جمعه 30 شهریور 1397 | به روز شده: 58 دقیقه قبل

HAMSHAHRIONLINE

The online version of the Iranian daily Hamshahri
ISSN 1735-6393
جمعه 4 اسفند 1396 - 11:44:27 | کد مطلب: 396989 چاپ

صدای بابام

کودک و نوجوان > فرهنگی - اجتماعی - داستان > پری رضوی:
توی محل جدیدمان اولین‌بار من بودم که بازی هفت‌سنگ را به بچه‏‌ها یاد ‏دادم. در خانه‏‌ی قبلی با بابایم در حیاط بازی می‏‌کردیم.

جلوي در خانه‏‌مان خيابان بزرگ و خطرناکي بود. من در محل دوستي نداشتم. براي همين من و بابا با هم بازي مي‏‌کرديم، چون هم‌سايه هم نداشتيم. اما خانه‏‌ي تازه کوچه دارد. هم‌سايه‏‌هاي زيادي هم داريم. يک‌بار وقتي سنگ‏‌ها را روي هم مي‌چيديم، دوست قدبلندم از من پرسيد: «چرا صداي بابات اين‌طوريه؟»

من نمي‏‌دانستم چه جوابي بدهم. براي همين وسط حرفش پريدم و گفتم: «دوست درازم، زودِ زود چند تا سنگ ديگه هم پيدا کن تا سنگامون زياد بشه، راحت بتونيم با توپ، سنگ‌ها رو نشونه بگيريم.»

تا عصر توي کوچه، اول با سروصدا و بعد، با دعواي پيرمرد وسط کوچه، بي‏‌سروصدا بازي کرديم. هنوز اسم دوستانم را درست و حسابي ياد نگرفته بودم. راستش من اسم آدم‏‌ها خوب يادم نمي‏‌ماند. بايد چند ماه بگذرد تا ياد بگيرم.

مامان زنبيل پلاستيکي قرمز را دستم داد و گفت: «قرمزيِ من. برو پنج تا نون بخر. شب مهمون داريم.»

مامان از قرمز خوشش مي‏‌آمد. از اول هم برعکس بابا طرفدار تيم پرسپوليس بود.

صف نانوايي شلوغ بود. دوست تپلم قبل از من در صف نانوايي ايستاده بود. صف شلوغ بود. تپله از من پرسيد: «چرا صداي بابات اين‌طوريه؟»

ياد دوست درازم افتادم، ولي نتوانستم جوابش را بدهم. همان لحظه نوبت تپله شده بود. با دست چپم گردنش را به طرف نانوايي چرخاندم و گفتم: «اوهو! حواست کجاست؟ نوبت توئه.»

شب مهمان‏‌هايمان با دوتا از پسرهايشان که يکي سياه بود و ديگري هم خيلي کوتاه از راه رسيدند. سياهه مي‏‌توانست با دهانش سوت بزند. اما من و کوتاهه هيچ‌کدام نتوانستيم اين‌کار را بکنيم. مسابقه را باختيم. نفسم زود مي‏‌گرفت. چه‌قدر سياهه به سوت‏‌هايش افتخار مي‏‌کرد.

يک‌بار وسط سوت‌زدن گاز معده هم در داد. من و کوتاهه خيلي خنديديم. کوتاهه مي‏‌توانست چشم‏‌هايش را چپ کند، ولي من کاري بلد نبودم. فقط هفت‌سنگ خوب بازي مي‏‌کردم. نشانه‏‌گيري‏‌ام عالي بود. بابا قول داده بود بزرگ شدم من را ببرد تيم تيراندازي. دلم به آينده و بابا خوش بود.

وسط بازي، کوتاهه به من نگاه‌نگاهي کرد. بعد تو گوش سياهه حرفي زد. پرسيدم: «چرا بلند حرف نمي‌زني؟»

 ولي او سرش را پايين انداخت. سياهه وقتي ديد من خيلي ناراحت شدم، گفت: «چرا صداي بابات اين‌طوريه؟»

من هم جوابي نداشتم. تا حالا نمي‏‌دانستم صداي بابا عجيب است. با صداي مادرم سريع بلند شدم و به آشپزخانه رفتم. سياهه و کوتاهه يک خواهر لاغر داشتند که کنار خواهرم با عروسک‌هايشان بازي مي‏‌کردند. مامان توي آشپزخانه خيلي کار داشت. لابد مي‏‌خواست کمکش کنم.

حوصله‏‌ام سر رفته بود. کنار لاغره نشستم. او داشت آدامس کهنه‏‌اي را به جاي چشم کور عروسکش مي‏‌چسباند. پرسيدم: «چشم عروسکت چي شده؟ به جايي خورده؟»

او هم با ناراحتي گفت: «دوستم موقع دعوا چشمش‌ رو درآورد و توي حياط پرت کرد. منم نتونستم پيداش کنم. بي‏‌ادب بود. دوسش نداشتم.»

لاغره از من خوشش آمده بود. هي ازم مي‏‌خواست باباي عروسکش باشم. از اين‌که باباي يک عروسک کور باشم، خوشم نمي‏‌آمد. از لاغره خواستم گل يا پوچ بازي کنيم. او هم خوشحال شد. وسط بازي بابا صدايم کرد. لاغره چيزي يادش افتاد. از من پرسيد: «چرا صداي بابات اين‌طوريه؟»

جوابي نداشتم. به اتاق رفتم. بابا کمد را خالي کرده بود و دنبال عکس‏‌هاي بچگي که با دوستش گرفته بود، مي‏‌گشت. عکس‏‌ها را پيدا کرد. با خوشحالي نگاهي به عکس‏‌ها انداخت.

بابا خوشحال بود. داشت آواز مي‏‌خواند. صداي آوازش با خيلي‏‌ها فرق داشت. پرسيدم: «بابا چرا صدات اين‌طوريه؟»

بابا نگاهي به من انداخت و بعد گفت: «پسر قرمزي من، پس لباس‌هاي قرمزت کو؟»

دوباره خنديد و دستش را روي گوشش گذاشت و با صداي بلند آواز خواند. بعد محکم بغلم کرد و توي گوشم گفت: «صداي من بهترين صدا براي آواز خوندنه. براي اين‌که تو دماغيه!»

از صداي آواز بابا همه جلوي در اتاق جمع شده بودند. آواز بابا که تمام شد، همه برايش دست زدند. او هم مثل خواننده‏‌ها دستش را روي شکمش گذاشت و تعظيم کرد. يک لحظه بهش افتخار کردم.

تا حالا صداي آواز بابا را نشنيده بودم. ناراحت بودم چرا تا حالا خواننده نشده است. آرزو کردم کاش من هم صدايم تو دماغي مي‏‌شد. شايد همه تعجب مي‏‌کردند. اما به قول بابا صداهاي تو‌دماغي، بهترين صدا براي آواز هستند.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تصويرگري: دنيا مقصود‌لو