کودکان > اجتماع
- بچه که بودم خاطراتم را مینوشتم، در یک دفترچه ممنوع و خصوصی و آن را زیر گنجه لباسها پنهان میکردم. از قضا برادرم یک روز آن دفتر را پیدا کرد و از روی شیطنت آن را خواند و کلی مسخرهام کرد. خیلی خجالت کشیدم و آرزو کردم که زمین باز شود و مرا ببلعد.
اما حالا این روزها لازم نیست دفتر خاطراتت را پنهان کنی، چون دفترچههای خاطرات قفل دارند. یا میتوانی در یک فایل پنهانی در رایانه خانهتان خاطراتت را بنویسی یا در گوشی تلفن همراه...چه فرقی میکند؟ مهم این است که داشتن دفترچه خاطرات در نوجوانی خیلی فاز میدهد؛ مگر نه!
دوشنبه،4 مرداد
در تحریریه دوچرخه یک جلسه فوری برگزار شده است. قرار است برای روز نوجوان ویژهنامه داشته باشیم.
بعد فکرهای خلاق و جرقههایی که توی کله بچههای تحریریه زده میشود. ایدههایی که گاه رد و گاه قبول میشود. قرار است یک اردو به خاطر این روز در پارک لاله داشته باشیم با کارگاههای تصویرگری، داستاننویسی، اجتماعی، گزارش و عکس. من هم باید یک صفحه گزارش فانتزی در باره دفترچههای خاطرات نوجوانی بنویسم.
علی نامور، تصویرگر، مسئول کارگاه تصویرگری ، جعفر توزندهجانی مسئول کارگاه داستان ، فرهاد حسنزاده و سردبیر و نفیسه مجیدیزاده و... مسئول کارگاههای دیگر وبعد دلشورههای شیوا حریری مسئول بخش نوجوان بالا میگیرد و میماند هماهنگی برنامه.
پنجشنبه، 7مرداد
همه آمدهاند پارک لاله، علی نامور زودتر از همه رسیده است. آقای حسنزاده با زیرانداز و فلاسک بزرگ چای. علی مولوی و حریری در حال حرکت بین دو حوض پارک برای جمع کردن بچهها. من با افرا هستم دختر 22 ماههام.
سردبیر هم به جمع نوجوانان میپیوندد. من و آقای نامور کلی درباره نقاشی و طراحی و رابطه بچهها با تصویر حرف میزنیم. خیلی مهربانانه به نوجوانان تصویرگری یاد میدهد. خیلی تشویقشان میکند و میگوید از قلم و کاغذ نترسند.
من با نوجوانان در این اردوی با صفا که با آبیاری پارک خیس هم میشود، درباره دفترهای خاطراتشان صحبت میکنم.
دخترها میگویند خاطره مینویسند و بعضی از آنها دفترهایشان قفل دارد و بعضی از سررسید همان سال استفاده میکنند و بعضی دیگر هم فقط عیدها خاطره مینویسند چون خاطرههای عید زیبا و شیریناند.
یکی از پسرها میگوید دفتر خاطرات ندارد، چون اصلاً پسرها خاطره ندارند!
بعد معلوم میشود پسرها هم خاطره دارند، اما دفتر خاطرات ندارند، ولی در گوشی تلفن همراه یا در فایلهای رایانه چیزهایی مینویسند.
یکی از پسرهای نوجوان هم میگوید هر روز در سررسید مینویسد و این نوشتن به قصه نویسی او کمک کردهاست.
من دیگر نمی مانم. از اردو خداحافظی می کنم.
دوشنبه 11 مرداد
میشنوم بعد از رفتن ما بچهها ساندویچ مرغ بسیار خوشمزهای خوردهاند... تأسف میخورم که چرا افرا خوابش گرفت.
من در تحریریه دوچرخهام. با مژگان محمدی، مشاور روانشناس درباره خاطرهها صحبت میکنم. کلی اطلاعات به دست میآورم .
اول اینکه، مغز ما از میلیونها سلول عصبی تشکیل شده است. هر دسته از این سلولهای عصبی با هم یک بخش را تشکیل میدهند و هر بخش عهدهدار یک مسئولیت است و به عنوان مثال بخش بینایی که در ناحیه پشت چشم قرار گرفته مسئول بررسی اطلاعاتی است که از چشمها به دست آمده است. به این ترتیب ما تشخیص میدهیم که چه دیدهایم و این سلولهای عصبی برای بررسی اطلاعات با یکدیگر و با بخش های دیگر در ارتباطاند. این ارتباط به صورت جریان الکتریکی از سلولی به سلول دیگر انتقال پیدا میکند. خوب است بدانیم که سلولها به یکدیگر نچسبیدهاند. بین آنها یک فضای خالی است که توسط ماده «سرتونین» پر میشود که انتقال جریان الکتریکی بین سلولها را سریعتر میکند و این فرآیند به نوعی به این ماده شیمیایی مربوط است که از خود مغز ترشح میشود. خاطرهها یادآوری دیدهها و شنیدهها و احساساتی هستند که برای این کار، مغز نیاز به برقراری یک ارتباط پیچیده سلولی بین همه بخشها دارد.
در آنها که فراموشی میگیرند، ترشح سرتونین مختل میشود.
جالب است بدانید فندق مقدار زیادی سرتونین دارد و پزشکان میگویند اگر می خواهید خاطرههایتان برایتان بمانند فندق بخورید.(یادم باشد سر راهم به خانه فندق بخرم.)
مشاور روانشناس میگوید:« نوشتن خاطرهها خوب است اما باید یادمان باشد که خاطرههای بد را که مینویسیم هی مرور نکنیم و مدام روی آنها مکث نکنیم...آن وقایع را بپذیریم. مرور خاطرههای بد سلامت روانی آدم را از بین می برد.»
او می گوید: «بعضی خاطرهها مثل فکرهای مزاحم مدام در مغز ما ویز ویز میکنند. بهتر است به آنها کمتر توجه کنیم .»
اطلاعاتم را کامل میکنم. راستی بسیاری از نویسندگان بزرگ جهان با همین وقایع نگاری یا روزنگاری آثار بزرگی را خلق کرده اند.
آندره ژید یکی از نویسندگانی است که وقایع نگاریاش بی نظیر است.
اما یک نمونه دیگر آلبادسس پدس، نویسنده ایتالیایی «از طرف او» و «دفترچه ممنوع» است که داستانهایش را به سبک وقایع نگاری خلق میکند.
خیلیها دفترچه ممنوع دارند. دفترچه های ممنوع را می توان با خط ناخوانا و کد و رمز نوشت و درکشوی آشپزخانه گذاشت تا کسی آنها را نخواند یا نفهمد که چه خوانده است.
وبلاگ ها هم دفترچه خاطرات عمومی هستند که همه میتوانند آنها را بخوانند.
میخواهم اینها را تنظیم کنم که تلفن زنگ میزند.
صدا میگوید: علی نامور مرد از دنیا رفت!
بعدش سردبیر میگوید: باید چیزی در بارهاش بنویسی. نوشتن در باره نامور خیلی سخت است. دیگر نمیتوانم به یک گزارش فانتزی فکر کنم. مغزم قفل میشود؛ مثل دفترچه های خاطرات قفل دار.
سه شنبه12مرداد
از صبح با اطلاعاتم کلنجار میروم. نمیتوانم بنویسم. تصمیم میگیرم این گزارش را ننویسم. نه، نمینویسم.
بگذار صفحه خالی بماند. آقا نمیتوانم گزارش بنویسم؛ مگر زور است. راستش از نوشتن این گزارش منصرف میشوم... ببینم اما انگار من خاطره این گزارش را نوشتهام.