دیگر مطالب کودکان

تابعیت بهشت را به من بده!

کودکان  > خانه فیروزه‌ای  - حدیث لزرغلامی:
من نام تو را دوست دارم. نام تو مهربان است. شاید چون میم دارد. شاید چون ح دارد. ح که توی کلمه‌های نرم هست مثل حلیم، حرا، حرم، حلیمه.

توی نام تو، احمد! توی نام تو، محمد! من نام تو را دوست دارم و وقتی تکرارش می­‌کنم، دری توی قلبم باز می‌­شود که مرا به هوای تازه‌ای می‌برد. به جایی که دشت هست و اگر کمی جلوتر بروم، آبشاری که قطره‌های آبش به صورتم می‌­پاشد. من سرم را تکان می‌­دهم و چشم­‌هایم را که گرم شده باز می‌کنم. خواب از سرم می‌­پرد. من تو را صدا می­‌کنم و تو که به شکل ابری مهربان درآسمان هستی به روی من می­‌باری. نه فقط به روی من، تو، به روی همه می‌­باری. چون تو «رحمه للعالمین» هستی. مثل بادی که به صورت همه می­‌وزد. مثل برفی که روی شانه­‌های همه می‌بارد. مثل درختی که سایه ­اش روی سر همه هست.

***

من در سایه­ تو ایستاده‌­ام و دست‌‌هایم را که دراز کنم می‌­توانم از میوه‌­های بهشتی تو بچینم. سیب، انگور، انجیر و تازه شوم. من در سایه­ تو ایستاده‌­ام، حتی وقتی که آدم خوبی نیستم. حتی وقتی که دلم سیاه شده و نرفته‌ام خوش خوشک سمت چشمه‌ای که در آن نو شوم. من در سایه­ تو ایستاده‌­ام، حتی وقتی که تو را فراموش کرده‌­ام! می‌­دانی که؟ برای آدم پیش می‌­آید. اما فراموش کردن مهم نیست.

مهم به یاد آوردن است و من تو را همیشه یک‌­جوری به یاد می‌آورم. مثلاً همین چند روز پیش که توی ماشین نشسته بودم دیدم که روی پل عابر پیاده جمله‌­ای از تو نوشته‌اند. نوشته بودند تو گفته‌ای که ماه رجب برای امت من ماه استغفار است! دلم یک‌هو لرزید. نه بابت ماه رجب تنها، یا بابت استغفار. بابت این که جمله‌ای از تو بود. من تو را دوباره به خاطر آورده بودم. تو را که همیشه هستی و همیشه مهربانی‌ات از همه چیزت جلوتر به یادم می‌آید. حتی توی همین جمله‌­ات هم یک جور مهربانی نهفته است.

***

تو داری یادآوری می­‌کنی که زمان را از دست ندهیم که روزهایی هست که راحت تر می‌­شود آمرزش خواست و مهربانی تو در این جمله از این‌جاست که یعنی تو دلت می­‌خواهد ما آمرزیده شویم. تو خوبی ما را می­‌خواهی، نه مثل مادر و پدرها، نه مثل معلم‌­ها، نه مثل کسانی که مدام این را توی گوش آدم فرو می‌کنند که نگرانش هستند و خوبی‌اش را می‌­خواهند. تو چون خودت هستی خوبی مرا می‌­خواهی. چون خودت خوبی و هر چه که با توست، چیزی از خوبی با خودش دارد، چیزی از خوبی و مهربانی. تو دوست داری من آمرزیده شوم. من دوست دارم با تو باشم. تو دوست داری آدم‌ها جزیی از تو باشند. برای همین هم آنها را به دنیای خودت دعوت کرده‌­ای. برای همین صدایشان کرده­‌ای. برایشان نامه نوشته‌­ای و با آنها حرف زده‌­ای. برای همین قبول کردی که پیامبرشان باشی. چون خوبی آنها را می­‌خواستی.

مگر غیر از این است که تو، چون مرا دوست داشتی پذیرفتی که پیامبرم باشی؟ من حتماً برایت مهم بوده‌­ام! سرنوشت من برایت مهم بوده. تو می‌خواستی من خوشبخت باشم. آرام و سبک مثل ابر. آن‌قدرکه بتوانم راحت بروم بالا. راحت به بهشت برسم. به آن هوای خنک و روزهای خوب. من حتماً برایت مهم بوده‌ام. سرنوشت من برایت مهم بوده که یادآوری کرده‌­ای که چه روزهایی برای آمرزش بهتر است. من اگر خوب نباشم، تو غصه‌دار می‌­شوی؛ اما نا‌امید نمی‌­شوی. چون ناامیدی از شیطان است و تو با مجموعه‌­ای از فرشته‌­ها هم‌نشینی. چه‌قدر چیزهای خوب با تو هست و چه‌قدر هر کسی که دوست تو باشد، شانس‌اش برای داشتن چیزهای خوب بیشتر است!

پیش تو از آتش خبری نیست، از درد و سیاهی. پیش تو از نا امیدی و رنج هیچ خبری نیست، از هوای سنگین و خفه، از دود و تاول و زنجیر. پیش تو از گریه‌­های تلخ و زندگی‌های زخمی و چشم‌های شیطانی خبری نیست. پیش تو از ناآشنایی، از غریبگی، از دعوا و دروغ، از کینه پیش تو خبری نیست. از خساست و پشت‌ِسرگویی‌های سیاه، از تحقیر و کهنگی و نخ‌نمایی و تلاش‌های بی‌نتیجه، از ظلم پیش تو خبری نیست.

پیش تو هر چه هست شفاف است، از جنس آب. سبک است، از جنس حباب. نرم است و گرمای لذت‌بخشی دارد. پیش تو هر چه هست عین عدالت است و کسی گله‌­ای ندارد. من دنیای تو را دوست دارم. تابعیت بهشت خودت را به من بده!

کد مطلب: 111344
زمان انتشار: پنجشنبه 24 تیر 1389 - 13:32:02