از اتاقم بیرون می‌آیم و چشمم به ظرف میوه‌ی روی میز می‌افتد. سیبی برمی‌دارم. مثل زندگی‌ام است؛ سرخ و زیبا. پشت پنجره می‌ایستم، سیب را گاز می‌زنم و به بیرون خیره می‌شوم.

دوچرخه شماره ۸۷۸

هواي بيرون به نظر دلپذير مي‌آيد و همين وادارم مي‌كند پنجره را باز کنم. نسيم آرامش‌بخشي وجودم را پر مي‌کند. زندگي من مانند نسيم است؛ آرامش‌بخش، سبک و آسوده. زندگي‌ام مانند درختان خيابان است که زير باران خيس مي خوردند؛ تميز، تازه.

در راهرو به سمت اتاقم مي‌روم که گلوله‌ي کامواي بزرگ و قرمزي توجهم را جلب مي‌کند. دنبالش مي‌روم و در اتاق را باز مي‌کنم. مادربزرگم دارد برايم ژاکت مي‌بافد. مامان‌بزرگم زندگي‌ام است، کوه مهرباني!

 

عاطفه رزمي، 14 ساله از تهران

عكس: راضيه كرمي، 16 ساله

خبرنگار افتخاري از تهران

کد خبر 371276

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 7 =