دیگر مطالب کودکان

از تو انتظار نداشتم

کودکان  > ادبیات  - فاطمه ابطحی:
تابستان که شروع می‌شد، بزرگ‌ترین خوشحالی من این بود که باز هم انگور یاقوتی می‌خورم. من عاشق انگور یاقوتی بودم.

کلاً آدم شکمویی نیستم، اما انگور یاقوتی را دیوانه‌وار دوست داشتم.  اول فصل خیلی گران بود و ما نمی توانستیم بخریم‌.  از پشت شیشة میوه فروشی تماشایش می‌کردم و دلم آب می‌شد.  روز شماری می‌کردم کی آن روز می‌آید که بابا انگور یاقوتی بخرد.
بعد آن روز می‌آمد.  بابا با یک کیسه بزرگ پر از انگور یاقوتی می‌آمد خانه.  دل توی دلم نبود که مامان زودتر انگور‌ها را بشوید و برای ما بیاورد.

همه دور تا دور اتاق می‌نشستیم و آن وقت مامان ظرف پر از انگور یاقوتی را می‌آورد. همه‌اش چشمم به دست مامان بود و خدا خدا می‌کردم که بزرگ‌ترین خوشه را برای من بگذارد. یک سال آن مجسمه جغد قشنگم را به سمیه دادم تا خوشه‌انگور خودش را به من بدهد.  اما باز کمم بود. یکی از آرزوهایم این بود که یک باغ انگور یاقوتی داشته باشم تا هر چه‌قدر دلم می‌خواهد انگور بخورم.

خواهر ها و برادرم اسم من را گذاشته بودند«گوریل انگوری» و مسخره ام می‌کردند.  من نمی‌فهمم چرا آدم‌ها همدیگر را مسخره می‌کنند.  خب، هر کسی یک جور آفریده شده.
اوایل از مسخره کردنشان خیلی عصبانی می‌شدم و می‌پریدم که بزنمشان. اما کم‌کم خونسرد شدم و وقتی گوریل انگوری صدایم می‌کردند ککم هم نمی‌گزید.  بعد آنها یک بازی تازه از خودشان در آوردند.  می‌آمدند جلوی من می‌ایستادند، شکلک در می‌آوردند و ادای خوردن انگور یاقوتی در می‌آوردند و می‌گفتند «انگور یاقوتی، انگور یاقوتی، به به چه‌قدر خوشمزه است!» دهنم آب می‌افتاد. 

بعد از دست خودم و از دست آنها عصبانی می‌شدم و دنبالشان می‌دویدم. آن وقت صدای مامان بلند می‌شد و داد می‌کشید: «بتمرگین سرجاتون! به درس و مشقتون برسین ورپریده‌ها!» همه اینها را گفتم تا برسم به آن روزی که بابا با یک کیسه بزرگ پر از انگور یاقوتی آمد خانه. یک مرتبه پایش پیچ خورد و افتاد زمین و کیسه انگورها از دستش پرت شد.  آخ و واخ بابا به هوا رفته بود، اما من به جای این که به او کمک کنم، بی‌اختیار کیسه انگور را برداشتم و رفتم.  رفتم تو حیاط خلوت و خودم هم نفهمیدم چه‌طور همة انگورها را خوردم. شاید آن وسط‌ها یکی دو تا پینه دوز را هم خورده بودم و نفهمیده بودم.

مامان و فرید و دایی حسن، بابا را بردند اورژانس. توی خانه من بودم و زهره و سمیه. خوشحال بودم هیچ کس نفهمیده چه کار کرده‌ام.  اما دلم بد جوری درد گرفته بود. این بود که رفتم توی رختخوابم خوابیدم.

***

مامان صدایم می‌کرد.  بیدار شدم و رفتم توی اتاق نشیمن. همه دور تا دور نشسته بودیم و بابا داشت تعریف می‌کرد توی درمانگاه چی گذشته. وسط حرفش یک مرتبه به مامان گفت: «خانوم پاشین انگور یاقوتی‌ها رو بیارین!»
دلم هری ریخت پایین.  همه انگورهایی که خورده بودم انگار سوزن شده بودند و توی دلم فرو می‌رفتند.

دلم می‌خواست از اتاق بروم بیرون، اما نمی‌شد. مامان پرسید: «کجا گذاشتینش آقا؟»
بابا گفت: «یادم نیست.  پام که پیچ خورد انگار از دستم افتاد.»
فکر می‌کنم صورتم مثل لبو سرخ شده بود. همة انگورها توی دلم انگار زنبور شده بودند و نیشم می‌زدند.
مامان رفت و همه جا را گشت و دست خالی بر گشت.
نمی‌توانم درست تعریف کنم که چه حالی داشتم. می‌ترسیدم نگاه همه به من بیفتد و آب شوم بروم توی زمین.
هر جوری بود بلند شدم.  سرم را پایین انداخته بودم که کسی صورتم را نبیند. رفتم دست‌شویی.

وقتی برگشتم دیدم همه گوش تا گوش ساکت نشسته اند.
بابا گفت: «آقا مجید، شما کیسه انگور یاقوتی رو ندیدی؟»
چند لحظه‌ای ساکت بودم. می‌خواستم ببینم باید چه کار کنم.  یک مرتبه تصمیم گرفتم راستش را بگویم. گفتم: «انگورها رو من خوردم.»
سنگینی نگاه همه را احساس می‌کردم و دلم می‌خواست بمیرم.  اما صورتم یک کمی خنک‌تر شده بود و زنبورهای  توی دلم آرام گرفته بودند.

ناگهان خانه تبدیل شد به یک دادگاه که من متهمش بودم.
بدتر از همه وقتی بود که چشمم می‌افتاد به پای توی گچ بابا و یاد کاری که کرده بودم می‌افتادم . 
بابا گفت: «آقا مجید این کار شما اصلاً توجیه شدنی نیست. خیانت به خانواده محسوب می‌شه.»
سنگینی نگاه‌ها وحشتناک‌‌تر شده بود.

مامان گفت: «خیر سرم پسر تربیت کردم!»
دایی حسن گفت: «دایی جان از شما انتظار نداشتم.»
برق چشم‌های سمیه و فرید و زهره را نمی‌توانستم تحمل کنم. آنها زیرزیرکی به من می‌خندیدند.
بابا بلند گفت: «ساکت!»
همة چشم‌ها به دهن بابا دوخته شده بود.
بابا گفت: «چهار روز آینده هر روز انگور یاقوتی می‌خریم، اما مجید حق ندارد یک دانه‌اش را هم بخورد.»
سمیه و زهره و فرید دست زدند و هورا کشیدند.

***

سه روز گذشت و خودتان حدس بزنید من در چه وضعی به سر می‌بردم. هیچ‌کس با من یک کلمه هم حرف نمی‌زد.  شب چهارم بود که دایی حسن برایم یک خوشه انگور یاقوتی آورد و برایم کلی سخنرانی کرد: «دیگه این قدر خودت رو نخور. هر کسی تو زندگی اشتباه‌هایی می‌کنه...»  اما انگور یاقوتی دیگر برایم آن‌قدر خوشمزه نبود.

کد مطلب: 111915
زمان انتشار: پنجشنبه 31 تیر 1389 - 13:33:18