دیگر مطالب کودکان

روشنی شب

کودکان  > ادبیات  - شقایق ولی‌پور:
چه‌طوری ممکنه شب این‌قدر روشن بشه، اما چشم کسی از زیر پلک نور رو نفهمه؟! (اگه جلوی خورشید باشی، چشماتم بسته باشه، قرمز می‌شه.)

حشره‌های رنگی با بال‌های شفاف و نازک بیشترشون سبز و زرد بودن، آبی و بنفش و رنگای عجیب مثل صورتی هم بود. خیلی نور دارن.
من می‌گفتم که شبا این‌جا پرواز می‌کنن، فقط تو تاریکی می‌آن، اما باور نمی‌کردن، می‌گفتن:« خواب دیدی.» آدمای حرص در آری بودن، همین کارا رو می‌کردن که منم باهاشون حرف نمی‌زدم دیگه. بعد بهم می‌خندیدن...
بعدنا، همة فامیل و غریبه‌ها می‌گفتن چه بچة خوبی، آروم و ساکت و مؤدب!

یه شب که هنوز بیدار بودن یکی از اون هیولاها رو نشون دادم (تنها اومده بود، راه می‌رفت به جای پرواز کردن). جیغ زدم، اصلاً حرف نزدم. بعد که گفتن: «چی شده؟» گفتم: «اینجاس، ببین، ببین هزار تا رنگ داره. (این یکی خودش چند تا رنگ عجیب داشت، بزرگ‌تر از یه پشه معمولی کم‌رنگ، اما همه‌شون تقریباً شبیه پشه بودن، پس حشره بودن). دیدن واقعاً رنگیه و عجیب غریب، اما اینا موجودات سریعی‌ان (آدما رو گفتم نه حشره‌ها). بازم کسی باور نکرد.

شبا، وقتی که خوابی تو اتاق پر می‌شه از اون حشره‌ها. من که می‌رم زیر پتو، سر و پنجه‌های پامم قایم می‌کنم. اونا هم که باور نکردن، پس نمی‌تونم نجاتشون بدم. فقط دوباره تو دلم بهشون می‌گم: «شب به‌خیر.»

کد مطلب: 111917
زمان انتشار: پنجشنبه 31 تیر 1389 - 14:11:52