کودکان > آثار نوجوانان
- تابستانهای دوران بلوغم را در مزرعه کوچک پدربزرگ و مادربزرگم گذراندهام که در مناطق کوهستانی شمال آلاباما زندگی میکردند.
شادترین خاطراتم نیز مربوط به همان روزهای گرم است. البته مجبور به انجام کارهای شاقی هم بودم، مثل تمیز کردن بوتههای سیبزمینی از وجود حشرات، جارو کردن حیاط با جارویی از چوب زغال اخته و گذاشتن چوب توی بخاری. از همه بدتر برایم به هم زدن شیر تازه برای گرفتن کره و سرشیر بود که همیشه از زیر آن در میرفتم. چون انگار صد سال طول میکشید تا کره درست شود! بالا و پایین بردن و تکان دادن آن ظرف کوفتی، کسالتبار و ملالآور بود و به معنی واقعی کلمه حوصلهام را سر میبرد و خسته و ناراحتم میکرد.
در سال 1934، یعنی سالی که ده سال داشتم، به سرعت در حومه شهرها تیرکهای بلندی علم شد و سیمهایی بین آنها کشیده شد و بیشتر مردم از نعمت برق بهرهمند شدند. الکتریسیته، روش زندگی و نحوه انجام کارها را برای کشاورزان تغییر داد. آنها صاحب اجاقهایی شدند که لازم نبود برای آن چوب ببرند. دستگاههای کرهگیری آمد که بدون اتلاف وقت با آن کره تهیه میشد. اتوهایی به بازار عرضه شد که لازم نبود روی اجاق بگذارند تا گرم شود. بیشک لوازم جدید مفید بودند ولی نه برای پدربزرگ. چشم او یک ماشین لباسشویی را گرفته بود که از یک ماه قبل از آمدن برق به منطقه، در فروشگاه گرومن دیده بود.
آن تابستان من و مادربزرگ توی باغ مشغول چیدن نخود فرنگی بودیم که صدای فریاد پدربزرگ را شنیدیم: «ایستر، بیا ببین چی برات خریدهم!»
مادربزرگ حرف دلش را با صدای بلند گفت:«باز این تحفه کله خراب چه گندی زده!»
فوری سطلها را زمین گذاشتیم و رفتیم که ببینیم این همه داد و هوار برای چیست. وقتی به ایوان پشت خانه رسیدیم، پدربزرگ را دیدیم که با افتخار و ژست تمام کنار یک جعبه بزرگ ایستاده بود.
مادربزرگ درحالی که چشم از آن ماشین عجیب و غریب برنمیداشت، از پلهها بالا رفت. از حالت چهرهاش خندهام گرفته بود، ولی میدانستم که خندیدن همان و اردنگی خوردن همان!
مادربزرگ پرسید:«این چیه؟»
پدربزرگ با افتخار اعلام کرد:«عزیزم این ماشین لباسشویی برای توست. نسیه خریدهم.» و فوری دستش را بالا برد و ادامه داد:« قبل از اینکه بگی به درد نمیخوره، باید بگم که آقای گرومن تضمین کرده این ماشین لباسهاروتمیز میکنه و دیگه لازم نیست اونهارو چنگ بزنی یا با چوب بکوبی یا بجوشونی. »
مادربزرگ با لحنی سرد گفت:«من که باور نمیکنم. هیچی لباسها رو تمیز نمیکنه مگه اینکه حسابی با صابون بمالی و چنگ بزنی.»
پدربزرگ گفت:«خیلی خوب. بذار امتحانش کنیم. اگه خوشت نیومد، میبرم پسش میدم. قول میدم. ببین، گرومن صابونش رو هم داده.» و دستش را فروکرد توی ماشین و یک جعبه بزرگ پودر ماشین لباسشویی رینسو بیرون آورد و گفت:«این هم فقط مخصوص ماشینه.»
آن هم برای مادربزرگ جدید بود چون او همیشه با صابونهای دستساز خانگی لباسها را میشست که زرد و هشت ضلعی بود.
مادربزرگ با تردید به جعبه پودر نگاه کرد و پرسید:«برای یه کپه لباس چهقدر باید از این پودر بریزم؟»
پدربزرگ شانه بالا انداخت: «هر چهقدر خودت فکر میکنی بریز.»
مادربزرگ نزدیکتر رفت و دور ماشین چرخید. «حالا چه جوری روشن میشه؟»
پدربزرگ کلیدی را نشان داد که در پهلوی آن بود و رفت تا از چاه آب بیاورد و توی ماشین بریزد. مادربزرگ هم در این فاصله شلوار، پیراهن و جورابها را جمع کرد.
بعد او جعبه رینسو را برداشت و دستور رویش را خواند و گفت:«نوشته یه پیمانه برای شستوشوی متوسط، یکی و نصفی هم برای لباسهای کثیفتر. ولی به نظر من لااقل باید چهار پیمانه بریزم تا لباسهای کثیف پدربزرگت پاک شه.» سپس مقداری را که فکر میکرد، یعنی همان چهار پیمانه را ریخت و برای محکم کاری یک پیمانه دیگر هم به آن اضافه کرد. بعد در ماشین را بست و با احتیاط آن را روشن کرد و به طعنه گفت:« حالا بریم بشینیم روی ایوون جلو و کمی استراحت کنیم تا ببینیم این ماشین معرکه چه گلی به سرمون میزنه!»
او هنوز باور نداشت که ماشین عجیب و غریب پدربزرگ به اندازه یک ارزن هم ارزش داشته باشد.
من توی تاب نشستم و کاتالوگی جدید را ورق زدم و مادربزرگ هم روی صندلی ننویی خودش سرگرم خواندن مجله کشاورزی شد. ولی طولی نکشید که صدای وحشتناکی شنیدیم. انگار تعداد زیادی آدم داشتند بالا و پایین میپریدند! هر دو نفرمان از جا پریدیم و از داخل خانه به طرف ایوان پشتی دویدیم.
مادربزرگ جیغ کشید:«اوه خدای من! زود باش یه کاری بکن! زود باش!» ولی من همینطور با دهان باز ایستادم. ماشین لباسشویی به پهلو افتاده بود و روی ایوان بالا و پایین میپرید. یکی از پایههایش از لبه ایوان پایین رفته و نزدیک بود ماشین توی حیاط بیفتد. کف فراوانی لااقل به ارتفاع چهل، پنجاه سانتی متر بالا آمده بود و داشت از ماشین سر میرفت و از روی ایوان تا توی حیاط راه افتاده بود و به طرف زمین ذرت میرفت.
مادربزرگ دوید و سیم ماشین را از پریز کشید. ماشین تکانی خورد و بیحرکت ماند ولی خبری از کم شدن کف پودر نبود. طولی نکشید که نصف زمین ذرت چنان پر از کف شد که انگار یک متر برف رویش آمده بود.
مادربزرگ با بغض گفت:«این آشغال رو باید هرچه زودتر پدربزرگت بذاره توی گاری و ببره به همون جایی که آورده. من میدونستم. من گفته بودم.» و با گوشه پیشبندش صورتش را پاک کرد و دوباره به زمین ذرت نگاه کرد و این بار به نظر رسید که کف کم شده است.
پدربزرگ هم که جایی توی مزرعه مشغول کار بود و صدای تلق و تلوقها را شنیده بود، با عجله آمد که ببیند چه شده است. تا او رسید، مادربزرگ فوری با قاطعیت تمام گفت:«این ماشین لباسشویی نوظهورت رو باید همین امروز عصر برگردونی سر جاش!» او حتی حاضر نشد یک بار دیگر ماشین را امتحان کند. بنابراین ما به جای استراحت توی ایوان، لباسها را از توی ماشین درآوردیم و به پدربزرگ کمک کردیم آن را توی گاری بگذارد و ببرد. بعد هم من و مادربزرگ همه لباسها را با دست شستیم. راستش آنقدر کف داشتند که هیچ لازم نبود دوباره صابون بزنیم و در حقیقت برای پاک کردن کف آنها مجبور شدیم آب چاه را خالی کنیم.
ولی آخر سر، این فاجعه کوچولو پیامد نسبتاً خوبی داشت. آن سال زمین ذرت محصول خوبی داد. از قضا ماده شیمیایی آن پودر، کود خوبی از آب درآمد. آن سال مقداری درآمد اضافه داشتیم و در نهایت مادربزرگ قانع شد که بار دیگر آن ماشین لباسشویی را امتحان کند. این بار خود او رفت و ماشین را خرید ولی از آن به بعد همیشه دقت میکرد که ماشین در سطحی صاف قرار بگیرد تا یک وری نشود. علاوه بر آن یاد گرفت که در استفاده از پودر هم دقت کند که از این نظر پدربزرگ خیلی ممنون او بود.
منبع: مجلهی «کریکت»، ژانویه 2010