دیگر مطالب کودکان

وقتی برق از سر بابا پرید

کودکان  > ادبیات  - رفیع افتخار:
طنابی زرد و کلفت میان دو درخت نارگیل بسته شده بود و دو سیاه قوی هیکل نگهبانی می‌دادند. بابا که مثل دونده‌های دوی سرعت به طرفشان دوید، من و نوشین و مامان هم پشت سرش به حرکت در آمدیم.

نزدیک‌تر، پلاکاردی به چشم می‌خورد. بابا سرش را برگرداند و نفس‌نفس زنان پرسید: «نادر، ببین چی روش نوشته.» خودم را به او رساندم و کنارش ایستادم و دستم را مثل سایبان بالای ابروهایم گذاشتم: «ولکوم تو جوجو مجو. رسیدیم، همین‌جاست.» بابا از خوشحالی محکم کوبید پشتم: «زدیم توی خال!»

در این موقع یکی از نگهبان‌ها قدمی به جلو برداشت و با صدایی بم و کلفت پرسید: «ور آر یو کُم فروم؟» بابا همان‌طور ذوق زده، دستپاچه گفت: «پسر، این چی‌چی پرسید؟» عوض من، نوشین با چشم‌های گرد شده، جواب داد: «می‌پرسه از کجا اومدیم.» و بهت زده ادامه داد: «اینا انگلیسی هم بلدن.»

بابا خودش را صاف و صوف کرد، جلو رفت و بلند و مؤدب گفت: «خیلی نوکریم،
این همه راهو یه ضرب از تهرون کوبیدیم.» و با تکان دادن سر و دست و تنه و عقب جلو کردن، اضافه کرد: «گلم، ما از جمله اهالی سخت‌کوش تهرونیم. واسه کار حضور به هم رسوندیم.» از حرکاتش بدجوری خنده‌ام گرفته بود. به نگهبان که مثل درخت خشک شده سرجایش ایستاده بود و سرد نگاهمان می‌کرد، گفتم: «فروم تهران.»
تا این حرف از دهانم بیرون پرید، نگهبان دومی پارچه‌ای سیاه رنگ و ضخیم را که روی جسم برجسته‌ای کنار درختی بود، عقب زد. پشت پرده دستگاه عجیبی بود. نگهبان دگمه‌ای را فشار داد و گفت: «ویت!»

بابا که از هیجان نمی‌توانست سرجایش بند شود، داد کشید: «چی می‌گه؟» دوباره نوشین جوابش را داد: «می‌گه منتظرباشیم.» و قیافه‌ای گرفت: «ته زبان بودیم و خودمون خبر نداشتیم!» پوزخندی تحویلش دادم: «خوب بلدی انگلیسی رو با لهجه فارسی حرف بزنی!» بابا کلافه گفت: «اگه شما دو تا ویز‌ویز نکنین، من خودم حالیم می‌شه که چی می‌گن.» و رو به نگهبان کرد: «اخوی برو به رئیست بگو مهمون داری.» به طرف مامان چرخیدم: «ما رو بگو فکر می‌کردیم اومدیم وسط مشتی آدم زبون نفهم!» و یکهو خودم را روی علف‌های بلند جنگل ولو کردم و کف دست‌هایم را ستون بدنم کردم و زیر لبی گفتم: «آخیش، چه هوایی، زنده مرده می‌شه!»

طولی نکشید سه نفر با قیافه‌هایی عجیب و غریب ظاهر شدند که به تاخت می‌آمدند. بابا قاطی کرد و بی‌ملاحظه به طرفشان دوید اما نگهبان‌ها جلویش سد شدند و اجازه ندادند از مرز بگذرد. آنها دو مرد و یک زن بودند و آن طرف طناب، میخکوب زمین شدند. یکی از مردها با صدایی کلفت که در جنگل پیچید، دستور داد: «شما جلوتر آمد.» تا حد مماس با طناب جلو رفتیم. مرد گفت: «من از شما پرسید شما از تهران آمد؟» بابا دو دستش را روی سینه گذاشت و تعظیم کرد: «آره نوکرتیم، بچه ناف تهرونیم. به نوچه‌تونم گفتیم، از تهرون تا این‌جا رو کوبیدیم واسه چهار لقمه نون حلال.»

مرد تیره پوست که حلقه‌ای بزرگ از وسط پره بینی‌اش گذرانده بود، نگاهش را روی یکایک ما چرخاند و روی بابا متوقف شد: «شما خودت را معرفی کرد.» بابا شق و خبردار ایستاد و صدایش را صاف کرد: «اسم تیمور، فامیل عالی‌زاده، سرپرست خانواده.» و لبخندی تحویلش داد: «البت بچه‌های در و محل تیکه میندازن و می‌گن تیمور قرقره.» بعد شروع کرد به معرفی ما: «اینا، کلاً ملتزمین رکابن. حشمت خانوم جای خواهری، خانوم ماس. این پسر، نادر، دو سه سال دیگه، پشت کنکوری حساب می‌شه. اینم نوشینه، می‌ره اول دبیرستان، یعنی وقتی مدرسه‌ها باز شه می‌ره.»

آن یکی که فارسی حرف می‌زد، به مرد کناری نگاه کرد. او که تاجی از برگ‌های عجیب و غریب بالای سرش گذاشته بود، انگشت اشاره‌اش را چند بار تکان داد. مترجم گفت: «شما توانست رد شد.»

بابا تیز خودش را از زیر طناب به آن طرف انداخت، اما ما تکان نخوردیم. بابا با صدایی که از شدت هیجان مثل تارِ سه‌تار می‌لرزید، داد کشید: «پس چرا مث ماست سرجاتون ایستادین؟ بیایین تا پشیمون نشدن. مگه کچلم نکردین با خودم بیارمتون؟ بفرمایین این‌جا همون جاست که می‌تونیم پول پارو کنیم. چه‌تون شده؟» راست می‌گفت، خودمان خواسته بودیم. آن‌قدر گفتیم و التماس کردیم تا راضی شد. فکر می‌کردیم سه ماه تابستان توی خانه و کوچه علاف باشیم و غاز بچرانیم که چی؟ مامان که گفت قبیله جوجو مجو سهل است، اگر قبیله پپومپو باشد، آخر دنیا هم باشد، من هم باید بیایم. ما هم معطلش نکردیم و پشت‌گرمی او قشنگ چسباندیم به تنور تا بالاخره بابا دست‌هایش را به علامت تسلیم بالا برد.

از زیر طناب که رد شدیم مترجم گفت: «این رئیس قبیله، این زن رئیس قبیله، شما به آنها تعظیم کرد.» با اشاره بابا، مامان و نوشین به زن و من و بابا به رئیس قبیله تعظیم کردیم. کاشکی بلد بودیم، یا قبلاً تمرین کرده بودیم! بعد، کلماتی را بین خودشان رد و بدل کردند و اشاره کردند بابا جلوتر بیاید. وقتی بابا جلو رفت رئیس دماغ و چانه‌اش را با دو دست گرفت و با قدرت مشغول معاینه دهان، دندان، چشم و گوش‌هایش شد. پس از آن نوبت من بود.

بابا نفس بلندی کشید و زیر گوشم گفت: «پسرم، دماغت رو از زیر بغلش به اندازه یک متر یا اگه تونستی بیشتر، دور نگه‌دار.» و تأکید کرد: «نفست رو حبس کن، بو نکن و به خودت مسلط باش.» نگاهم افتاد به نوشین که یک دستش دست زن رئیس قبیله بود و دست مامان دست دیگر زن رئیس. با قیافه‌ای در هم گفت: «شانست گفت توی صف جنس مخالفی. این‌ور، زن رئیس قبیله یک ریز حرف می‌زنه. داریم خفه می‌شیم. فکر کنم شونصد سالی دهنش رو نشسته باشه. بخارهای متراکم همین‌طوری داره زبونه می‌کشه، احتمالاً تا یک ساعت دیگه تمام درخت‌های جنگل مسموم بشن.»

بابا خواست از دلش در بیاورد: «دخترم، با اون یکی دستت سفت دماغت رو بچسب و به بوی خوش طلا و جواهر فکر کن.» و وقتی قهر و بی‌طاقتی نوشین را دید، چشم‌هایش را دراند: « نیومدیم هتل هیلتون با نخست‌وزیرشون شیشلیک بخوریم. اینا، من حیث‌المجموع، با هر جک و جونوری که حسابش رو بکنی، به‌طور مسالمت‌آمیز زندگی می‌کنن.»

هنوز حرف توی دهان بابا بود که شترق، صدای دو کشیده در هوا پیچید و برق از چشمانم پرید. رئیس قبیله بی‌مقدمه خوابانده بود توی گوشم. از پشت پرده‌ای از اشک، گیج و گول، دیدم دست راستش را بالا برد، زنش هم دست چپش را بالا داد و ما را رها کردند و سه نفری شروع کردند به حرف زدن. وقتی حرف‌هایشان تمام شد، مترجم گفت: «مرد و پسر رفت در مزرعه کار کرد. آنها صبح زود به کوکول آب داد. ظهر میوه‌ها را از درخت کند و گذاشت توی سبد. عصر به جوجو کود داد. شب دانه فوفو کاشت و آمد پاهای رئیس را مشت و مال کرد.» من که هنوز دو طرف صورتم از درد زق‌زق می‌کرد، با گریه گفتم: «فکر کنم طرف ما رو با برده اشتباهی گرفته. کوکول و فوفو دیگه چه کوفتیه؟» بابا دستپاچه گفت: «پسرم به گمونم اسم دار و درختشون باشه.» و خواست از دلم در بیاورد: «اشتباه نکن، فوقش یه چن وقت حمالشون می‌شیم. به آینده درخشان فکر کن.»

مترجم ادامه داد: «زن صبح زود لباس اهالی را گرفت و شست، ظهر غذا پخت، شب کف حمام عمومی را خوب سایید و لنگ‌ها را روی بند پهن کرد. » مامان چنان چندشش شد که فکر کردم الان پا به فرار می‌گذارد. مترجم رو به نوشین کرد: «دختر صبح زود رفت طویله، پیه بوفالو را آب کرد و شیر بز دوشید. شب هم خوب توالت عمومی را تمیز کرد. باید توالت برق زد وگرنه رئیس عصبانی شد.»

بابا خواست فضا را عوض کند، با خنده‌ای گفت: «بابا اخماتون رو واکنین، بالاخره یه جورایی چن وقتی به اینا حال می‌دیم و قال قضیه کنده می‌شه.» مترجم گفت: «شما صد روز این‌جا بود و کارکرد و یک کیسه الماس گرفت. شما قبول داشت؟»

بابا دست‌هایش را به هم مالید: «عمو ، ماکه این همه راه رو نکوبیدیم بیاییم این‌جا تارزان بازی. بهمون گفتن خوب کار کنین خوب پول می‌گیرین. به رئیست بگو چهارتایی مث چهار تا خر واسش کار می‌کنیم ولی جون اون تاج سرش که عینهو تاج خروس می‌مونه، الماساش درشت باشه.»
مترجم سری تکان داد: «کلبه شما بالای تپه بود. شب رفت آن‌جا و پیش عمله‌ها خوابید.» و دستش را به طرف نقطه‌ای کشید.

***

یک شب، وقتی همه خسته و کوفته از کار سنگین روزانه دور هم جمع شده بودیم، مامان رو به بابا کرد و گفت: «تمام پوست دستم رفته.» و دستش را نشان داد: «نیگا کن شده مث دست پیرزنا.» نوشین، در حالی که چشم‌هایش از زور خستگی باز نمی‌شدند، زیرلبی زمزمه کرد: «منو بگین که دارم از بوی سیب‌زمینی پخته خفه می‌شم. چی کشیدن آدمای قبلی! » و آهی کشید: «تا کی باید من دست‌شویی تمیز کنم؟»

من مثل آدم‌های طلبکار گفتم: «نوشین خانوم، جای ما رو بگو، دور و ورما عینهو باغ وحش، همه چی پیدا می‌شه، پستاندار، پرنده، چرنده، حشره،...» بابا با چشم‌هایی نیمه بسته با خودش حساب می‌کرد: «یه خورده شو می‌دم بدهی‌هامو صاف می‌کنم. یه خورده‌شو می‌دم...»

***

از ماشین پیاده شدیم، آن طرف خیابان جواهری «کوه نور» بود. بابا دست‌هایش را توی جیب‌های شلوارش کرده بود و شاد و شنگول پیش می‌رفت. حقیقتش، بعد از
سه ماه کار سخت و سنگین و عذاب‌آور برگشته بودیم . بابا با دقت و وسواس یکی‌یکی الماس‌ها را از جیب در آورد و روی میز شیشه‌ای، جلوی مرد جواهر فروش چید. الماس‌ها درشت و چشم‌نواز و خیره کننده بودند.

مرد جواهرفروش با دقت، یکی‌یکی، الماس‌ها را بررسی کرد و گفت: «الان برمی‌گردم.» و با قدم‌هایی بلند به طرف گاو صندوقش رفت. بابا داشت بال در می‌آورد، رو به مامان گفت: «حشمت خانوم ریپ شاد نزن که با مایه‌داری یه متر فاصله داریم.»
بعد از چند دقیقه مرد جواهرفروش برگشت و دو بسته اسکناس 500 تومانی روی میز گذاشت: «بفرمایین. قیمت الماس‌هاتون می‌شه صد هزار تومن. بیشتر ارزش ندارن، چون اصل نیستن.»

ناباورانه به دهان جواهرفروش خیره شده بودم که لب‌هایش باز و بسته می‌شد: «چند وقت پیش یه نفر دیگه از این سری الماس‌های بدلی برای فروش این‌جا آورده بود. تو این الماس‌ها نشونه مشخصی هست که ثابت می‌کنه از معدن بخصوصی استخراج می‌شن.» و با دست الماس‌ها را به طرف ما سراند: «می‌تونین جای دیگه هم نشون بدین، ولی مطمئناً پول بیشتری نمی گیرین.»

در همین زمینه:
کد مطلب: 111366
زمان انتشار: پنجشنبه 31 تیر 1389 - 13:07:15