داستان > پری رضوی: خانواده‌ی قلاده‌ای پنجره‏‌ی اتاق من رو به خیابان است. نصف‌‌شب با صدای سگ‏‌ها از خواب بیدار می‏‌شوم و از پنجره‏‌ی اتاق، خیابان را نگاه می‏‌کنم. سگ‌‏ها ساعت دو به بعد توی خیابان پیدایشان می‌‏شود.

دوچرخه شماره ۹۲۰

برعکس من که حق ندارم بعد از تاريك‌شدن هوا بيرون بروم. مامان مي‏‌گويد: «حق نداري از ساعت شش و هفت به بعد بري تو کوچه...»

سگ‏‌ها پنج‌شش نفر هستند. مامان مي‏‌گويد آن‌ها خانواده‌اند. يك‌بار پرسيدم: «يعني مادر و پدر و چهار نفر بچه؟»

مامان با خنده گفت: «پسر، تعداد شمارش سگ‌ها نفر نيست. مگه آدم‌اند؟ واحد شمارش اون‌ها قلّاده است.»

راست هم مي‌‏گفت. تازه يادم افتاد كه يک‌بار همين سؤال، توي مسابقه‌اي تلويزيوني طرح شده بود.

بعضي‌وقت‌ها دلم به حال سگ‌ها مي‌سوزد، ولي نصف‌‌شب وقتي تماشايشان مي‏کنم، مي‌بينم خوب با مادرشان دنبال‌بازي مي‏‌کنند. بچه‏‌ها خيلي زرنگ‌اند. با کوچک‌ترين صداي ماشين توي بلوار، پشت درختان قايم مي‏‌شوند.

 با خودم فكر مي‌كنم اگر خانه‌ي ما ديوار نداشت، ديوارهاي خانه در نداشت و اتاقمان پنجره نداشت، سگ‏‌هاي بيدار نصف‌‌شب با ما چه‌کار مي‏‌کردند؟

پنجره‏‌ي اتاق من مستطيلي‌شکل و رنگ همه‌ي پنجره‌‏هاي خانه‏‌مان هم بنفش است. پدرم عاشق رنگ قرمز است و مامان، عاشق آبي آسماني. اما با اين‌که مي‏‌دانستند من عاشق خورشيدم، موقع رنگ‌کردن پنجره‌‏ها از من سؤالي نکردند. نقاش براي اين‌که دعوا نشود، دو رنگ آبي و قرمز را مخلوط کرد و پنجره‏‌ها را بنفش رنگ زد.

 

پنجره‌ي زنبيلي

هم‌سايه‏‌ي بالايي خانه‏‌مان پيرزن بامزه‌‏اي است. او از تنهايي مي‌‏ترسد و مادر به هواي اين‌که زياد تنها نباشد، بعضي شب‏‌ها مرا به خانه‏‌ي او مي‏‌فرستد. او براي اين‌که من حوصله‏‌ام سر نرود، قصه‏‌هاي گرم و قديمي برايم تعريف مي‏‌کند و من خيلي گرمم مي‏‌شود.

بيچاره نمي‏‌داند من عاشق عنکبوت پرنده هستم. موقعي که از قصه حوصله‏‌ام سر مي‏‌رود، خودم را به خواب مي‏‌زنم. آن‏وقت به مادرم زنگ مي‏‌زند تا پدرم را بالا بفرستد. پدرم به جاي در زدن، هميشه سرفه مي‏‌کند. پيرزن هميشه از بابا خواهش مي‏‌کند که بنشيند و چايي بخورد. ولي بابا با تکان‌دادن سرش تشکر مي‏‌کند. بيچاره پيرزن نمي‏‌داند که بابا از پيرزن‏‌ها خوشش نمي‏‌آيد.

پنجره‏‌هاي خانه‌ي پيرزن پرده ندارد. او زياد از پنجره‏‌هايش استفاده مي‏‌کند. مثلاً موقعي که سبزي يا نان لازم دارد، طناب را به دسته‏‌ي زنبيل مي‏‌بندد و پول را تويش مي‏‌گذارد و از کساني که از زير پنجره رد مي‏‌شوند، خواهش مي‏‌کند برايش سبزي يا نان بخرند.

پيرزن تازگي‏‌ها به غريبه‏‌ها اعتماد نمي‏‌کند. چون بعضي از آن‌ها نه‌ تنها برايش سبزي يا نان نمي‏‌خرند كه پولش را هم با زنبيل مي‏‌برند.

پنجره‏‌هاي خانه‌ي پيرزن يک اندازه نيستند. پنجره‏‌ي آويزان‌کردن زنبيل، از همه کوتاه‏‌تر است. پيرزن موقعي که طناب را به زنبيل مي‏‌بندد، تا کمر خم مي‏‌شود و زنبيلش را پايين مي‏‌فرستد. اما پنجره‌اي که از آن هم‌سايه‏‌ها و مردم را يواشکي مي‏‌بيند، ديوارش كمي بلندتر است و پيرزن زير پايش بالش نرمي مي‏‌گذارد تا قدش به پنجره برسد.

بابا مي‏‌گويد: «پيرزن فضول.»

مامان ناراحت مي‏‌شود و مي‏‌گويد: «بيچاره از تنهايي اين کار رو مي‏‌کنه.»

 بابا مي‏‌پرسد: «پس چرا مادر من كه تنهاست، اين‌طور فضول نيست؟»

مامان فوري جواب مي‏‌دهد: «براي اين‌که خانه‌‌ش به بيرون پنجره‏‌اي نداره.»

مامان راست مي‏‌گويد. تنها پنجره‏‌اي که خانه‌ي مادربزرگ دارد، پنجره‏‌ي بلندي رو به حيات است. مادربزرگ از آن‌جا حيات خانه‏‌اش را مي‏‌بيند. وقتي گربه‏‌ي سياه از ديوار حيات پايين مي‏‌پرد تا به آشپزخانه برود، مادربزرگ دست راستش که انگشتر بزرگ دارد به شيشه مي‏‌کوبد تا گربه را بترساند.

 

پسري كه از دست رفت؟

پنجره‏‌هاي اتاق دخترعمه‏‌ام به هيچ دردي نمي‏‌خورند. عمه هفته‏‌ي پيش از بابا خواسته بود پنجره‏‌هاي خانه‌شان را قفل بزند. عمه خيلي ناراحت بود...

آخر پسرعمه از پنجره، دختر همسايه‏‌ي روبه‌رويي را ديده بود و عاشق او شد. عمه مي‏‌گفت: «پسرم از دست رفت.»

ولي بابا مي‏‌گفت: «چرا از دست رفت؟ ازدواج کرد و رفت.»

مامان يواشکي مي‏‌خنديد.

اما آخر سر، به اسرار عمه، بابا پنجره‌هاي خانه‌شان را قفل زد و شيشه‏‌ها را هم رنگي کرد.

 

پنجره‌هاي بي‌تقصير

پنجره‏‌هاي مدرسه‏‌ي ما را ميله‏‌بندي کرده‏‌اند؛ مثل قفس حيوانات. اما بچه‏‌ها از اين پنجره‏‌ها خيلي استفاده مي‏‌کنند. بعضي از آن‌ها، ‌از پنجره دوستانشان را صدا مي‏‌کنند. بعضي وسايل لازم دوستانشان را برايشان، از پنجره بيرون مي‏‌اندازند و بعضي هم خبرهاي مهم مدرسه را از پنجره به هم مي‏‌گويند.

مردم از پنجره‌هاي رو به خيابان مدرسه‌مان نارازي‌اند. بعضي از بچه‌ها حرف‏‌هاي بد به مردم مي‏‌زنند و در مدرسه قايم مي‏‌شوند. يک‌بار هم يکي از بچه‏‌ها آشغال تخمه روي سر يک نفر کچل ريخته بود.

همان موقع خانم مدير دستور داد: «همه‏‌ي پنجره‏‌هاي مدرسه تا يک هفته بسته بمونن، حتي اگه همه خفه بشن.»

وقتي ماجراي پنجره‏‌هاي مدرسه را براي مادر تعريف مي‏‌کردم، خنديد و گفت: «پنجره‏‌ها تقصيري ندارن. ولي اي ‏کاش بچه‏‌ها مردم رو اذيت نمي‏‌کردن!»

 

پنجره‌شناس محل

من از پنجره‏‌ي سر خيابان مي‏‌ترسم. درست بالاي مغازه‏‌ي دوچرخه‏‌سازي است. زني از آن بالا خيلي بد نگاهم مي‏‌کند. هردفعه که به جلوي مغازه‏‌ي دوچرخه‏‌سازي مي‏‌رسم، فکر مي‏‌کنم اين زن از آن بالا روي سرم مي‏‌افتد. هيچ‌وقت از زير آن پنجره رد نمي‏‌شوم. از خيابان رد مي‏‌شوم. شايد در خيابان با ماشين تصادف کنم.

پنجره‏‌ي اتاق من فقط براي ديدن سگ‏‌ها نيست. هميشه از آن‌جا به پنجره‏‌اي نگاه مي‏‌کنم که روزها پرده‏‌اش کنار مي‏‌رود و شب‏‌ها چراغش روشن مي‏‌شود. سايه‏‌ي مردي از پشت پنجره به چپ و راست حرکت مي‏‌کند. سايه‏‌اش در تاريکي شب معلوم مي‏‌شود، اما هيچ‌وقت پنجره را باز نمي‌كند.

مامان مي‏‌گويد: «پنجره‏‌اي که باز نشه به درد نمي‏‌خوره و با ديوار فرقي نداره. بايد گِل گرفت. مثل چشمِ کوره.»

بابا مي‏‌گويد: «هر چي کشيديم از همين چشم‏‌ها بوده که نذاشتن خوب فکر کنيم و خوب تصميم بگيريم. عقلمون به چشممونه.»

آن‌شب پنجره‏‌ها باعث دعواي مفصلي در خانه‌ي ‌ما شدند. چند شب بعدش سر و صداي هم‌سايه‏‌ي روبه‌رويي که با پسرش سر حيات دعوا مي‏‌کردند، ما را كشاند لب پنجره. بابا مامان را براي بهتر ديدن كمك كرد تا قدش به لبه‏‌ي پنجره برسد.

من چون کوچک‌تر بودم، روي لبه‏‌ي پنجره ايستادم. مامان مي‏‌توانست ته کوچه را هم ببيند. خواهرش براي کمک‌آوردن پسرهاي برادرش به ته کوچه رفته بود.

چندوقت بعد يادداشت‌هاي پنجره‌اي را پيدا كردم و از زنده‌‌شدن خاطره‌هاي پنجره‌اي خنده‌ام گرفت. يادداشت‌ها را دادم به مامان كه آن‌ها را بخواند.

مامان وقت خواندن يادداشت‌ها لبخند مي‌زد، اما بعد، سرِ نوشتن حيات به جاي حياط و چند تا غلط ديكته‌اي ديگر و نوشتن نفر به جاي قلاده، آرام با کف دست به سرم زد و گفت: «تو هنوز توي نوشتن اين همه غلط داري؟»

البته من درستِ حياط را مي‌دانستم و فقط به خاطر اين‌که «ط» را دوست نداشتم، بعضي‌وقت‌ها از آن استفاده نمي‏‌کردم.

مامان يادداشت‌هايم را به بابا هم داد كه او هم آن‌ها را بخواند و گفت: «چشمت روشن! فکر کنم بچه‌مون مي‏‌خواد پنجره‏‌شناس بشه...»

بفرماييد اين همه از فوايد و مزاياي يادداشت‌ روزانه‌نويسي به ما مي‌گويند، اما نمي‌دانم آخر و عاقبت يادداشت‌هاي روزانه‌ي پنجره‌اي من به كجا مي‌رسد؟!

 

 


تصويرگري: زهرا رشيد

کد خبر 403313

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 5 =