دیگر مطالب کودکان

عطش در آتش

کودکان  > ادبیات  - سارا منصوری:
گفت: «بفرمایید.»

مهمان نشست. میزبان پرسید: «چیزی، خنکی، گرمی؟»
قطره‌ای از پشت گردن مهمان، به زمین افتاد. مهمان سرش را پایین انداخت. به آشپزخانه رفت تا برای لب‌های به دندان چسبیده دوست خدا، چیزی بیاورد. خنکی یا گرمی. پاکت آبمیوه را از یخچال در آورد. گفت: «گرم است. این روزها عجیب گرم است.»
پاکت خنک بود. پر از قطره‌های ریز آب که سر می‌خوردند. پاکت را با دو دست گرفت و بر آستان لیوان خم کرد. قلب پاکت تندتند می‌زد. لیوان پر شد. پاکت از ضربان خالی. هوا بوی پرتقال گرفت. به خدا رکوع کرد و به مهمان گفت: «بفرمایید.»

کد مطلب: 111923
زمان انتشار: پنجشنبه 31 تیر 1389 - 14:14:39