کودکان > خانه فیروزهای
- یادم هست از وقتی بچه بودم به من میگفتند اگر میخواهی خدا با تو حرف بزند قرآن بخوان و هر وقت خواستی با خدا حرف بزنی نماز بخوان. بعدها که بزرگتر شدم شنیدم که از نگاه بعضی عارفان ما این نمازها را میخوانیم تا به دو رکعت نماز کامل برسیم؛ نمازی که در آن همه توجهمان به خدا باشد و جز او را نبینیم.
دو هفته قبل فرصتی دست داد که در مشهد، در جمع دانشآموزان برگزیده جشنواره انشای نماز* باشم؛ دانشآموزان نوجوانی که هم از سفر زیارتی مشهد و نزدیکی به حرم امام رضاع ذوق کردهاند و هم میل نوشتن دارند و مینویسند؛ مینویسند و هر یک به صورتی از ارتباط با خدا حرف میزنند، اما بعضیها صمیمیتر.
مثلاً فردین حیدرعلی که از کردستان آمده درباره حسی که وقت نماز خواندن دارد اینطور مینویسد: بعضی وقتها که حس متفاوتی دارم، نماز خواندن احساس بزرگی به من میدهد. یعنی اگر نماز نخوانم خودم را کوچک میبینم و با خودم میگویم همه موجودات جهان در حال تسبیحاند، چرا ما خاموش باشیم؟
رضا انصاری فرد (هرمزگان) هم میگوید: نماز میخوانم تا یادم بماند که نیازم را فقط به خداوند باید بگویم و نه هیچکس دیگر. برای محمد اسلامی چاهو، هماستانی رضا هم آرامش نماز خواندن مهم است و مینویسد: بهترین نمازهایم را وقتی میخوانم که خیلی غم و غصه داشته باشم.
غلامی از قم نگاهی کمی متفاوت دارد: «برخلاف آن که میگویند نماز میخوانم تا با خدا صحبت کنم، من نماز میخوانم تا خدا با من حرف بزند، نماز میخوانم تا افسوس نخورم که همه عالم خدا را میپرستند؛ اما من...»
از نگاه اکبر شکوهی انبوهی (قزوین) نماز گاهی شیرین است وشیرینیاش برای همیشه زیر زبان آدم میماند و اسعد احمدی(کرمانشاه) هم در یک جمله حرفش را میزند: نماز میخوانم، شاید ... خدا مرا ببیند.
راستی مگر نه این که خدا در همه حال ما را میبیند؟ پس این چه دیدنی است که شوق آن میتواند ما را به سمت نماز ببرد. اصلاً ما چهقدر خدا را میبینیم؟ یا کجا پیدایش میکنیم؟
«مکه رفتم، مدینه، توی آن غربت و تنهایی. نینوا ... مشهد... اما هیچ جا خدا را پیدا نکردم. نشستم توی خانه، جایی که هیچکس نبود و توانستم خدا را پیدا کنم.» این نوشته امیر مهدی اخروی، دانشآموز سوم راهنمایی از استان خراسان رضوی است. نوشتههای کوتاه چند نوجوان دیگر را هم بخوانید.
چشمانت را ببند و دریچههای دلت را بگشا. نفرت را دور کن و حیات عشق را در وجودت پدیدار کن. خدا را میبینی. در وجودت جاری است، در تمام زندگی- جواد عاشوری از بوشهر
به نظر من هر آدمی برای خدا محل مخصوصی گذاشته، ولی خدای من در قلبم خانه دارد- علی بناء از قم
خدا کجاست؟ در میان ثانیههایی که عقربه ثانیه شمار میپیماید. در میان پرتوهای طلایی خورشید و در کنار امامرضاع، در میان کلمات و ذکرهای نماز تو و در آسمان قلب همه ما- عادل یبلوئی از اصفهان
خدا توی قلب ماست، جایی که هر جا برویم کارهایمان را زیر نظر دارد. من میگویم شاید گاهی خدا لای ابرها قایم میشود تا ما در باره او بگوییم و بنویسیم. میدانم خدا همه جا هستی؛ هر جا که هستی گوشه چشمی هم به ما بکن- احسان مختاری از اصفهان
از وقتی چهار پنج ساله بودم سؤالی ذهنم را مشغول میکرد: خدا کجاست؟ سالها گذشت، روزی تصمیم گرفتم به طبیعت بروم و او را آنجا بیابم... با صدای بلند فریاد زدم: کجایی ای خدا؟ صدایم را میشنوی؟ و ناگهان حس کردم کسی مرا صدا میزند: منم، آن که دنبالش هستی. من همه جا هستم. در دل تو، در اوج آسمان و هر جایی که فکر کنی.»- محمد ملکشاهی از خوزستان
* از مسئولان محترم این جشنواره، به ویژه آقای نوشآبادی که امکان استفاده از نوشتههای نوجوانان را برایمان فراهم کردند، سپاسگزاریم.