دوشنبه 2 مهر 1397 | به روز شده: 40 دقیقه قبل

HAMSHAHRIONLINE

The online version of the Iranian daily Hamshahri
ISSN 1735-6393
شنبه 22 مهر 1396 - 01:31:00 | کد مطلب: 382723 چاپ
يادداشت

اتفاق

کودک و نوجوان > آثار نوجوانان - شب بود؛ تاریک و رازآلود. نور اتومبیل کوچه را روشن کرده بود. نزدیکی‌های سطل زباله کودکی با چشمان گرد قهوه‌ای به ماشین نگاه می‌کرد. کودکی که شاید شروع راهش تفاوت چندانی با بقیه نداشت.

دختر از ماشين پياده شد. غم حاکم بر کوچه را احساس مي‌کرد. پاهايش او را به سمت سوپري برد. اشکي در چشم‌هايش جمع شده بود که حالا وقت سرازيرشدنش نبود.

خريدش را کرد. از پله‌هاي مغازه آرام پايين آمد. پسرک سرش را از توي کيسه‌اش بيرون آورد و به او نگاه کرد. شيرکاکائويي را که خريده بود به طرفش گرفت وگفت: «براي تو خريدم. اميدوارم خوشحالت کرده باشم.»

پسر سرش را تکان داد و به نشانه‌ي تشکر لبخندي روي چهره‌اش پديدار شد. دلش مي‌خواست بارها و بارها اين لبخند را ببيند، ولي با پاهايش هم‌قدم شده بود و با تک‌تک نفس‌هايش براي او و بقيه‌ي بچه‌هاي كار آرزوي خوش‌بختي مي‌کرد...

 

مليکا نادري

14ساله از تهران

عكس: محمد‌مهدي پور‌عرب از كرج