دیگر مطالب کودکان

نسیم‌های خوب برای برگ‌های خوب

کودکان  > ادبیات  - فرهاد حسن‌زاده:
صدای کل‌کل‌شان تا صد متر آن طرف‌تر هم می‌رود. دارند دربارة مدل گوشی‌هایشان، رنگ گوشی‌هایشان، پلی‌استیشن‌هایشان و آخرین بازی‌هایی که آمده توی بازار بحث می‌کنند.

پسر که از این سر و صداها سرسام گرفته کتابش را برمی‌دارد و می‌رود چهارتا نیمکت آن طرف‌تر می‌نشیند. سایه است و نسیم خنکی از لای شاخه‌های بید مجنون به صورتش می‌خورد. تکیه به نیمکت می‌دهد و کتاب را باز می‌کند. اینجا از کل‌کل گنجشک‌وار بچه‌ها خبری نیست و می‌تواند تمرکز بگیرد و برود تو دل قصه‌ها، قصه‌هایی که به خیالش بال پرواز می‌دهد و دورش می‌کند از هر چه امروز است.

هنوز اولین قصه را تمام نکرده که سایه‌ای کنارش می‌ایستد. «اجازه هست بشینم؟»
می‌گوید: «خواهش می‌کنم.» و درست نگاهش می‌کند. مرد مسنی آهسته و با احتیاط می‌نشیند، عصایش را به نیمکت تکیه می‌دهد، عینک طبی دسته سیاهش را  از چشم برمی‌دارد و با دستمالی پارچه‌ای عرق پیشانی‌اش را خشک می‌کند. نفس عمیقی می‌کشد و چشمش به کتاب پسر می‌افتد. لبخندی لب‌های بی‌رنگش را شیرین می‌کند: «وای! کتاب منو می‌خونی؟»

پسر به مرد زل می‌زند و بعد نام نویسنده را می‌خواند و بعد دوباره نگاهش می‌لغزد روی چهرة مرد: «شما مهدی آذریزدی هستین؟»
مرد که از این سؤال جا خورده می‌خندد. خنده‌ای طبیعی با دندان‌های مصنوعی: «چرا فکر می‌کنی من آذریزدی‌ام؟»
پسر هاج و واج است: «شما خودتون گفتین کتاب منو می‌خونی!»

چهرة مرد جدی می‌شود. چشم‌های ریزه‌اش از پس عینک خیره به رو‌به رو می‌ماند و آه می‌کشد. گویی به صفحة تلویزیون خیره شده و فیلم می‌بیند. فیلم روزهای زندگی، روزهای گذشته، گذشته... و اشک‌ها از زیر قاب عینک سر می‌خورند. صورتش را با همان دستمال پارچه‌ای پاک می‌کند و حرفی، چیزی را در دهان مزه‌مزه می‌کند که به زبان بیاورد. پسر چشم دوخته به چشم‌های مرد. مکث، مکثی طولانی، بعد لب‌هایش می‌جنبند: «من از بچه‌های خوب قدیمم، هوس قصه کردم. قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب. هوس کردم دیگه. دست خودم نیست. بلند می‌خونی که منم بشنوم؟»

صدای پسر زیر سایة بیدمجنون به صدای نسیمی می‌ماند که به گوش برگ‌ها قصه‌ می‌خواند.

کد مطلب: 111918
زمان انتشار: پنجشنبه 31 تیر 1389 - 14:22:37