاره

    هر بچه‌ای باید توی آسمان ستاره‌ی خودش را داشته باشد. این را از برنامه‌ی کودک یاد گرفته بودم. من هم بچه بودم، ولی ستاره‌ای نداشتم. آسمان کرمانشاه یک ستاره بیش‌تر نداشت. اگر آن را برمی‌داشتم، ستاره‌ای برای بقیه‌ی بچه‌ها نمی‌ماند. نمی‌فهمیدم چرا می‌گویند آسمان پرستاره.

  • «ماه‌گرفتگی» و چند شعر دیگر
  • دوچرخه سبیل بابات می‌چرخه

    دوچرخه سبیل بابات می‌چرخه

    سال ۸۱ بود، اولین دوره‌ی خبرنگاری‌ام. به بازار کلوچه‌پزها رفتم تا از تهیه و ساخت نان برنجی سوغات شهرمان، کرمانشاه، گزارش تهیه کنم.

  • رؤیا داشتن

    رؤیا داشتن

    دوچرخه‌ی عزیزم، وقتی داشتم فکر می‌کردم تو این روزها دلت چی می‌خواهد، به «رؤیا» رسیدم. راستش من هم مثل تو یک روزهایی هجده‌ساله بوده‌ام.

  • موج‌ها دل ما را که با خود نبرده!

    موج‌ها دل ما را که با خود نبرده!

    چندی‌پیش با یکی از مسئولان سازمان هلال‌احمر گفت‌وگو می‌کردم؛ می‌گفت ویرانی سیل، گاهی هفته‌ها یا ماه‌ها پس از وقوع حادثه، تازه رخ می‌نماید؛ خانه‌هایی که پی‌شان را آب ویران کرده، کشاورزانی که خاک حاصل خیزشان را آب، برده و شهرهایی که زیرساخت‌های اولیه‌شان، بر آب رفته است! و نگران بود که نکند، هم‌وطنانمان آسیب‌دیده را زود فراموش کنیم و...

  • کیک شکلاتی نوجوانی

    کیک شکلاتی نوجوانی

    پدرم عاشق روزنامه خوندن بود و مامانم عاشق جدول حل‌کردن. من هم وقتی خوندن و نوشتن یاد گرفتم، لابه‌لای برگه‌های روزنامه دنبال چیزی می‌گشتم که بشم مثل مامان و بابام. خب چی بهتر از دوچرخه و سه‌چرخه؟ از همون روزها شدم طرفدار پروپا قرصت و هر هفته عکس‌هات رو نگاه می‌کردم و لطیفه‌هات رو می‌خوندم و غش‌غش می‌خندیدم.

  • یک دوستی خیلی صمیمی

    یک دوستی خیلی صمیمی

    اولین‌باری ‌که ‌دوچرخه ‌را دیدم، یادم ‌نیست. از وقتی ‌یادم ‌می‌آید، ‌پدرم صدایم ‌می‌زد تا سه‌چرخه ‌را به ‌من ‌بدهد ‌و من ‌هم ‌ببرمش‌ پیش‌ مادرم ‌تا عکس‌هایش‌ را با هم ‌ببینیم ‌و داستان‌هایش ‌را برایم ‌بخواند.

  • با دوچرخه برای دل دوچرخه

    معرفی برندگان مسابقه‌ی «برای دل دوچرخه»

    با دوچرخه برای دل دوچرخه

    خودتان خوب می‌دانید که دل دوچرخه این‌روزها خیلی خوش نیست. دوچرخه‌ عادت داشت هرپنج‌شنبه، بی‌وقفه و توقف، هرهفته رکاب بزند و به دکه‌ی روزنامه‌فروشی‌ها برسد و بعد از آن‌جا رکاب بزند و به دست شما و خانه‌های شما برسد، این‌روزها سردرگم است.