کودکان > اجتماع
- نفیسه مجیدیزاده:
1- باد نمی گذاشت بادبادکها هوا بروند. تقصیر کسی هم نبود.
آنجا بالای تپه بین برج میلاد و ساختمان همایشهای برج میلاد، باد بادبادکها را می چرخاند و نمیگذاشت پرواز کنند. البته یکی، دو تا از بادبادکها توانستند بالا بروند، آنهم وقتی جهت وزش باد عوض شد. اما بقیه چرخ میخوردند و به زمین میافتادند.
روبهروی مرکز همایشها، غرفه بادبادک بود و متصدی غرفه میگفت که قرار بوده اینجا برنامه بادبادکبازی بگذارند، اما امروز جهت وزش باد مناسب نیست.
2-نخستین جشنواره فرهنگی، هنری کودک و نوجوان در برج میلاد بود. این جشنواره هفته گذشته از 19 تا 23 مرداد به مدت پنج روز برگزار شد. در آن فضای شاد و رنگی و پر از بادبادک دنبال نوجوانان میگشتم؛ دنبال نوجوانی یا غرفهای که بتواند برای او جذاب باشد. مثل این غرفه که محصولات علمی و آموزشی و سرگرمی را عرضه میکرد؛ بازیهایی مانند ربات تشخیص صدا، کفشدوزک تشخیص جهت و دستگاهی با ژنراتوری که نیروی آب و هوا را تبدیل به انرژی الکتریسیته میکند.
در غرفه دیگر دستگاه چهارکارهای بود که چوب می تراشید، برشکاری میکرد، سوهان می کشید و یک تولیدی کوچک بود که به گفته متصدی غرفه تعدادی از مشاغل فنی را در اندازه کوچک آموزش میداد.
باز هم گشتم و به غرفهای که سیدیهای تصویری و بازیهای رایانهای ارائه میداد رسیدم. آنجا هم مثل همه سیدی فروشیهای شهر شلوغ بود.
3-رحیم مطهر نژاد، مدیر عامل برج میلاد تهران و رئیس شورای سیاست گذاری جشنواره کودک و نوجوان برج میلاد تهران گفته است این جشنواره به روابط خانواده نگاه ویژهای دارد و به بازیهای خانوادگی توجه میکند تا نوجوانان به عنوان عضوی از خانواده در تحکیم این واحد جامعه تلاش کنند. بازیهای خانوادگی، مسابقههای ویژه
پدربزرگها و مادر بزرگها همراه با نوههای خود، کارگاههای ویژه آموزشی و نشستهای تخصصی برای خانوادهها از جمله برنامههای ویژه برای رسیدن به این هدف هستند.
4-نوجوان شدم. نگاهم نوجوان شده. راه میرفتم و هر غرفه مرتبطی می دیدم راهم را کج میکردم.
آنجا در طبقه دوم دونوجوان
فوتبال دستی بازی میکردند. رامبد رضایی تیم آژاکس و محمدرضا بهروزی تیم فاینورد را انتخاب کرده بود. آنها غرفههای هوش سنجی، رباتیک و بازیهای فکری را هم دوست داشتند، اما چیزی که حاضر نبودند رهایش کنند و بروند همین فوتبال دستی بود.
5-ایستگاه بعدی، قلعه سحرآمیز بود با تصویر بزرگی از سینمای
چهار بعدی و فیلم« سفر به اعماق زمین». در نگاه اول قلعه بازی برای کودکان بود، اما کلبه تیراندازی، مسابقه اسبدوانی، ماشین کوبنده و...مربوط به نوجوانان بود. ارشیا، نوجوان 15 ساله با علاقه درباره سینمای چهار بعدی میپرسید. او که همراه مادرش آمده بود، گفت به سینمای سه بعدی علاقهمند است و امیدوار است سینمای چهاربعدی را هم تجربه کند. سری هم به غرفه آموزش رباتیک زدیم؛ همان که رامبد و دوستش آن را به ما توصیه میکردند. آنجا چند تایی ربات که ساخت دانشجویان ایرانی بود، دیدیم. متصدی غرفه درباره آموزش ربات به دانش آموزان صحبت کرد. اینجا دختر جوانی را دیدیم که حتی اسمش را به ما نگفت، اما گفت که اینجا فضای خوب و شادی برای کودکان است و البته گفت که تازه از راه رسیده است و دنبال غرفههای جذاب میگردد.
6-پسر نوجوانی در غرفهای نشسته بود و گوش میداد. آنجا غرفه مشاوره خانواده بود و به گفته خانم مشاور،آنجا بیشتر درباره اعتیاد، حقوق، مسائل نوجوانان در خانواده و دوستیابی صحبت میشد.
7- بیرون که آمدیم «مبارک» داشت برنامه اجرا میکرد و جمعیت زیادی جمع شده بودند. باید سوار آسانسور میشدیم و با آن از بالای تپه پایین میرفتیم.
اما من نتوانستم چشم بپوشم و به باجه بلیت فروشی نروم و بلیت بازدید از برج را نگیرم و آن بالا نروم، روی سکوی باز برج نایستم،
راه نروم، دورتادور شهر را نبینم و یاد صحبتهای راننده تاکسی نیفتم
که در برج کار میکرد و هنوز آن بالا نرفته بود، اما میگفت آنقدر درباره بالای برج شنیده که انگار صدبار بالا رفته و گفت که آنجا 12 طبقه است و....
یکبار قبلا اینجا آمده بودم. 11 سال پیش وقتی ارتفاع برج 160 متر بود. بزرگراه همت پیاده شدیم و این تپه را که حالا ماشینرو شده، بالا رفتیم. همه جا خاک بود. اثری از لابی نبود. اثری از سالن همایش ها نبود. ما از برج بالا رفتیم و در ارتفاع 160 متری ایستادیم. هیچ صدایی نمیآمد جز صدای باد.
حالا صدای راهنما میآید که ما را دعوت میکند سوار آسانسورها شویم و برگردیم؛ آسانسورهایی که در 45 ثانیه بالا میروند و پایین میآیند؛ مثل سقوط آزاد....