جمعه 30 شهریور 1397 | به روز شده: 14 دقیقه قبل

HAMSHAHRIONLINE

The online version of the Iranian daily Hamshahri
ISSN 1735-6393
یکشنبه 7 خرداد 1396 - 06:30:00 | کد مطلب: 370020 چاپ
داستان

سینما

کودک و نوجوان > آثار نوجوانان - کنارش نشستم و دست‌هایش را توی دستم گرفتم. گفتم: «بزرگ بشم، می‌برمت سینما! سینما رفتی؟»

گفت : «نه! سینما چیه؟»

- سینما یه‌جای بزرگه. تاریکه. یه تلویزیون داره اندازه‌ی این دیوار. نه! نه! اندازه‌ی... اندازه‌ی... آها، اندازه‌ی کامیون!

گفت: «کامیون؟ کامیون چیه؟»

- کامیون ندیدی؟ اون ماشین گنده‌ها که باهاشون وسایل و این‌جور چیزها این‌ور اون‌ور می‌برن...

سرش را تکان داد و گفت: «آها... فکر کنم دیدم!»

پرسیدم: «زمان شما سینما نبود؟»

گفت: «سینما؟ سینما چیه؟»

گفتم: «آآآآقاجون، اذیت نکن. سینما دیگه!»

گیج و گنگ گفت: «سینما... سینما؟!»

گفتم: «همون‌جایی که یه تلویزیون گنده داره.»

پرسید: «امروز چند شنبه است؟»

- دوشنبه.

- فردا می‌خوایم «مادر» رو اکران کنیم.

غر زدم.

- آقا جوووون... چی می‌گی؟!

گیج و گنگ نگاهم کرد.

- آقاجون فردا باید یه انشا بنویسم درباره‌ي این‌که شما قبلاً شغلتون چی بوده و چی کار کردین. کمکم می‌کنین؟ شغل شما چی بوده؟

آقاجون انگار چیزی نشنید. پرسید: «فردا چند شنبه است؟»

- چندبار می‌پرسین؟ دوشنبه. فردا دوشنبه است.

مامان از خرید برگشت. دویدم سمتش و گفتم: «مامان، چی خریدی؟»

- داروهای آقا جون رو.

کیسه‌ی پر از داروها را نگاه کردم. از آن قرص‌های صورتی خوشم آمد. نگاهم را از آن‌ها گرفتم و به مامان دوختم. دست‌هايش را کنار بخاری گرم می‌کرد.

- مامان؟

- بله؟

- آقاجون چی کاره بوده؟

- می‌خوای چی کار؟

- باید درباره‌اش انشا بنویسم.

- بنویس آقا جونت آلزایمر داره.

- آلزایمر یه شغله؟

- نه! آلزایمر یه نوع مریضیه. یعنی فراموشی گرفته! هیچی یادش نمی‌آد. یادش نمی‌آد قدیم عاشق سینما بوده. تو سینما کار می‌کرده و بلیت می‌فروخته.

آقا جون زیرلب زمزمه کرد: «فردا می‌خوایم «مادر» رو اکران کنیم.»

 

مهسا منافی، 17 ساله

خبرنگار افتخاري از تهران

تصويرگري: دلارام‌سادات باقري، 16 ساله

خبرنگار افتخاري از شهرري