کودکان > ادبیات
- دوشنبهای دیگر و یک روز گرم تابستانی. امروز پنج نوجوان عضو باغچه داستان دورتادور این میز شیشهای نشستهاند تا درباره کتاب «عقربهای کشتی بمبک» با نویسنده کتاب، یعنی فرهاد حسنزاده صحبت کنند. این پنچ نفر مریم بیضایینژاد، زهرا جمالی، یاسمن رضائیان، علی سازمانپور و مهدی محمدی هستند.
زبان داستان
اولین بحث جلسه زبان داستان است؛ یعنی گفتوگوها و جملههایی که داستان با آن روایت میشود. علی اولین کسی است که در این جلسه صحبت میکند. او معتقد است که کلمههای محاوره و لهجه شخصیت اصلی در داستان خیلی خوب جا افتاده و سبب شده خواننده با آن همراه شود.
اما زهرا چندان از زبان داستان راضی نیست و میگوید: «از بعضی کلمههایی که توی کتاب است خوشم نیامد. میشد به جایشان کلمههای مناسبتری انتخاب شود. اما از بعضی از جملهها خیلی خوشم آمد؛ مثل وقتی تو قبرستان راه میرویم استخوان مردهها توی گور میلرزد. یا راز مثل گاز میماند!»
مهدی هم میگوید: «اینکه داستان به شکل اول شخص روایت میشود خیلی خوب است. لحن و زبان راوی کمک میکند تا هم لبخند روی لب خواننده بنشیند و هم با لذت داستان را دنبال کند. اصطلاحات به کار رفته کمک زیادی به واقعنمایی داستان کرده است. ولی وقتی خلیل- راوی- با نویسنده صبحت میکند، بهجای توضیحهای پانویس، بهتر بود از حرفهایی که او خطاب به نویسنده میگوید استفاده کرد تا دیگر نیازی به پانویس نباشد.»
در اینجا فرهاد حسنزاده وارد بحث میشود: « سعی کردم این اصطلاحات طوری در کتاب بیاید که نیازی به پانویس نباشد. من هم با پانویس موافق نیستم، چون باعث ایجاد سکته در خواندن میشود و حواس خواننده را پرت میکند.»
مریم به طنز داستان اشاره میکند و میگوید: «حالا که شما خودتان وارد بحث شدید یک سؤال دارم. از اول تصمیم گرفتید از زبان طنز استفاده کنید یا بعد در روند کار، زبانتان طنز شد؟»
پاسخ نویسنده این است: «از همان اول باید زبان کار مشخص باشد تا نویسنده تکلیف خود را بداند. موقع نوشتن سعی کردم زبان طنز داستان قوی باشد. نه فقط در دیالوگها یا جملهها، که حتی موقعیتها هم طنز باشد. بعضیوقتها موقع نوشتن چنان صحنهها خندهدار میشدند که خودم هم به خنده میافتادم!»
یاسمن میگوید: «اتفاقاً نقطهقوت کتاب همین طنزش است. شبی که داشتم کتاب را میخواندم، با صدای بلند میخندیدم، طوری که مادرم آمد ببیند چرا میخندم و برادرم وقتی فهمید چه خبر است، از من خواست کتاب را به او بدهم بخواند!»
و مهدی اضافه میکند: «من بیشتر از طنز موقعیتش خوشم آمد؛ مثلاً جایی که خلیل سوار بر موتور دارد شعر میخواند و یکدفعه با گاومیشی برخورد میکند...»
در کتاب شخصیتهای زیادی حضور دارند، اما شخصیت اصلی کتاب خلیل است که او را خلو صدا میکنند. خلو یک جورهای شبیه هکلبری فین است. شخصیت کتابی به همین نام، نوشته مارک تواین. حسنزاده درباره این شباهت میگوید: «میخواستم زندگی خلو شبیه هکلبری فین باشد. او هم مثل هکلبریفین بیشتر وقتش را در یک کشتی میگذراند و پدرش هم معتاد است و... حتماً دیدهاید که کتاب را به آقای نجف دریابندری، مترجم کتاب هکلبریفین تقدیم کردهام.»
علی میگوید: «شخصیت خلیل خیلی خوب معرفی شده بود. من راحت با او ارتباط برقرار کردم. بقیه آدمهای کتاب هم خوب معرفی شده بودند. مثلاً متوجه شدم کیوان انگار دچار دوگانگی هویت شده. گاهی با لهجه آبادانی صحبت میکند و گاهی با لهجه تهرانی. اما از نظر من نقطهعطف داستان شخصیت قربان پاسبان است. اینکه او برای حکومت شاه کار میکند، اما بعد مخالفش میشود، بهنظرم خیلی خوب بود. کسی که به ظاهر شخصیت منفی و سیاه داستان است، ولی بعد متوجه میشویم اینطوری نیست.»
نویسنده «عقربهای کشتی بمبک» دوباره پا به بحث میگذارد: «حالا که حرف شخصیتها پیش آمد، خیلی دوست دارم بدانم تا چد حد به عنوان یک رماننویس توانستهام تحول درونی شخصیتها را نشان بدهم. اصلاً آیا شخصیتی متحول میشود؟»
به نظر مریم این اتفاق افتاده. او میگوید: «قربان پاسبان و از همه مهمتر خود خلیل تغییر میکنند. ابتدا توجه خلو به خانواده کیوان و خواهرش جلب میشود، ولی بعد متوجه میشود که آنها از جنس او نیستند و بر میگردد طرف قربان پاسبان و گلدونه. او میفهمد و میگوید: به قول معروف کبوتر با کبوتر، باز با باز.»
یاسمن از سؤالهایی میگوید که بعد از خواندن داستان برایش پیش آمد. اینکه سرانجام خیلی از شخصیتها معلوم نشد؛مثل خدیجه، گلدونه یا حتی خلیل.
فرهاد حسنزاده میگوید: «دوست دارم بدانم نظرتان درباره منو گنگه چیست؟ در کتاب جا افتاده؟ با توجه به اینکه او مثل بقیه زبان ندارد که حرف بزند، چهقدر شخصیتش قابل قبول است؟»
یاسمن جواب میدهد: «به نظر من که خوب جا افتاده. با اینکه مثل بقیه دیالوگی ندارد. ولی به نظر من بودنش همه جا ضرورت نداشته.»
مکان داستان آبادان است و زمانش روزهای اوج انقلاب. آیا نویسنده در فضاسازی این مورد موفق بوده است؟ مریم میگوید: «من آن روزها را ندیدهام، اما در این مورد زیاد فیلم دیدهام و میتوانم بگویم این داستان توصیف خوبی از روزهای انقلاب و شهر آبادان دارد.»
زهرا با حرفهای مریم موافق است. او به صحنههایی اشاره میکند که مردم میروند دنبال جرثقیل تا با آن مجسمه شاه را پایین بیاورند، یا تظاهرات جوانان در دانشکده نفت و حضور تانکها در خیابان و معتقد است که همه اینها خیلی واقعی بود. برای زهرا اشاره به یک واقعه تاریخی مهم، یعنی آتشسوزی سینما رکس آبادان خیلی جالب است.
علی میگوید: «این کتاب فرصتی بود تا با اتفاقهایی که آن سالها در آبادان افتاده آشنا شوم.»
به نظر مهدی نکته برجسته فضاسازی، زبان کتاب است. از طریق زبان شخصیتها و اصطلاحاتی که به کار میبرند میفهمیم کجا زندگی میکنند. فضای شهر آبادان و جایی که این بچهها روزگار میگذرانند خوب توصیف شده است.
در این میان حسنزاده از بچهها میپرسد: «خلو در طول داستان با نویسنده حرف میزند. این کار بهنظرتان خوب بود؟»
مریم میگوید: «به نظر میرسد خلو، نوجوان سال 57 دارد داستانش را برای آقای حسن زاده تعریف میکند. اما اگر این را قبول داشته باشیم، این سؤال پیش میآید که آن موقع نویسنده که این سن و سال را نداشتند و نویسنده نبودند که خلیل از او به عنوان نویسنده یاد میکند.»
اما به نظر زهرا داستان دارد از زبان یک نوجوان تعریف میشود و او با آقای حسنزاده نویسنده صبحت میکند.
مهدی به این بحث خاتمه میدهد: «اگر قبول کنیم که خلیل در بزرگسالی دارد خاطرات آن روزها را تعریف میکند، این اشکال پیش میآید که او نمیتواند بعد از گذشت چند سال جزئیات آن روزها را به یاد بیاورد. پس باید بگویم یک نوجوان دارد داستان زندگیاش را میگوید.»
فضاسازی داستان
شخصیتهای داستان