پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸۷ - ۱۱:۰۳
۰ نفر

وقایع این داستان از خانة آقای شلبی شروع می‌شود. در سالن پذیرایی دو مرد در کنار یکدیگر نشسته و صحبت می‌کردند.

 یکی از این دو مردکه آقای شلبی نام داشت مردی موقر با ظاهری آراسته بود و مرد دیگر کوتاه قد و چاق با دستانی که انگشتهای چاق آن را انگشترهای طلا زینت داده و کت و شلواری براق پوشیده بود و هنگام صحبت، کلمات سبک و خارج از نزاکت به کار می‌برد.
این دو مرد راجع به مسئله‌ای صحبت می‌کردند که برای هر دو نفرشان مهم بود. آقای شلبی در قبال قرضی که به مرد چاق یا آقای هالی داشت یکی از برده‌هایش بنام «توم» را برای فروش پیشنهاد کرد.

شلبی از توم تعریف کرد و گفت: « او بردة بی‌نظیری است در ضمن مردی با شرف و مقدس است و تا کنون مسئولیت بسیاری از کارهای مزرعه را برعهده داشته و هیچگاه از موقعیت خود سوءاستفاده نکرده است.» شلبی اظهار پشیمانی کرد که مجبور شده بخاطر مشکل مالی توم را بفروشد. هالی علاوه بر توم بردة دیگری را درخواست کرد تا معامله صورت بگیرد.
در این لحظه در سالن پذیرایی باز شد و کودک دو رگة چهار- پنج سالة زیبایی وارد شد.

شلبی کودک را صدا زد و کودک به طرف او رفت. شلبی پس از نوازش کودک میوه‌ای به او داد و گفت: «هانری برای این آقا یک آواز بخوان.» کودک یکی از آوازهای معمول میان سیاه‌پوستان را خواند. سپس به درخواست شلبی یکی دو حرکت جالب و خنده‌دار انجام داد که موجب خندیدن دو مرد بزرگسال شد. در این لحظه هالی به شلبی رو کرد و گفت: «من این کودک را هم می خواهم و سپس معامله تمام است».

شلبی از قبول این معامله خودداری کرد. ناگهان زن جوان دورگة بسیار زیبایی وارد شد و پس از عذرخواهی کودک را با خود برد. هالی با دیدن زن از شلبی درخواست کرد «من این زن را هم می‏خرم. او را می‌توانم به قیمت بسیار بالایی به فروش برسانم. او مثل طلا ارزش دارد.» اما آقای شلبی با ناراحتی گفت: «او فروشی نیست.» پس از اصرار مجدد هالی برای خریدن زن جوان، شلبی گفت: «او خدمتکار مخصوص همسرم است و او به هیچ وجه از این دختر جدا نمی‏شود.»

هالی که دید نمی‌تواند زن جوان را بخرد دوباره اصرار کرد که پسر بچه را بخرد. او اصرار داشت که این پسر بچه مثل یک کالای لوکس در منزل اشراف مورد استفاده دارد و برای کارهایی مثل پیشخدمتی گماشته خواهد شد. اما شلبی پاسخ داد که دوست ندارد بین مادر و کودک جدایی بیندازد. هالی همچنان اصرار می‌کرد و می‌گفت این سیاه‌پوستها مثل سفیدها احساسات و عواطف قوی ندارند و به زودی همه چیز را فراموش می‌کنند. او تعریف کرد که شریکی داشته که هرگاه یکی از این برده‌ها بی‌قراری می‌کرد با مشت توی مغزش می‌کوبید و صدای آن برده را خاموش می‌کرد، اما او معتقد بود این کار باعث می‌شود برده‌های زیبا و جوان زیبایی خود را از دست بدهند و پژمرده شوند و از ارزش آنها کاسته شود. باید با برده‌ها ملایمتر رفتار کرد.

هالی هنگام رفتن از شلبی خواست به زودی نظرش را دربارة فروش بچه به او اطلاع دهد. بعد از رفتن هالی، شلبی از ناراحتی شروع به راه رفتن کرد. او با خود می‌گفت: «اگر به خاطر قرض نبود امکان نداشت بچه را بفروشم. اینجا در شمال امریکا وضع برده‌ها به مراتب بهتر از جنوب است. در جنوب برده‌ها را به کارهای طاقت‌فرسا می‌گمارند.» او که مردی خوش‌خلق و مهربان بود فقط بخاطر مشکلات مالی که برایش پیش آمده بود دست به چنین کاری زده بود و نمی‏دانست موضوع را چگونه با همسرش مطرح کند.

زن جوان که الیزا نام داشت پشت در سالن شنید که دو مرد از فروش بچه صحبت می‌کردند. او دچار وحشت شده بود. حالا الیزا که در اتاق خواب خانم شلبی در حال کمک به او بود دچار حواس پرتی شده بود. خانم شلبی متوجه شد و پرسید «آیا اتفاقی افتاده است؟» و الیزا با چشمانی پر از اشک به او گفت: «آقای شلبی قصد دارد هانری را بفروشد.» خانم شلبی جواب داد: «امکان ندارد آقای شلبی بچه تو را بفروشد و اگر هم بخواهد چنین کاری بکند من نمی‌گذارم. حالا اشکهایت را پاک کن و به اتاق خودت برو.»

خانم شلبی زنی با اعتقادات قوی مذهبی بود و برده‌هایش را نیز با اعتقادات مذهبی بار آورده بود. او معتقد بود این برای بهبود زندگی برده‌ها بهتر است.

الیزا زنی زیبا و جوان بود که از کودکی زیر دست خانم شلبی تربیت یافته بود و خانم شلبی او را عزیز می‌داشت. الیزا با مردی بنام جورج هاریس ازدواج کرده بود. جورج هاریس بردة جوان و زیبای دورگه‌ای بود که در املاک مجاور کار می‌کرد. او بسیار با هوش و استعداد بود. اربابش او را به کارخانة گونی‌بافی اجاره داده بود.

اما پس از اینکه جورج هاریس دستگاهی برای جدا کردن الیاف کتان اختراع کرد، همه به ارباب او تبریک گفتند و از جورج تمجید کردند. این امر باعث شد حس حسادت ارباب تحریک شود و او را از کارخانه بیرون آورد و به انجام کارهای سنگین در مزرعه وادار کند. در این مدت وساطت صاحب کارخانه که قصد داشت او را به سر کار سابقش برگرداند سودی نداشت.
جورج هاریس در دورانی که درکارخانه کار می‌کرد با الیزا آشنا شد و با او ازدواج کرد. آنها صاحب دو کودک شدند که آنها را از دست دادند. پس از تولد هانری، الیزا امید از دست رفته‌اش را بازیافت.

آن شب خانم و آقای شلبی به میهمانی دعوت داشتند. پس از رفتن آنها جورج هاریس به دیدن الیزا آمد. آن دو با آنکه زن و شوهر بودند اما به علت سختگیری ارباب جورج کمتر می‌توانستند یکدیگر را ببینند.

جورج فرزندش را روی زانوانش نشاند و در حالیکه او را نوازش می‌کرد به الیزا گفت: «کاش این بچه هرگز به دنیا نیامده بود. ای کاش هرگز تو را در زندگی ندیده بودم. با اینکه تو و هانری عزیزترین کسان من در زندگی هستید، اما با این وضعی که ما داریم زندگی می‌کنیم و هیچ حقی در زندگی نداریم، من مرگ را ترجیح می‌دهم.» الیزا گفت: «جورج من می‌ترسم که مبادا تو به کارهای وحشتناکی دست بزنی. به خاطر من و هانری مواظب خودت باش.»
جورج هاریس از بی‌رحمی و سنگدلی اربابش سخن گفت و اینکه چگونه او را مورد آزار و اذیت قرارمی‌دهد. هر دفعه به بهانه‌های مختلف ارباب او را شلاق می‌زند. او گفت: «چه کسی او را ارباب من کرده و چرا من باید همیشه از او اطاعت کنم و در زندگی نصیبی جز مشت و لگد و دشنام و ناسزا نداشته باشم. حالا دیگر نمی‌خواهم رنج ببرم.»

الیزا با نگرانی سعی در آرام کردن او داشت که جورج گفت: «اربابهای تو آدمهای خوبی هستند ولی من دیگر نمی توانم این وضع را تحمل کنم.» الیزا گفت: «جورج اگر به خدا ایمان داری باید سعی کنی که همیشه خوب باشی و خوبی کنی. خدا خودش نجاتت خواهد داد.» جورج هاریس تعریف کرد که اربابش از ارباب الیزا متنفر است و به جورج گفته به جای الیزا زن دیگری بگیرد و اینکه ارباب به جای او تصمیم می‌گیرد که چگونه زندگی کند.

الیزا که ناراحتی همسرش را دید از غمی که در سینه داشت و اینکه مردی می‌خواست پسرشان را بخرد و با خود ببرد سخنی نگفت. قبل از خداحافظی جورج به الیزا خبر داد به زودی به کانادا فرار خواهد کرد و هنگامی که به آنجا برسد سعی می‌کند که الیزا و هانری را از آقای شلبی بخرد.

کلبة عمو توم ساختمان کوچکی بود که از تنه‌های درخت درست شده بود و به خانة ارباب متصل بود. عمه کلوئه همسر عمو توم در باغچة مقابل کلبه‌شان سبزیجات و گلهای زیبایی کاشته بود و به آنها افتخار می‌کرد. او آشپز منزل اربابی بود و در آن منطقه به عنوان ماهرترین آشپز شناخته شده بود. او بعد از آماده کردن شام ارباب و خانواده‌اش به کلبة خودشان می‌آمد تا برای شوهر و فرزندانش غذایی آماده کند. کلوئه در پخت شیرینی و تدارک ضیافت برای میهمانیهای ارباب مهارت زیادی داشت.

کلبة آنها کوچک اما تمیز و مرتب بود. آنها سه فرزند داشتند که دو تای آنها شیطان و آخری کودکی شیرخوار بود. عمو توم سرکارگر خانة اربابی بود. او مردی قوی با دست و پاهای نیرومند و پوستی سیاه و چهره‌ای افریقایی بود. در عین حال قلبی رئوف داشت و با وقار و متانت بود. مدتی بود که جورج شلبی پسر ارباب که سیزده سال داشت به او آموزش خواندن و نوشتن می‌داد.

عمه کلوئه در حال آماده کردن شام با خود می‌اندیشید که «آقای جورج شلبی چقدر مهربان است. او سعی دارد به ما هم خواندن و نوشتن یاد بدهد.» سر میز شام جورج از دست‏پخت کلوئه تعریف کرد. کلوئه مرتب به جورج غذا تعارف می‌کرد. بعد از شام کلوئه مشغول رسیدگی به فرزند کوچکش شد و به آن دو فرزند سیاه و آتشپاره‌اش هم مرتب تذکر می‌داد که جلوی میهمان رعایت ادب را بکنند. در این زمان که در خانة عمو توم صدای شادی بچه‌ها و خندة توم و جورج شلبی بلند بود، در خانة اربابی صحنة دیگری در جریان بود.

هالی و آقای شلبی با مقداری کاغذ و پول جلوی رویشان در حال معامله بودند. بعد از امضای قرارداد، هالی سندی را به شلبی داد. شلبی بعد از گرفتن سند گفت: «شما به من قول داده‌اید توم را به آدم خوبی بفروشید» هالی جواب داد: «من سعی می‌کنم برای توم جای خوبی پیدا کنم.»

آقای شلبی و همسرش در اتاق خواب مشغول صحبت بودند آقای شلبی روی صندلی راحتی لمیده بود و مشغول خواندن نامه‌هایی بود که آن روز رسیده بود. خانم شلبی که به یاد حرفهای الیزا در مورد فروش هانری و توم افتاده بود از شوهرش پرسید که این مردکه امروز به منزل آنها آمده بود کیست. آقای شلبی گفت: «او آقای هالی است و جهت انجام معامله‌ای به منزل ما آمده است.» خانم هالی پرسید: «آیا او بازرگان برده است؟ زیرا امروز الیزا گریه‌کنان نزد من آمد و گفت این مرد می‌خواهد هانری را بخرد. البته من به او گفتم که او دیوانه شده است، چون شما هرگز با برده‌هایتان اینطور رفتار نمی‌کنید و حاضر به فروش آنها نیستید.»

آقای شلبی برای همسرش توضیح داد که به علت مشکلات مالی مجبور است چند تا از برده‌هایش را بفروشد و همچنین افزود که عمو توم را نیز فروخته است. خانم شلبی با ناراحتی گفت: «اما شما که به توم قول آزادی داده بودید. باورم نمی‌شود این کار را انجام داده باشید. حتماً هانری را هم فروخته‌اید؟» آقای شلبی با ناراحتی جواب داد: «بله» خانم شلبی که از شدت ناراحتی متأثر شده بود فریاد کشید و گفت حاضر است هر نوع فداکاری کند تا این دو برده فروخته نشوند. او که بعنوان یک زن مسیحی با ایمان سالها مشغول تعلیم برده‌هایش بود و در این سالها با غم و شادی آنها آشنا بود نمی‌توانست قبول کند شوهرش با فروش برده‌ها بچه‌ای را از مادرش و مردی را از زن و فرزندانش جدا کند.

آقای شلبی که ناراحتی همسرش را می‌دید به او گفت که چاره‌ای نداشته است و هالی فقط به شرط خرید این دو برده حاضر بود بدهی‌اش را ببخشد. خانم شلبی پس از شنیدن سخنان همسرش نفرت خود را از برده‌فروشی اظهار کرد. او گفت هر چند جواهر گرانقیمتی ندارد که بفروشد ولی حاضر است بعضی از وسایلش را بفروشد تا بتواند آن دو بیچاره را نجات بدهد.

آقای شلبی که از ناراحتی همسرش رنج می‌برد و از طرفی چاره‌ای نداشت به او گفت: «فردا صبح آقای هالی برای بردن دو برده به اینجا می‌آید. من از خانه بیرون می‌روم تا آنها را نبینم.»

در تمام مدتی که بحث بین زن و شوهر در جریان بود الیزا در راهرو پشت یک گنجه پنهان شده بود و همه چیز را می‌شنید. سپس او مخفیگاهش را ترک کرد و به اتاق خودش رفت. او از خداوند طلب یاری کرد و چند دست لباس برای بچه برداشت. سپس بچه را از روی تخت بلند کرد و لباس پوشاند و تصمیم به فرار گرفت. الیزا روی یک قطعه کاغذ یادداشتی برای خانمش نوشت و از او به خاطر فرارش عذرخواهی کرد. سپس کودک را بغل کرد و به او گفت: «ساکت باش وگرنه یک مرد بدجنس تو را با خود می‌برد.» آن شب آسمان پرستاره و سرد بود. الیزا خود را به کلبة عمو توم رساند و آنها را از جریان باخبر کرد.

توم و کلوئه باور نمی‌کردند که ارباب آنها چنین کاری کرده باشد. اما الیزا گفت که «ارباب مجبور شده و هر چه خانم التماس کرد بی‌فایده بود، پس بهتر است توم هم فرار کند تا به دست برده‌فروش نیفتد.» اما توم قبول نکرد فرار کند. او معتقد بود اگر فرار کند ممکن است ارباب بردة دیگری را به جای او بفروشد.
الیزا از توم و کلوئه خداحافظی کرد و به همراه بچه‌اش به راه افتاد.

صبح روز بعد خانم شلبی به دنبال الیزا فرستاد، اما خدمتکار گفت: «الیزا در اتاقش نیست و نمی‌توانم او را پیدا کنم.» در اتاق الیزا باز بود و بعضی از وسایلش روی زمین ریخته بود. خانم و آقای شلبی دریافتند که الیزا شب قبل همه چیز را شنیده و فرار کرده است خانم شلبی خدا را شکر کرد اما آقای شلبی نگران بود که به هالی چه جوابی بدهد.

خدمتکاران بعد از جستجوی فراوان دست خالی بازگشتند. در منزل اربابی همه دربارة فرار الیزا و بچه‌اش صحبت می‌کردند، تا بالاخره سر و کلة هالی پیداشد. او بعد از شنیدن خبر شروع کرد به فحش و ناسزا دادن. همة برده‌های سیاه از جلوی راه او کنار می‌رفتند تا ضربة شلاقش به آنها اصابت نکند. سپس هالی به سالن پذیرایی منزل شلبی هدایت شد و از آقای شلبی درخواست کرد دو تا از برده‌هایش را جهت کمک برای پیدا کردن و تعقیب برده‌های فراری به او بدهد.

آقای شلبی برای جلب رضایت هالی دو تا برده در اختیار او قرار داد. آن دو برده که متوجه بودند خانم شلبی از فرار الیزا رضایت دارد سعی کردند به هر قسمی شده در تعقیب الیزا تأخیر بیندازند.

الیزا پس از رفتن از کلبه عمو توم خود را بی‌کس و بدبخت دید. در این مدت اخیر اتفاقاتی که شوهرش را مجبور به فرار کرده بود به خاطر آورد. عشق مادری سبب شده بود که او برای نجات فرزندش هر خطری را به جان بپذیرد. او در حالی که هانری را بغل کرده بود سنگینی وزنش را احساس نمی‌کرد. در موارد دیگر او دست بچه را می‌گرفت تا راه برود ولی حالا او را به سینه‌اش چسبانده بود و تند تند راه می‌رفت و زیر لب دعا می‌کرد که «خدایا نجاتم بده».

هانری در آغوش او به خواب رفته بود. الیزا از میان جنگل عبور کرد در حالی که درختان مانند اشباح به نظر می‌رسیدند. اواسط روز به دهکده‌ای رسیدند و در مسافرخانه غذایی خوردند. الیزا از زن میهمانخانه‌چی پرسید که آیا قایق یا وسیله‌ای وجود دارد که او را به آن طرف رودخانه برساند. زن گفت: «آب رودخانه یخ زده و عبور از آن خطرناک است چرا می‌خواهید این موقع از رودخانه رد بشوید؟» الیزا جواب داد: «فرزند من در خطر است باید او را نجات بدهم.» زن که احساساتش برانگیخته شده بود گفت: «امشب مردی با مقداری کالا از رودخانه رد می‌شود می‌توانید بعد از شام با قایق او بروید.»

از طرف دیگر تعقیب‌کنندگان، با اسبهایی که از آقای شلبی گرفته بودند به آنجا نزدیک می‌شدند. هر چند دو برده‌ای که همراه هالی بودند به هر نحوی سعی می‌کردند موانعی ایجاد کنند، اما هالی عجله داشت تا زودتر به الیزا برسد و هانری را از او بگیرد، تا اینکه تعقیب‌کنندگان به نزدیکی مسافرخانه‌ای که الیزا و بچه‌اش در آن بودند رسیدند. الیزا از پشت پنجره سر و صدای اسبها را شنید و آنها را دید.

او به سرعت به سمت اتاقی که هانری در آن بود دوید و او را در آغوش گرفته و از در عقب مسافرخانه فرار کرد. هالی متوجه او شد و از اسب پائین پرید و به طرف او دوید. الیزا به سمت رودخانه می‌دوید. یخهای رودخانه شکسته بودند. الیزا روی یک قطعه یخ پرید و همینطور پاهایش را روی قطعات یخی که در حال تکه تکه شدن بودند می‌گذاشت. هالی و دو بردة سیاهپوست با تعجب او را می‌نگریستند. کفشهای الیزا از پاهایش درآمده بودند او با این حال روی یخها گام برمی‏داشت تا به انتهای رودخانه رسید. مردی از آن طرف رود دست او را گرفت و از آب بیرون کشید. مرد خطاب به الیزا گفت: «من جایی ندارم که شما را پنهان کنم اما در آن خانة بزرگ سفیدرنگ روبرو آدمهایی هستند که به شما کمک خواهند کرد.» الیزا به آن سمت به راه افتاد.

دو بردة سیاه همین که دیدند الیزا خود را به آن طرف رودخانه رساند به هالی گفتند: «شب نزدیک است و ما باید به خانة اربابمان برگردیم.»

هالی به میهمانخانه برگشت تا کسی را بیابد که او را از رودخانه عبور دهد. او با خود می‌اندیشید که «این بچة کوچک را برای چه می‌خواستم که حالا مرا در این مخمصه گرفتار کرده است.» در این هنگام صدای آشنایی به گوشش رسید. صاحب صدا را شناخت. او توم لوکر، مردی بلند و چاق با چهره‌ای خشن بود. مرد دیگری نیز همراهمش بود. آنها با هالی سلام و احوالپرسی کردند. لوکر همراهش را بنام مارکس معرفی کرد. آنها شکارچیان انسان بودند و هالی از آنها خواست در قبال پیدا کردن بچه، مادر بچه را آنها برداردند و بفروشند. آنها در ضمن مبلغی پول هم از هالی گرفتند. هالی مشخصات مادر و کودک را به آنها داد تا آن دو را بیابند.

قرار شد آن شب لوکر و مارکس از رودخانه رد شوند. هالی شال الیزا را که در مهمانخانه جا مانده بود به آنها داد تا سگهای شکاری لوکر از طریق‌ آن رد الیزا را دنبال کنند. وقتی دو بردة سیاه به منزل اربابشان برگشتند ماجرای فرار الیزا را برای خانم و آقای شلبی تعریف کردند. خانم شلبی خدا را شکرد که الیزا جان سالم به در برده است.

در خانة بزرگ سفیدرنگ آن طرف رودخانه، آقای برد که سناتور بود به همراه همسر و دو فرزندش زندگی می‌کردند. بچه‌ها دائماً در حال بازی و شیطنت بودند. خانم برد برای شوهرش چای ریخت و در این حال از او سؤال کرد «آیا راست است قانونی در مجلس تصویب شده که کمک به سیاهپوستان بینوایی که از این منطقه عبور می‌کنند را منع کرده است؟ من که باور نمی‌کنم.»

آقای برد با تعجب گفت: «ماری تو که خیال نداری خودت را وارد سیاست کنی؟» ماری گفت: «نه ولی عقیده دارم چنین قانونی ظالمانه و ضد مسیحیت است و امیدوارم تصویب نشده باشد.» آقای برد پاسخ داد: «بله چنین قانونی تصویب شده است» ماری با تأسف گفت: «آیا تو به این قانون رأی مثبت دادی؟ آقای برد به علامت مثبت سرش را تکان داد و گفت: «ماری عزیز تو خیلی احساساتی هستی ما باید به عقلمان توجه کنیم. وقتی منافع جامعه در میان است باید آن را در نظر گرفت.» ماری گفت: «اما پناه دادن به بینوایان، اطاعت از دستورات خداوند است.»

در حالی که آن دو دربارة این موضوع بحث می‌کردند غلام پیر خانه سر و کله‌اش پیدا شد و از خانم خواست به آشپزخانه برود. ماری همسرش را صدا کرد و آن دو در آنجا زن جوانی را دیدند که لباسهایش پاره پاره بود و کفش به پا نداشت. زن به حالت غش کف آشپزخانه افتاده بود. او کودکی را به خود چسبانده بود. خدمتکار پیر مقداری آب به زن داد و پتویی روی او انداخت تا گرم شود. زن چشمانش را باز کرد و از آنها خواست تا از او و فرزندش حمایت کنند. آنها جایی برای استراحت الیزا فراهم کردند.

خانم و آقای برد به سالن بازگشتند. آقای برد از همسرش خواست تا بعضی از لباسهای کهنه‌اش را به زن بدهد تا لباسهای خیسش را عوض کند. یک ساعت بعد که حال الیزا کمی بهتر شده بود ماجراهایی که برایش اتفاق افتاده را تعریف کرد و خانواده برد در حالیکه اشک در چشمانشان جمع شده بود به او قول یاری دادند. آقای برد گفت: «باید همین امشب او  را از اینجا به جای دیگری ببریم. زیرا فراد صبح تاجر برده به دنبال او خواهد آمد.» خانم برد پرسید اما کجا باید برود؟ همسرش جواب داد: «مردی را می‌شناسم که تمام برده‌هایش را آزاد کرده و در مزرعه‌ای دورافتاده زندگی می‌کند. امشب من او را به آن مزرعه خواهم برد.»
خانم برد از همسرش تشکر کرد. او چند دست لباس برای الیزا و هانری در بقچه‌ای گذاشت و آن را به الیزا داد.

آقای برد نشان داد که برخلاف آنچه انتظار می‌رفت مرد رئوف و شریفی است. او و خدمتکار پیر خانه که درشکه را می‌راند به همراه الیزا و بچه‌اش به راه افتادند. در راه چند بار کالسکه در گل گیر کرد. آنها به سختی درشکه را بیرون کشیدند. سر تا پای سناتور گلی شده بود تا اینکه کالسکه مقابل در بزرگی متوقف شد. بعد از در زدن مالک آنجا که مردی قدبلند و نیرومند بود در را باز کرد. او که جون وان ترومپ نام داشت سابقاً مرد ثروتمندی بود و برده‌های زیادی داشت. اما برده‌هایش را آزاد کرد و در مزرعه‌اش به آنها کار داد. سناتور برد از او خواست به این زن و بچه‌اش پناه بدهد و او پذیرفت. او به الیزا گفت: «دخترم دیگر از هیچ چیز نترس اینجا در امانی و ما از تو محافظت خواهیم کرد.»

یک روز صبح زود کلوئه با دلی شکسته مشغول اتو کردن لباسهای شوهرش بود. او در حالیکه اشک می‌ریخت به کارش مشغول بود اما فکرش جای دیگری بود. توم در کنار زنش نشسته بود و کتاب مقدس را باز کرده بود. هیچکدام با یکدیگر سخنی نمی‌گفتند. بچه‌ها هنوز خواب بودند. کلوئه با گریه گفت: «خانم می‌گوید سعی می‌کند تا یکی – دو سال دیگر دوباره تو را بخرد. اما افسوس کسانی که به جنوبیها فروخته می‌شوند دیگر بازنمی‌گردند،‌ چون اربابهای جنوبی آنها را می‌کشند. در مزارع با برده‌ها بدرفتاری می‌شود.» توم گفت: «در آن جا من در اختیار خدا هستم. به آنجا می‌روم که اراده اوست. من مجبورم بروم چون فروخته شده‌ام اما تو و بچه‌ها در امنیت هستید.»

کلوئه سعی می‌کرد خود را دلداری بدهد، اما افکار ناراحت کننده‌ای به ذهنش هجوم آورده بودند. او گفت: «ارباب نباید راضی می‌شد که تو را بفروشد. تو چند برابر قیمتت برای او کار کرده‏ای.» توم گفت: «کلوئه اگر مرا دوست داری دربارة ارباب این‏گونه سخن نگو». توم آن روز آخرین صبحانه‌اش را که کلوئه مخصوص او پخته بود خورد و آمادة رفتن شد.

بعد از صرف صبحانه بچه‌ها دور آن دو جمع شده‌ بودند. کلوئه لباسهای توم را در بقچه‌ای بست و خانم شلبی به آنجا آمد. او می‌خواست با توم خداحافظی کند اما نتوانست حرفی بزند و بغضش ترکید. او قسم خورد همین که توانایی مالی بیابد توم را به خانه بازگرداند و از او خواست به خداوند توکل کند.

هالی از راه رسید و توم به دنبال او به راه افتاد. همة اهل خانه به دنبال توم تا درشکه‌ای که به دنبال او و هالی آمده بود می‌دویدند. کودکان سیاه توم که تازه از رفتن پدرشان باخبر شده بودند به دنبال او گریه می‌کردند. توم گفت: «افسوس که آقا جورج در خانه نیست از قول من به آقا جورج سلام برسانید» جورج شلبی به میهمانی رفته بود و از ماجرا خبر نداشت.

سپس هالی و توم سوار درشکه شدند و از آنجا دور شدند. آقای شلبی صبح زود از خانه بیرون رفته بود تا شاهد این صحنه‌ها نباشد. در بین راه هالی درشکه را متوقف کرد تا آهنگر دهکده برای دستهای توم دستبندی بسازد. آهنگر از فروخته شدن توم تعجب کرده بود. در این مدت که در آهنگری توقف کرده بودند صدای اسبی به گوش رسید. توم در بهت و حیرت جورج را دید. ارباب جوان دست به گردن توم انداخت و گفت: «قباحت دارد که تو را فروخته‌اند.» توم گفت: «آقای جورج شلبی از دیدن شما حالم خیلی بهتر شد بدون دیدن شما نمی‌توانستم اینجا را ترک کنم.» ناگهان جورج متوجه دست و پاهای زنجیر شدة توم شد و گفت: «چه ننگی! مغز این بی‌شرف را خرد می‌کنم.»

 توم از او خواهش کرد خونسردی‌اش را حفظ کند. جورج گفت: «من تازه از ماجرای فروخته شدن تو باخبر شده‌ام.» سپس یک سکه یک دلاری که وسطش را سوراخ کرده بود به گردن توم آویخت وگفت: «هر بار که به این نگاه می‌کنی به یاد من بیفت و اینکه من به تو قول می‌دهم روزی به دنبالت بیایم و تو را برگردانم. سپس آنها با اندوه از یکدیگر خداحافظی کردند و درشکه دور شد.

غروب یک روز مه‌آلود مسافری دم در یک مسافرخانه در شهری کوچک از استان کنتاکی پیاده شد. در سالن مسافرخانه جمعیت زیادی دیده می‌شد که همگی به دلیل شرایط بد آب و هوا داخل مسافرخانه پناه گرفته بودند. مسافر تازه وارد مردی کوتاه قد و چاق و خوش لباس بود و به ظاهر مردی درست و خوش باطن می‌نمود. او در گوشه‏ای از سالن نشست. ناگهان جمعیت داخل سالن دور یک آگهی جمع شدند.

 آگهی دربارة سیاهی بود که فرار کرده بود. مرد تازه وارد که آقای ویلسن نامیده می‌شد بعد از زدن عینک شروع به خواندن آگهی کرد. مشخصات برده فراری بدین شرح بود: «برده‌ای به نام جورج هاریس، با قد متوسط و رنگ تقریباً سفید و موهای مجعد خرمایی، خیلی باهوش که خواندن و نوشتن هم بلد است و روی شانه و پشت دستش زخمهای عمیقی دارد فرار کرده به یابنده مبلغ چهارصد دلار مژدگانی داده خواهد شد.» همه دربارة این آگهی اظهارنظر می‌کردند.

در این لحظه درشکه‌ای مقابل در میهمانخانه متوقف شد. مردی مرتب و منظم و خوش لباس با چشمان و موی سیاه و بینی عقابی، در کل بسیار خوش‌تیپ و با قیافه‌ای اسپانیولی وارد مسافرخانه شد و توجه همه را به خود جلب کرد. او به نوکر سیاهش دستوراتی داد و از مسئول مسافرخانه درخواست اتاق کرد. او با دیدن آگهی خطاب به نوکرش گفت: «جیم به نظرم در  راه مردی را با این مشخصات دیدیم.» نوکر هم گفته اربابش را تأیید کرد و افزود «اما متوجه داغ دستش نشدم».

سپس آنها در سالن نشستند تا اتاق آماده شود. آقای ویلسن محو تازه وارد شده بود و از او چشم برنمی‌داشت. هنگامی که مرد به طبقه بالا می‌رفت چشمش به آقای ویلسن افتاد و به او سلام کرد و معذرت‌خواهی کرد که او را به جا نیاورده است. و از او خواست همراهش به طبقه بالا برود. هنگامی که آن دو در اتاق تنها شدند ویلسن گفت: «تو جورج هاریس هستی؟» و او جواب داد: «بله، به نظرم خوب تغییر لباس و چهره داده‌ام.»

جورج هاریس که پدرش سفیدپوست و مادرش سیاه‌پوست بود چهرة یک اسپانیولی را داشت. ویلسن گفت: «بازی خطرناکی را شروع کرده‌ای.» جورج هاریس از مشکلاتی که ارباب برایش بوجود آورده بود گفت و از اینکه ارباب او را شکنجه می‌کرد. و حالا او برای نجات زندگیش فرار کرده بود. ویلسن که پیرمرد مهربان و خوش‌قلبی بود گفت: «اگر آنها تو را دستگیر کنند چه کار می‌کنی؟» جورج اسلحه‌ای را که زیر پیراهنش پنهان کرده بود نشان داد و گفت: «خودم را می‌کشم. زنم برای نجات بچه‌مان او را برداشته و فرار کرده نمی‌دانم آیا هرگز می‌توانم او را ببینم یا خیر. حالا من هم سعی می‌کنم خودم را به کانادا و منطقه آزاد برسانم. اما اگر کشته شدم به همسرم بگویید کاری کند که فرزندمان انسان آزادی شود و مانند من رنج نبرد.» پیش از خداحافظی ویلسن به اصرار مقداری پول به جورج داد تا بتواند خود را به کانادا برساند.

هالی به همراه توم به راه خود ادامه می‌داد. آنها کنار هم نشسته و هر یک در افکار خود غوطه‌ور بودند. هالی در فکر این بود که توم را چاق و سرحال نگهدارد تا بتواند او را به قیمت خوبی بفروش برساند. در حالی که توم به جملاتی که در کتابی خوانده بود فکر می‌کرد: «ما در این جا مسکن دائمی نداریم، اما برای زندگی جاویدانی که در پیش داریم در جست‌وجوی خانه‌ای هستیم.»

طرفهای شب هالی و توم به واشنگتن رسیدند. هالی توم را به زندان سیاهان فرستاد تا از او نگهداری شود و خودش به مسافرخانه رفت. در زندان برده‌ها منتظر روز حراج بودند. زنی شصت ساله که بیمار و رنجور بود درکنار پسر چهارده‌ساله‌اش نشسته بود. آن دو آرزو می‌کردند که به یک نفر فروخته شوند تا بتوانند کنار هم بمانند و پسر از مادر پیرش مراقبت کند. آدمهای شبیه این دو بسیار بودند...

با شروع حراج هالی و افرادی که مثل او تاجر برده بودند به معاینة کالاهای خود پرداختند. فک، دست و پا و... آنها را معاینه می‌کردند. پیرزن و پسرش را به دو نفر جداگانه فروختند. و هر چه پیرزن اصرار و گریه کرد که من و پسرم را به یک نفر بفروشید فایده‌ای نداشت. خریدار پسر می‌گفت: «تو به چه درد من می‌خوری. من به پیرزن کور و علیلی مثل تو احتیاج ندارم.» هالی بعد از خرید چند بردة دیگر آنها را سوار کشتی کرد. کشتی زیبایی که پرچم امریکا در آن در اهتزاز بود. در روی عرشة کشتی مردان و زنان آراسته و خوش‌لباس به آرامی گردش می‌کردند، اما بردگان در تحتانی‌ترین قسمت کشتی بسر می‌بردند.

مردمی که در بالای کشتی بودند گاهی با دیدن این برده‌های سیاه به حالشان دلسوزی می‌کردند، بعضی هم بی‌اعتنا از کنارشان رد می‌شدند. در میان این برده‌ها زن جوانی با کودک ده‌ماهه‌اش وجود داشت که هالی او را خریده بود. زن ابتدا فکر می‌کرد که اربابش او را به شهری که شوهرش آنجا کار می‌کند می‌فرستد، اما هالی سند خرید او را نشان داد و چند نفر هم حرف او را تأیید کردند، زن ساکت شد. در میان راه مردی از کودک این زن خوشش آمد و به هالی گفت: «من حاضرم این بچه را بخرم زیرا فکر می‌کنم به درد تو نمی‌خورد. هالی ابتدا قیمتی پیشنهاد کرد و سرانجام آن دو به توافق رسیدند. نیمه شب کشتی در بندر شهری که شوهر زن آنجا کار می‌کرد لنگر انداخت.

زن بچه را که خوابیده بود سر جایش گذاشت و برای پرس و جو دربارة شوهرش به سمت جمعیتی که در حال ورود به کشتی بودند رفت. در همین هنگام مردی که کودک را خریده بود او را برداشت و از کشتی پیاده شد. زن وقتی به محل خواب بچه برگشت اثری از کودک ندید. هر چه پرس و جو کرد او را نیافت. سپس هالی به او گفت: «برای تو بهتر بود که بدون بچه سفر کنی. من بچه را فروختم.» زن در بهت فرو رفت و دیگر چیزی نگفت. او نزدیک جایی که توم خوابیده بود جایی پیدا کرد و با خودش حرف می‌زد و می‌گفت: «خدایا حالا چه کنم» ساعتی بعد توم صدای پرتاب چیزی را به درون آب شنید و فهمید زن خودش را به درون آب انداخته. صبح هالی نزد توم آمد اما زن را ندید. او از توم دربارة زن سؤال کرد اما توم گفت من خوابیده بودم و از چیزی خبر ندارم. سرانجام هالی فهمید که کالای باارزشی را از دست داده است و خیلی ناراحت شد.

در خانة کواکرها، جایی که به الیزا پناه داده بودند،‌ الیزا مشغول خیاطی بود و هانری نیز مشغول بازی بود. در کنار الیزا زن دیگری در حدود پنجاه – شصت ساله نشسته بود. او راشل نام داشت و همسر آقای سیمون هالیدی بود. راشل چهره‌ای مهربان و موهایی سفید داشت. او با الیزا مانند دخترش رفتار می‌کرد. از الیزا پرسید: «تو هنوز مصمم هستی به کانادا بروی؟» الیزا جواب داد: «باید بروم زیرا جرأت نمی‌کنم اینجا بمانم.» راشل گفت: من هر چه از دستم برآید برایت انجام می‌دهم.»

الیزا اشکهایی که روی گونه‌هایش روان شده بود پاک کرد و از راشل تشکر کرد. ناگهان در باز شد و زنی چاق و قد کوتاه داخل شد. او روت نام داشت و از دوستان راشل بود. روت و راشل با هم احوالپرسی کردند. سپس راشل الیزا و هانری را به او معرفی کرد. روت دست الیزا را فشرد و از نان شیرینیهایی که با خود آورده بود به هانری تعارف کرد. راشل به همراه دخترش ماری مشغول آشپزی بودند. روت هم در کنار آنها بود. در این هنگام سیمون وارد شد. او آهسته خطاب به همسرش راشل گفت: «شوهر این زن امشب به اینجا می‌آید.»
همان شب جورج هاریس به همراه چند نفر دیگر به آنجا آمدند. جورج و الیزا از دیدار با یکدیگر به گریه افتادند. آنها مدتها از هم دور بودند...

صبح روز بعد جورج هاریس اعلام کرد که او و خانواده‌اش به زودی از آنجا خواهند رفت. چون ممکن است اقامت آنها در آنجا برای خانوادة سیمون خطراتی را دربرداشته باشد.
سیمون گفت: «جورج هاریس نگران نباش. ما برای همین کارها به دنیا آمده‌ایم. اگر ما بخاطر اعمال انسانی حاضر به تحمل دردسر نباشیم شایستگی نام مرد را نداریم. من هر قدمی که برمی‌دارم بخاطر خدا و بشریت است.» قرار شد همان شب مردی به نام فینئاس که از دوستان سیمون بود آنها را به ایستگاه هدایت کند.

کشتی بخاری که توم و دیگران با آن سفر می‌کردند به راه خود ادامه می‌داد. توم در میان بسته‌های بزرگ پنبه چمباتمه نشسته بود. هالی پس از مدتی که از سفر گذشت به توم اعتماد پیدا کرد و زنجیرهای دستها و پاهای او را باز کرد. توم با همه مهربان بود و احترام دیگران را به خود جلب کرده بود. کشتی از شهرهای مختلفی عبور می‌کرد و توم به فکر خانواده‌اش و دهکده‌ای که در آن زندگی می‌کرد بود. او به یاری خداوند دل بسته بود.

در بین مسافران مردی موقر و جوان به نام سن‌کلار به همراه دختر شش ساله‌اش و زن میان‌سالی وجود داشت. توم چند بار با این دختر بچه روبرو شده بود. او دختری سرزند، و شاد و پرتحرک بود که زیبایی کودکانه‌ای داشت. موهای او خرمایی طلایی، چشمانی به رنگ آبی تیره و نگاهی عمیق داشت. او توجه همه را به خود جلب کرده بود. پدرش و زن میانسال مدام دنبالش بودند. و او که لباس سفیدی بر تن داشت مدام در حال دویدن بود. به هر جایی سر می‌زد. توم مجذوب سادگی و کودکی او شده بود.

دختر بچه از میان برده‌های به زنجیر کشیده عبور می‌کرد و بعد از مدتی با دستانی پر از خوراکی بازمی‌گشت و خوراکیها را به برده‌ها می‌داد. توم با چیزهای دم دستش اجسام جالبی درست می‌کرد. کودک کم‌کم جذب کارهای دستی توم شده و به او نزدیک شد. توم اسمش را پرسید و او جواب داد: «ایوانجلین، همه مرا اوا صدا می‌زنند. شما اسمتان چیست؟» توم اسمش را گفت و افزود: «ولی همه مرا عمو توم صدا می‌زنند.» اوا گفت: «پس من هم شما را عمو توم صدا می‌زنم.» اوا از توم پرسید «عمو توم شما به کجا می‌روید؟» توم گفت: «نمی‌دانم» اوا گفت: «چرا نمی‌دانید؟» توم پاسخ داد: «بخاطر اینکه می‌خواهند مرا بفروشند.»

کشتی در یک ایستگاه کوچک توقف کرد. اوا به سمت پدرش دوید. ناگهان به علت گردش کشتی اوا  تعادلش را ازدست داد و درون آب افتاد. سن کلار قصد پریدن در آب را داشت که یکی از مسافران او را نگهداشت، زیرا توم درون آب پریده و اوا را نجات داد.

فردای آن روز هنگام عصر کشتی به شهر اورلئان جدید رسید. اوا کنار پدرش ایستاده بود. آن دو شباهت عجیبی به یکدیگر داشتند. سن کلار با هالی صحبت می‌کرد و هالی توم را به قیمت بالایی به سن کلار فروخت. توم از شنیدن این خبر از شدت خوشحالی اشک به چشمانش آمد.

آگوستین سن کلار فرزند یکی از صاحبان ثروتمند مزارع شهر اوئیزیان بود. او برادری دوقلو داشت. مادر آنها یک زن مسیحی بود و آگوستین مزاج حساس خود را از او به ارث برده بود. آگوستین در جوانی عاشق دختری شده بود که در این عشق شکست خورد. بعد از آن با ماری ازدواج کرد و آنها صاحب دختری شدند که او را ایوانجلین نام نهادند. ماری زنی مغرور و خودخواه بود و روابط بین او و آگوستین سرد بود. تنها امید سن کلار در زندگی به دخترش بود و به شدت او را دوست داشت. همین مسئله باعث حس حسادت ماری شده بود. ماری همواره جهت خودنمایی خود را ضعیف و بیمار نشان می‌داد. آنها در خانه‌ای بسیار بزرگ و زیبا زندگی می‌کردند و مستخدمین زیادی داشتند. سن کلار با برده‌هایش بسیار مهربان بود و این امر موجب ناراحتی ماری می‌شد. او ناراحت بود که نمی‌تواند با برده‌ها آنجور که می‌خواهد رفتار کند و آنها را تنبیه نماید.

اوا هم مانند پدرش احساساتی بود و نسبت به برده‌ها با مهربانی رفتار می‌کرد. از آنجا که ماری همیشه بیمار می‌نمود، سن کلار از دختر عمویش میس افلیا تقاضا کرد برای مدتی نزد آنها بیاید و با آنها زندگی کند. میس افلیا زنی میانسال، بلندقد و لاغراندام با اراده‌ای مصمم بود. هنگامی که سن کلار کودک بود مدتی تعلیمات مذهبی را نزد او فرا گرفت.

هنگامی که کشتی به مقصد رسید میس افلیا لوازم و چمدانها را جمع کرد و همه به همراه توم سوار درشکه شدند. خانه آنها بسیار بزرگ و زیبا بود و با گران‌ترین گلهای گلدانی تزئین شده بود و انواع درختان باغ را زینت می‌داد. این خانه مظهر کامل یک تجمل افسانه‌ای بود. وقتی کالسکه وارد حیات شد مستخدمین همه صف کشدند و منتظر ورود ارباب شدند. سن کلار و همراهانش پیاده شدند. او با سیاهها احوالپرسی کرد. اوا به سمت سالن رفت در ‌آنجا مادرش را که روی نیمکتی دراز کشیده بود دید. او را در آغوش کشید و گفت: «مامان دلم خیلی برایت تنگ شده بود». ماری گفت: «کافی است دخترم، سرم درد می‌کند.» پس از آن سن کلار وارد شد و با ماری سلام و احوالپرسی کرد و آن گاه میس افلیا را به ماری معرفی کرد.

آن روز توم احساس غریبی می‌کرد. سن کلار او را به سایر مستخدمین معرفی کرد و قرار شد که توم کالسکه‌چی مخصوص او شود.

سن کلار به ماری گفت: «دختر عمویم میس افلیا را آورده‌ام تا مدتی کمک تو باشد.»
اوا کم‌کم به توم علاقه زیادی پیدا کرد. توم همیشه برای او چیزهایی می‌ساخت و اوا همیشه دور و بر توم بود و از همنشینی با توم لذت می‌برد. سن کلار شاهد این صحنه‌ها بود. در این مدت توم لباسهای تمیز و مرتبی می‌پوشید و کالسکه‌چی سن کلار بود. او سن کلار، ماری، میس افلیا و اوا را به کلیسا یا گردش می‌برد. گاهی اوقات هم اوا نزد توم می‌رفت و از او آوازهای مذهبی یاد می‌گرفت یا با او انجیل می‌خواند.

راشل در حال تهیه مقدمات سفر برای میهمانان خود بود. جورج و الیزا در کنار هم نشسته بودند. هانری هم روی زانوان پدرش نشسته بود. آنها راجع به آینده‌شان صحبت می‌کردند. دربارة وقتی که به کانادا رسیدند و دربارة لذت زندگی خانوادگی. جورج گفت: «من پس از رسیدن به کانادا کار می‌کنم و بهای تو و بچه را برای آقای شلبی خواهم فرستاد.» اما الیزا نگران راه پرخطری بود که در پیش داشتند.

ناگهان سیمون به همراه مردی قدبلند وارد شد. آن مرد که فینئاس نام داشت به آنها خبر داد عده‌ای به دنبال الیزا و بچه‌اش هستند و می‌خواهند آنها را گرفته و برای فروش به اورلئان جدید ببرند. همینطور به دنبال مردی به نام جیم و مادرش بودند. جیم مردی بود که به همراه جورج فرار می‌کرد.

فینئاس پیشنهاد کرد که همراه جورج و همراهان فراری‌اش برود و راهنمای آنها باشد. ابتدا آنها طپانچه‌های خود را امتحان کردند فینئاس که زمان زیادی را در جنگلها به شکار مشغول بود مرد بی‌باکی بود. جورج و الیزا از سیمون و همسرش تشکر کردند و سوار درشکه سرپوشیده‌ای شدند. شب پرستاره‌ای بود.

آنها باید از راه جنگل می‌گذاشتند. بعد از چند ساعت کودک خوابش برد. پیرزن و الیزا هم خوابیدند. تنها فرد سرحال گروه فینئاس بود که با سوت آهنگهایی را می‌نواخت. ناگهان صدایی شنیده شد. مردی به سرعت به سوی آنها می‌دوید. فیئناس مرد را شناخت. او میکائیل نام داشت. میکائیل به آنها خبر داد که شکارچیان که حدود ده نفرند در راه هستند. آنها تصمیم گرفتند جایی پنهان شوند و در میان صخره‌های پرشیب پنهان شدند. فینئاس به میکائیل گفت: تو به دهکده برو و برای ما کمک بیاور.»

شکارچیان فحش و فریادکشان از راه رسیدند. آنها تصمیم داشتند از صخره بالا بروند. در میان این افراد لکر به همراه دوستش به چشم می‌خوردند. آنها گلوله‌ای شلیک کردند که از کنار صورت جورج رد شد. این بار جورج شلیک کرد و گلوله وارد پهلوی لکر شد. او از صخره پرتاب شد. افراد گروه که این وضع را دیدند عقب‌نشینی کردند. سپس جورج و فینئاس و همراهانشان از صخره پائین آمدند. فینئاس لکر را معاینه کرد و دید او هنوز زنده است، اما دوستانش او را گذاشته و فرار کرده بودند. در این لحظه نیروهای کمکی از دهکده رسیدند. فینئاس لکر را برای مداوا به یکی از آنها سپرد.

عمو توم کم‌کم خود را به عنوان یک بردة خوشبخت می‌دید. راستی و درستی توم سبب شده بود که سن کلار مسئولیت بیشتری به او بدهد. سن کلار مردی بی‌خیال بود و در خانه‌اش اسراف زیادی می‌شد. توم که از این ولخرجیها و زیاد‌ه‌رویها ناراحت بود گهگاه او را در جریان این امور قرار می‌داد. توم نسبت به ارباب جوانش احساس احترام و فداکاری و دلسوزی پدرانه داشت و نکاتی را از نظر اخلاقی به او گوشزد می‌کرد.

میس افلیا به هر جای خانه سرکشی و سعی می‌کرد به امور آنجا نظم و ترتیب بدهد. اما غافل از اینکه در آن خانه برده‌ها به یک نوع بی‌نظمی عادت کرده بودند. چون ماری زنی سست و بی‌علاقه به امور منزل بود و تنها راه را در تنبیه بدنی برده‌ها می‌دانست و از طرفی سن کلار به او اجازة این کار را نمی‌داد، ماری هم خود را کنار کشیده بود. در نتیجه نوعی بی‌نظمی در آن عمارت بزرگ به چشم می‌خورد. و حالا میس افلیا سعی داشت اوضاع را مرتب کند، اما با مقاومت افراد منزل بویژه آشپز که دیناه نام داشت مواجه شده بود. پس از مدتی میس افلیا توانست اصلاحاتی را در خانه بوجود آورد،‌ اما هنوز از پیشرفت امور راضی نبود. در این زمان زنی به نام پرو برای آنها نان شیرمال می‌آورد.

دیناه با پرو آشنایی داشت و از او شنیده بود اربابش مدام او را شلاق می‌زند. زیرا گاهی حساب و کتاب فروش نانها با پول آن جور درنمی‌آمد. موقع رفتنِ پرو، توم سعی کرد به او کمک کند و سبدش را حمل کند اما زن کمک او را قبول نکرد. توم گفت: «چون تو بیمار و ضعیفی اجازه بده کمکت کنم.» اما پرو جواب داد: «دلم می‌خواهد بمیرم و به جهنم بروم» وقتی توم علت را پرسید، فهمید  پرو که همسرش را از دست داده بود، فرزندش را به سختی بزرگ می‌کرد،‌ اما بچه هم مریض شده و مرتب گریه و زاری می‌کرد. این کار باعث شده بود که خانم ارباب عصبانی شود و یک شب اجازه نداد پرو پیش بچه‌اش برود. فردای آن روز پرو فرزندش را مرده یافت. از آن موقع تا کنون پرو دیگر انگیزه‌ای برای زندگی نداشت. اوا که سخنان پرو را شنیده بود در غم عمیقی فرو رفت.

چند روز بعد از این ماجرا زن دیگری به جای پرو برای آنها نان آورد. میس افلیاد از دیناه پرسید: «چرا پرو نیامده است» و او جواب داد: «پرو دیگر نمی‌آید. او را به سیاه چال فرستادند و ... شنیدم که او مرده است.»
اوا در گوشه‌ای از حیات این حرفها را شنید. ناگهان رنگش سفید شد و غش کرد. میس افلیا و دیگران به سوی او دویدند. میس افلیا گفت: «نباید جلوی بچه این حرفها را زد.» اوا از شنیدن حرفهای آنها چشمانش را باز کردو گفت: «چرا نباید این حرفها را بشنوم پروی بیچاره خیلی بدبخت بود.»

میس افلیا ماجرای پرو را برای سن کلار تعریف کرد. سن کلار گفت: «من هم نمی‌توانستم برای آن بیچاره کاری بکنم زیرا ما با یک طبقه فاسد و بی‌تربیت و فتنه‌انگیز روبرو هستیم و در دنیایی زندگی می‌کنیم که اگر کسی احساسات شرافتمندانه و انسانی داشته باشد نمی‌تواند کاری بکند...»

سن کلار تعریف کرد که مادرش زنی با ایمان بود و سعی کرده بود هر دو فرزندش را هم با ایمان بار بیاورد اما سن کلار و برادر دوقلویش دو قطب مخالف آهن‌ربا بودند. چه از نظر ظاهر و چه باطن. سن کلار پوستی روشن، چشمانی آبی و طبیعتی حساس داشت. در حالیکه برادرش با پوستی سبزه و موها و چشمان مشکی مانند پدرشان طبیعتی اشرافی و مغرور داشت.

پدر سن کلار پانصد برده داشت و نسبت به آنها سختگیر و پرتوقع بود. در حالیکه مادرش سعی می‌کرد نسبت به برده‌ها مهربان باشد. او سعی می‌کرد همسرش را هم نسبت به برده‌ها رئوف سازد. با این همه پدر سختگیر بود. این دو برادر بعد از مرگ پدر و مادر، هر کدام در منطقه‌ای جداگانه به زندگی خود ادامه دادند. هر چند یکدیگر را دوست داشتند اما روش زندگیشان متفاوت بود.

سن کلار به مزرعه‌داری علاقه‌ای نداشت پس امور آن را به برادرش آلفرد سپرد و خودش در خانة پدریشان در شهر اورلئان مسکن گزید.
یک روز میس افلیا از او پرسید «چرا سعی نکردید برده‌هایتان را آزاد کنید؟» و او جواب داد: «من به غلامان خانگی‌ام علاقه داشتم. بعضی از آنها سالخورده بودند پس بهتر دیدم آنها را نگه دارم و درآمدم را با آنها خرج کنم. آنها هم به این امر راضی هستند.»

اتاق توم بسیار تمیز و مرتب بود. او کتاب مقدس و سرودهای مذهبی‌اش را روی میز گذاشته بود. توم که مدتی از خانواده‌اش بی‌خبر بود از اوا ورق کاغذی گرفته بود تا نامه بنویسد، اما در نوشتن بعضی از کلمات مشکل داشت. ناگهان اوا وارد شد و از او پرسید چه کار می‌کند. توم پاسخ داد که می‌خواهد برای زن و بچه‌هایش نامه بنویسد اما در این کار مشکل دارد. اوا که خواندن و نوشتن یاد گرفته بود به او کمک کرد. او به توم گفت: «من به پدرم می‌گویم که شما را آزاد کند و نزد خانواده‏تان بفرستد.»

توم برای اوا تعریف کرد که خانم شلبی به او قول داده به محض اینکه پولی فراهم آورد او را بخرد و به دهکده و نزد خانواده‌اش برگرداند. او همچنین دلاری که به گردنش آویخته بود را به اوا نشان داد. در این هنگام سن کلار وارد اتاق توم شد و در نوشتن نامه به آنها کمک کرد.
یک روز سن کلار دختر بچة سیاه‌پوستی به نام تپسی را که به تازگی خریده بود به میس افلیا سپرد تا او را تعلیم دهد و اصرار میس افلیا در نپذیرفتن تپسی بی‌فایده بود.

سن کلار تعریف کرد که «این بچه در مغازه‌ای نزد مرد و زنی کار می‌کرد و هر روز از دست آنها کتک می‌خورد. من هر روز صدای گریه او را می‌شنیدم و تصمیم گرفتم او را از دست آنها نجات بدهم. حالا شما که یک مسیحی معتقد هستید او را تعلیم بدهید...»

میس افلیا دستور داد تپسی را برای شست و شو بفرستند. دو سه نفر مأمور شستن او شدند. روی تن تپسی جای زخمهایی دیده می‌شد. سپس به او لباسهای تمیزی پوشاندند. پس از اینکه تپسی را نزد میس افلیا آوردند از او پرسید: «چند سالت است؟ آیا مادر داری؟ کی متولد شده‌ای؟» تپسی گفت: «من نه پدر دارم و نه مادر و نمی‌دانم کی متولد شده‌ام. پیرزنی سیاه‌پوست به نام ننه‌سو من و یک دسته کودک دیگر را بزرگ کرده است.» سپس میس افلیا پرسید: «چه کارهایی بلدی انجام بدهی؟» او گفت: «بلدم از چاه آّب بکشم و ظرف و لباس بشویم و...»

میس افلیا تصمیم گرفت به تپسی آموزشهای لازم را بدهد. ابتدا به او تمیز کردن اتاق خودش و مرتب کردن رختخواب را یاد داد. در این مدت تپسی یک روبان را در آستین لباسش پنهان کرده بود. میس افلیا قسمتی از روبان را دید و از او پرسید «این چیست؟» تپسی گفت: «نمی‏دانم» میس افلیا گفت: «آیا آن را دزدیده‌ای؟» تپسی که سعی در انکار داشت ناگهان یک جفت دستکش هم از آستین دیگرش بیرون افتاد و میس افلیا گفت: «حالا دیگر جوابی نداری بدهی...»

در حالی که میس افلیا تپسی را دعوا می‌کرد، اوا نژلین با صدای ملایمی گفت: «تپسی بیچاره برای چه دزدی می‌کنی؟ اگر دزدی کنی چه کسی از تو نگهداری خواهد کرد؟ من حاضرم هر چه دارم به تو بدهم تا دیگر دزدی نکنی.»
تپسی اولین بار بود که چنین حرفهایی را می‌شنید و این سخنان تأثیر عمیقی بر روی او گذاشت و برق اشک در چشمانش دیده شد.

میس افلیا به تنبیه بدنی اعتقاد نداشت، از طرفی نمی‌دانست با تپسی چگونه رفتار کند. سن کلار به او گفت صاحبان قبلی این کودک او را با انبر داغ تنبیه می‌کردند تا از حال می‌رفت... میس افلیا تصمیم گرفت به تپسی خواندن کتاب و خیاطی را بیاموزد. او حروف را بزودی یاد گرفت و شروع به خواندن کرد اما از خیاطی خوشش نمی‌آمد و شیطنت می‌کرد...

در کنتاکی،‌ دهکده‌ای که عمو توم از آنجا آمده بود، در یک عصر تابستان آقای شلبی روی صندلی لمیده بود و خانم شلبی تعریف می‌کرد که کلوئه به تازگی نامه‌ای از توم دریافت کرده که یک خانوادة محترم او را خریده‌اند و با او خوشرفتاری می‌کنند. آقای شلبی گفت: «چه خوب، حتماً‌ دیگر قصد بازگشت ندارد.» خانم شلبی گفت: «برعکس سؤال کرده که ما چه موقع می‌توانیم او را دوباره بخریم و به اینجا بازگردانیم.» آقای شلبی گفت: «فکر نمی‌کنم به این زودیها بتوانیم، زیرا من گرفتار بدهکاری‌ها هستم.» خانم شلبی به دنبال راه حلی می‌گشت تا از طریقی بتوانند توم را بازگردانند. اما همسرش فکر می‌کرد بهتر است توم در همان جا بماند و با کس دیگری ازدواج کند... خانم شلبی گفت: «اما من به آنها آموخته‌ام ازدواج آنها نیز مانند ما مقدس است...» پس از بحث و گفت‌وگوی بسیار خانم شلبی گفت: «من حاضرم موسیقی تدریس کنم تا بتوانیم پول خرید توم را فراهم کنیم.» اما آقای شلبی موافق نبود.

کلوئه که در حیات کار می‌کرد و صدای آن دو را شنیده بود بعداً به خانمش گفت حاضر است در شیرفروشی کار کند و مقداری از این پول را فراهم نماید. خانم شلبی هم موافقت کرد. او از آقای جورج پسر ارباب خواست برای توم نامه بنویسد و ماجرا را شرح بدهد.

دو سال از فروش توم گذشته بود. توم نامة آقای جورج شلبی را خوانده بود و می دانست اهالی خانه سعی در بازگرداندن او دارند. در این مدت با بزرگ‌تر شدن اوا،‌ دوستی میان او و توم عمیقتر می‌شد. توم خواسته‌های اوا را برآورده می‌کرد. هر روز که توم برای خرید بیرون می‌رفت چیزی برای اوا می‌خرید. و اوا هم از او می‌پرسید عمو توم برایم چه آورده‌اید؟
اوا علاقة زیادی به خواندن کتاب مقدس پیدا کرده بود. با گرم شدن هوا اهالی خانه همگی به باغ ییلاقی که در جزیره‌ای واقع بود رفتند. در آنجا بر اثر وزش نسیمهای دریایی هوا خنک و مطبوع بود.

توم و اوا مشغول خواندن یک سرود دربارة فرشتگان بودند. اوا گفت: «عمو توم من گاهی این فرشتگان را در خواب می‌بینم. می‌دانم به زودی به آنجا خواهم رفت».
مدتی بود که اوا ضعف داشت. هر وقت می‌دوید و بازی می‌کرد زود خسته می‌شد. گاهی هم سرفه می‌کرد. میس افلیا متوجه شد و به سن کلار هشدار داد. سن کلار عقیده داشت دخترش بسیار قوی است. اما او که علاقة شدیدی به دخترش داشت هم مضطرب شده بود.

اوا هرگاه با بچه‌ها بازی می‌کرد پس از مدت کوتاهی خسته می‌شد و در جایی می‌نشست و به فکر فرو می‌رفت. او به برده‌ها فکر می‌کرد. آرزو می‌کرد می‌توانست دهی بخرد و تمام برده‌هایشان را در آن جا آزاد کند و در آن جا به آنها خواندن کتاب مقدس را بیاموزد.

در همین ایام آلفرد که برادر دوقلوی سن کلار بود به همراه پسر دوازده‌ساله‌اش هنری به ویلای آنها آمدند. با وجود تفاوتهایی که میان دو برادر وجود داشت آنها بسیار یکدیگر را دوست داشتند. هنری پسر آلفرد هم به دختر عمویش اوا نژلین علاقه داشت.

اوا از رفتار پسرعمویش با مستخدمین ناراحت می‌شد. او به هنری می‌گفت: تو چطور می‌توانی این قدر بی‌رحم باشی؟» هنری که متعجب شده بود سعی می‌کرد طبق خواسته دختر عمو رفتار کند و تغییری در خلق و خویش بوجود آمده بود. او مراقب دخترعمویش بود. هنری و پدرش چند روز نزد آنها ماندند. روزها دو کودک به گردش و اسب‌سواری می‌پرداختند و پدرانشان از تماشای آنها لذت می‌بردند...

سرانجام آلفرد و پسرش هنری از آنها خداحافظی کردند و به شهر خود بازگشتند. در این چند روز که اوا همراه پسرعمویش به ورزش و بازی پرداخته بود ضعیف‏تر شده بود. سن کلار پزشکی خبر کرد و با او مشورت کرد. پزشک بیماری اوا را سل تشخیص داد...
یک روز اوا به پدرش گفت: «من به برده‌هایمان فکر می‌کنم که دلم می‌خواهد آنها آزاد باشند.» سن کلار گفت: « اما آنها در خانة ما خوشبخت هستند.» او جواب داد: «ولی اگر برای تو اتفاقی بیفتد چه؟ پدر قول بده که توم و برده‌های دیگر را آزاد کنی.»

بعدازظهر یک روز یک‏شنبه، سن کلار در صندلی راحتی در آلاچیق استراحت می‌کرد که صدای میس افلیا را که عصبی شده بود شنید. میس افلیا به طبقه پائین آمد و گفت: «من دیگر از دست این دختر – تپسی – خسته شده‌ام تا به حال آموزشهای من سودی نداشته. امروز او تور کلاه مرا برید تا برای عروسکش لباس بدوزد. من از دست او عاجز شده‌ام.» ماری گفت: «من که گفته بودم باید این سیاه‌های موذی را به دارالتأدیب بفرستید تا شلاق بخورند.»

سن کلار تپسی را صدا کرد به او گفت: «چرا این کارها را می‌کنی؟» تپسی گفت: «چون من دختر شیطانی هستم. خانم قبلی‌ام خیلی مرا کتک می‌زد و سرم را به دیوار می‌کوبید اما نتوانست مرا درست کند.» میس افلیا تصمیم گرفته بود او را رها کند.

در این لحظه اوا به سمت تپسی رفت و دست او را گرفت و به سمت اتاق شیشه‌ای که در سمت دیگر راهرو واقع بود برد. سن کلار میس افلیا را صدا کرد و آرام به آن سمت رفتند. اوا گفت: «تپسی تو چرا این کارها را انجام می‌دهی؟ چرا نمی‌خواهی خوب باشی. آیا تو کسی را دوست نداری؟» تپسی جواب داد: «من کسی را ندارم که او را دوست بدارم. اگر می‌توانستم پوست سیاهم را بکنم و سفید شوم شاید خوب می‌شدم.» اوا گفت: «اما میس افلیا تو را دوست دارد.» تپسی با حالت عصبی خندید و گفت: «او حتی از دست زدن به من هم بدش می‌آید.» اوا با ناراحتی گفت: «اما من تو را دوست دارم. سعی کن به خاطر من دختر خوبی شوی. من مدت زیادی زنده نیستم. سعی کن بخاطر من هم شده درست رفتار کنی» تپسی گریه را سر داد. اوا گفت: «طفلک تپسی آیا نمی‌دانی حضرت مسیح همه را یکسان دوست دارد. تو را هم به اندازة من دوست دارد. او به تو کمک خواهد کرد به بهشت بروی و فرشته‌ای زیبا شوی.» تپسی گفت: «من از این به بعد سعی می‌کنم دختر خوبی بشوم.»

با دیدن این صحنه سن کلار به دخترعمویش گفت: «اوا مرا به یاد مادرم می‌اندازد. او می‌گفت اگر می‌خواهیم نابینایی را شفا دهیم باید مانند مسیح او را نزدیک بخوانیم و دستمان را روی سرش بگذاریم.»

میس افلیا گفت: «من تا به حال از سیاه‌ها خوشم نمی‌آمد. ولی مهربانی اوا به قدری روی من تأثیر گذاشته که سعی می‌کنم مثل او باشم. او درس خوبی به من داد.»

یک روز که حال اوا بهتر بود و روی تختش نشسته بود تپسی برایش یک دسته گل آورد. اوا گلها را با شادی قبول کرد سپس از مادرش اجازه خواست مقداری از موهایش را کوتاه کند تا به هر یک از افراد خانه مقداری به عنوان یادگار بدهد. سن کلار ابتدا رضایت نمی‌داد سپس اجازه داد میس افلیا مقداری از موهای اوا را کوتاه کند. سپس اوا درخواست کرد افراد خانه را ببیند و با آنها صحبت کند. او به هر یک از برده‌ها مقداری از موهایش را بخشید و با یکایک آنها خداحافظی کرد. در آخرین لحظه تپسی را دید و به او هم یک حلقه مو داد و گفت: «من به درگاه خدا برای تو دعا کرده‌ام.» چند روز بعد از این ماجرا در یک نیمه شب اوا در حالی که همة اهل خانه بیدار بودند و دکتر از زنده ماندن او ناامید شده بود جان باخت.

مراسم خاکسپاری اوا در میان غم و اندوه خدمتکاران و خانواده‌اش سپری ‌شد. در حالی که تپسی تنها دوست خود را از دست داده بود میس افلیا دست دوستی به سمت تپسی دراز کرد. او چنان تأثیری در روح این دختر بیکس گذاشت که تا پایان عمر باقی ماند. چند روز بعد سن کلار و خانواده از ویلا به شهر بازگشتند. توم در این مدت نگران و مراقب اربابش بود.

در خانة سن‌کلار کم‌کم زندگی به جریان عادی خود بازمی‌گشت اما سن کلار که وجودش به دخترش وابسته بود همة امیدش را از دست داده بود. با اینکه او تصمیم گرفته بود توم را آزاد کند، اما توم او را به یاد فرزند محبوبش می‌انداخت. او به توم قول داد تا یک ماه دیگر آزادش کند. میس افلیا از سن کلار خواست تا تپسی را به او ببخشد تا او را با خود به شهرش ببرد. سن کلار طبق یک نامة رسمی این کار را انجام داد. او تصمیم داشت برده‌های دیگر را نیز آزاد کند.

یک روز عصر که سن کلار بیرون رفته بود بعد از مدتی چند مرد او را در حالیکه به شدت زخمی شده بود به خانه آوردند و تعریف کردند که «دو نفر در کافه‌ای که سن کلار به آنجا رفته بود جدال می‌کردند و سن‏کلار قصد جدا کردن آنها از همدیگر را داشت که به پهلویش خنجری وارد کردند.» و همان شب سن کلار در حالیکه توم بالای سرش دعا می‌خواند زندگی را وداع گفت.

ماری پس از مراسم عزاداری تصمیم گرفت برده‌ها را بفروشد و نزد پدر و مادرش به شهر دیگری برود. میس افلیا از ماری خواست که به درخواست شوهرش احترام بگذارد و برده‌ها را آزاد کند اما او نپذیرفت و میس افلیا به همراه تپسی به شهر خود بازگشت. او نامه‌ای به خانم شلبی نوشت و وضعیت توم را شرح داد.

مکان برده‌فروشی جایی بود که کالاهای انسانی را به نمایش می‌گذاشتند. بازرگانان سعی می‌کردند تا در این مدت ظاهر برده‌ها مرتب و تغذیه‌شان خوب باشد تا خوب به فروش برسند. توم و دیگر برده‌های سن کلار در این مغازه برای فروش گذاشته شده بودند. مادر و دختری هم به همراه این برده‌ها برای فروش گذاشته شده بودند. دختر املین نام داشت مادر و دختر هر یک به فرد جداگانه‌ای فروخته شدند. در این میان مرد کوتاه قد چاقی که  لباسهای کثیفی بر تن داشت. املین و توم را خرید. او یکایک برده‌هایش را معاینه می‌کرد تا از سلامت آنها مطمئن شود. زمان خداحافظی مادر و دختر به شدت گریه می‌کردند.

توم و املین را به همراه برده‌های دیگر سوار کشتی کردند و به مقصد نامعلومی بردند. ارباب جدید سیمون لگری نامیده می‌شد. او وسایل توم را گشت. توم کتاب مقدسش را در لباسش پنهان کرد. لگری همة وسایل توم را برای خود برداشت. او مشت گره کرده‌اش را به برده‌هایش نشان داد و گفت هر کس نافرمانی کند این مشت را بر سرش می‌کوبم...

کشتی در کنار شهر کوچکی لنگر انداخت و لگری و برده‌هایش پیاده شدند. او آنها را سوار درشکه‏‏ای کرد و در جاده‌ای ناهموار به راه افتادند. آنها از میان جنگلی گذشتند. لگری به آنها دستور داد آواز بخوانند. پس از رسیدن به مزرعه توم دید که چند سگ وحشی که قلاده داشتند به سمت آنها پارس کردند. لگری آنها را نوازش کرد و گفت: «هر کسی بخواهد فرار کند این سگها تکه تکه‌اش می‌کنند.» دو بردة سیاه بنام سامبو و کیمبو غلامان مخصوص لگری بودند. آنها اوامر او را اطاعت می‌کردند. لگری املین را با خود به داخل خانه برد و برده‌های دیگر را به دست سامبو و کیمبو سپرد. آنها با برده‌ها مثل حیوان رفتار می‌کردند. برده‌ها در کلبه‌ها جای گرفتند، توم در کلبة کوچک خود شروع به خواندن کتاب مقدس کرد.

توم تمام کارهایی را که به او واگذار می‌کردند به نحو احسن انجام می‌داد. او با صبر و حوصله همه چیز را تحمل می‌کرد. او به دیگران نیز کمک می‌کرد و لگری از این کار متنفر بود. لگری ابتدا تصمیم داشت توم را سرکردة غلامان خود کند اما می‌دید که توم با هیچکس با خشونت رفتار نمی‌کند و از شروط سرکرده شدن سنگدلی و خشونت بود.
یک روز که توم به همراه بقیه غلامان برای کار عازم مزرعه بودند زنی را دید بلندقد و با لباسهای تمیز و آبرومند. او چهره‌ای زیبا و غمگین داشت و چهل ساله به نظر می‌رسید. توم از رفتار زن فهمید که او از طبقه بالایی برخوردار است.

توم در مزرعه به بعضی از برده‌ها کمک کرده بود و همین باعث شد لگری دستور بدهد او را شلاق بزنند. آن شب توم با بدن زخمی از درد می‌نالید که زن به یاری‌اش شتافت. او کاسی نام داشت. کاسی زخمهای توم را شست و مقداری آب به توم داد. او برای توم تعریف کرد که پنج سال است با لگری زندگی می‌کند و همسر اوست، و گفت هیچکس نمی‌تواند از دست لگری فرار کند. زن تعریف کرد که پدرش سفید و ثروتمند بود و مادرش سیاه‌پوست. او در چهارده‌سالگی پدرش را از دست داد و با مردی ازدواج کرد و صاحب دو فرزند دختر و پسر شد. چند سال بعد شوهرش به علت قرض او و بچه‌هایش را به یکی از اقوامش فروخت. آن مرد هم بچه‌های کاسی را فروخت و پس از آن کاسی بیمار شد... بعد از مدتی لگری او را خرید.

کاسی طوری رفتار می‌کرد که لگری از او حساب می‌برد. او روی لگری نفود خاصی داشت. لگری به او گفته بود اگر مطیع من نباشی تو را برای کار به مزرعه می‌فرستم. وقتی او املین را به خانه برد کاسی به دفاع از امیلن برخاست و بین و او لگری درگیری پیش آمد بعد از اینکه توم را شلاق زدند سامبو نزد اربابش رفت و گفت گردنبندی از گردن توم بیرون آورده است. او برای لگری تعریف کرد یک دلار و مقداری موی طلایی درون یک قاب به گردن توم آویزان بود. لگری که فردی خرافاتی بود با شنیدن این سخنان وحشت زده به غلام نگاه کرد. آن حلقة مو او را به یاد حلقة موی مادرش که بعد از مرگ او برایش فرستاده بودند انداخت.

در این مدت املین به کاسی پناه برده بود. او از کاسی کمک خواست تا فرار کنند اما کاسی برایش توضیح داد که هیچ راه فراری وجود ندارد و در هر حال آنها را دستگیر می‌کنند، اما امیلن احساس مادری کاسی را بیدار کرده بود.
کاسی با لگری صحبت کرد و به او گفت توم را آسوده بگذار چون او غلام خوبی است و خوب کار می‌کند اما لگری می‌خواست توم را هم مانند آن دو غلام سیاه درنده خو بکند.

به ادامة ‌داستان جورج هاریس و الیزا برمی‌گردیم. بعد از اینکه لکر آسیب دید او را به منزل پیرزنی در دهکده منتقل کردند. لکر به آنها گفت افرادش به دنبال جورج و خانواده‌اش هستند و آنها باید تغییر لباس و چهره بدهند زیرا شکارچیان می‌خواهند آنها را هنگام سوار شدن به کشتی دستگیر کنند. سپس جورج و الیزا تغییر لباس دادند. الیزا موهایش را کوتاه کرد و لباس مردانه پوشید او مانند پسر جوانی به نظر می‌آمد. به هانری هم لباس دخترانه پوشاندند و خانم مسنی به اسمیت مسئولیت هانری را قبول کرد. قرار شد خانم اسمیت هم به عنوان دختر عموی جورج به همراه آنها برود. او که کانادایی بود قبول کرد تا کانادا آنها را همراهی کند. مارکس و بقیه تعقیب‌کنندگان در بندر منتظر آنها بودند اما نتوانستند جورج و خانواده‌اش را شناسایی کنند. هاریس جورج و خانواده‌اش پس از رسیدن به کانادا به همراه خانم اسمیت به منزل کشیشی که عضو نیکوکاران مسیحی بود رفتند.

توم قبل از بهبودی مجبور شد که در مزرعه کار کند. او شبها هنگامی که خسته به منزل برمی‌گشت کتاب مقدسش را باز می‌کرد و مشغول خواندن می‌شد.
یک شب کاسی نزد توم رفت و به او گفت: «من به شما کمک می‌کنم تا فرار کنید. امشب من به لگری داروی خواب‌آور خورانده‌ام.» می‌توانیم او را بکشیم و فرار کنیم...» اما توم از او خواهش کرد که این کار را نکند و از خداوند بخواهد تا راه دیگری به او نشان دهد. چند روز بعد فکر دیگری به ذهن کاسی رسید...
انبار خانة سیمون لگری پر از آشغال و خاک بود و از آن استفاده‌ای نمی‌شد. نورهای کمی به درون انبار می‌افتاد و تصویر شبحهایی را بوجود می‌آورد. ساکنان مزرعه از این انبار می‌ترسیدند. آنها دربارة طلسم شدن انبار و کنیزی که در انبار مرده بود حرف می‌زدند و هیچکس حاضر نبود به درون انبار برود.

کاسی تصمیم گرفته بود برای مدتی به همراه املین در درون انبار پنهان شود. او مقداری آذوقه از راه اتاقی که به انبار راه داشت به آنجا برد. او چند روزی با لگری مهربان شده بود یک شب به لگری گفت مدتی است که از انبار صداهایی می‌شنوم و می‌خواهم اتاقم را عوض کنم. لگری از شنیدن این حرف وحشت زده شد. یک روز که لگری برای بازدید از مزارع اطراف رفته بود کاسی و املین لباس پوشیدند و از خانه بیرون آمدند. آنها به طرف رودخانه رفتند ولی دو غلام سیاه آنها را دیدند و سگها را به همراه خود برای شکار آن دو بردند. از طرفی لگری هم که در راه برگشت به خانه بود آن دو را دید و به خشم آمد. کاسی و املین از تاریکی شب استفاده کردند و دوباره به خانه برگشتند و به درون انبار رفتند و در صندوق چوبی بزرگی که آنجا قرار داشت پنهان شدند. در حالیکه همة غلامان و لگری به دنبال آن دو بودند.

چند بعد لگری که از پیدا کردن آن دو ناامید شده بود فکر شاید توم چیزی بداند. کاسی و املین از سوراخهای درزهای انبار آنها را می‌دیدند. کاسی به املین گفت: «شاید اگر به خاطر تو نبود من هرگز این کار را نمی‌کردم.» املین کاسی را مانند مادرش دوست داشت. لگری دستور داد توم را نزد او ببرند و از او دربارة دو زن فراری سؤال کرد ولی او جوابی نداد. لگری او را تا سر حد مرگ شکنجه کرد و بدن مجروحش را بر جای گذاشت. نیمه شب دو غلام سیاه که او را شکنجه کرده بودند نزد توم آمدند و از او طلب بخشش کردند. سپس توم برای آنها سخنانی از خداوند گفت و آن دو ایمان آوردند.

دو روز پس از این ماجرا جورج شلبی که حالا مرد جوان و قوی هیکلی شده بود به مزرعة لگری رسید. خانم شلبی پس از دریافت نامة میس افلیا که چند ماه در پست خانه مانده بود و دیر به دست آنها رسیده بود پسرش را به دنبال توم فرستاد. او همه جا را گشته بود تا ردی از توم بیابد. آقای شلبی بزرگ مدتی پیش مرده بود و ادارة ثروتش را بر عهدة همسرش گذاشته بود.

جورج شلبی به مزرعه رسید و از لگری خواست تا توم را ببیند. او را نزد توم بردند. توم در حال مرگ بود. در این مدت شبها برده‌ها بالای سرش می‌رفتند و با او دعا می‌خواندند. کاسی و املین هم فداکاری توم را دیده بودند. جورج پس از دیدن توم در کنار او زانو زد و در حالیکه اشک می‌ریخت گفت: «دوست عزیز من بیدار شوید. من آمده‌ام تا شما را با خود به خانه ببرم...» توم چشمانش را باز کرد و گفت: «آقا جورج» سپس خدا را شکر کرد و گفت: «من فقط همین آرزو را داشتم که شما را ببینم حالا که فهمیدم شما مرا فراموش نکرده‌اید راضی می‌میرم.» او گفت: «به کلوئه نگویید مرا در چه حالتی دیدید.» و با لبخند به خواب ابدی رفت. جورج جسد توم را به درون کالسکه‌اش برد. او با ضربة محکم مشت لگری را نقش زمین ساخت سپس به همراه دو غلام سیاه توم را جایی در مزرعه دفن کردند.

در مدتی که ماجرای اشباح در مزرعه پخش شده بود اعصاب لگری به هم ریخته بود. او شبها مشروب زیادی می‌خورد و حال خود را نمی‌فهمید. از طرفی کاسی لباس سفیدی مثل کفن می‌پوشید و شبها در مزرعه راه می‌افتاد. همة این ماجراها روی اعصاب لگری فشار می‌آورد تا اینکه در بستر مرگ افتاد.

روزی دو زن سفید پوست از جنگل عبور کردند و وارد جاده شدند. کاسی به سبک زنان اصیل اسپانیولی لباس پوشیده بود و املین هم نقش خدمتکارش را داشت. آنها مقداری پول و جواهرات کاسی را به همراه داشتند و در مسیر با جورج شبلی روبرو شدند او به آنها کمک کرد. آنها سوار کشتی شدند و مسیر کانادا را در پیش گرفتند. قیافة کاسی برای جورج شبلی آشنا بود. پس از مدتی کاسی به جورج اعتماد پیدا کرد و ماجرای زندگیش را برای او تعریف کرد. جورج شبلی به او قول کمک داد. در بین مسافرین کشتی زنی فرانسوی هم به همراه دختر دوازده‌ساله‌اش سفر می‌کردند. آن زن که شنیده بود جورج شبلی اهل کنتاکی است با او هم صحبت شد و در مورد مردی به نام جورج هاریس از او سؤال کرد. جورج شبلی گفت او را می‌شناسد و تعریف کرد او با کنیز مادرم ازدواج کرده‌ است و به کانادا فرار کردند. کاسی هم که ماجرا را شنیده بود از جورج شلبی پرسید اسم همسر هاریس چیست و او گفت: «الیزا» کاسی فهمید او همان دخترش است. آن خانم فرانسوی هم که مادام دوتو نامیده می‌شد خواهر جورج هاریس بود.

جورج شبلی پس از رسیدن به کنتاکی سند آزادی الیزا را به کاسی داد و حالا آن دو زن به کانادا می‌رفتند تا عزیزانشان را ببینند...
الیزا و جورج هاریس زندگی خوبی داشتند. هانری هم به مدرسه می‌رفت. یک روز همان کشیشی که به آنها کمک کرده بود، دو خانم را به منزل آنها آورد. آن دو از شدت شوق دیدار جورج هاریس و الیزا  را در آغوش گرفتند. جورج هاریس و الیزا که متعجب شده بودند فهمیدند آن دو مادر و خواهر آنها هستند.
مدتی بعد مادام دوتو یا خواهر جورج که زنی بسیار ثروتمند بود به آن‌ها کمک کرد و جورج هاریس به تحصیل مشغول شد. آنها همه با هم زندگی می‌کردند. پس از مدتی کاسی پسرش را هم پس از جستجوی بسیار یافت. چند سال بعد آنها به افریقا نزد هم‌نژادانشان رفتند.

جورج شلبی طی نامه‌ای به مادرش خبر ورودش را اعلام کرده بود. اما نتوانسته بود ماجرای مرگ توم را تعریف کند. همة اهل خانه آماده استقبال از آن دو بودند. وقتی جورج شلبی تنها به خانه برگشت خانم شلبی و کلوئه نگران شدند. جورج شبلی به سختی برای آنها از مرگ توم حرف زد. جورج درمیان گریة مادرش و عمه کلوئه از عشق توم به همسر و فرزندانش گفت.

یک ماه بعد جورج شلبی تمام برده‌های خود را یکجا در سالن منزل جمع کرد و با اسنادی نزد آنها آمد. او اسناد آزادی تمام آنها را آورده بود. برده‌ها می‌گفتند که «ما نمی‌خواهیم آزاد باشیم. ما همین جا راحت هستیم.» جورج شبلی در جواب گفت: «لازم نیست شما از این خانه بیرون بروید. من به شما یاری می‌کنم تا از حقوقتان دفاع کنید.» او تعریف کرد: «من بر سر قبر عمو توم با خداوند عهد کردم همة بردگانم را آزاد کنم تا دیگر هیچکس به خاطر من از خانواده‌اش جدا نشود. رفقا هر بار که از نعمت آزادی لذت می‌برید به یاد آورید که این آزادی را مرهون آن روح پاک و مقدس هستید و سعی کنید مانند او باوفا و با ایمان باشید.»

درباره نویسنده

خانم هریت بیچر استو در 14 ژوئن 1811 در قریة لیچفیلد در استان کنتاکی در خانواده‌ای مذهبی متولد شد. او هفت برادر و دو خواهر داشت. برادرانش همگی وارد خدمات مذهبی شدند و خواهر بزرگترش مدیر یک دبستان بود. هریت در سیزده سالگی در مدرسة خواهرش به تدریس پرداخت.
او در 21 سالگی به همراه خانواده‌اش به اوهیو سفر کرد و در آنجا نیز به تدریس مشغول بود. در ضمن به فراگیری زبانهای فرانسه، ایتالیایی و لاتین و آموزش نقاشی نیز مشغول شد. وی در این سالها از نزدیک شاهد زندگی سیاهان و ظلمی که بر آنان می‌رفت بود.
در سال 1836 هریت با کشیشی بنام کالوین استو ازدواج کرد. آنها زندگی خود را با فقر آغاز کردند و صاحب هفت فرزند شدند. با این وجود هریت زندگی فعالی داشت و برای چند روزنامه مقاله می‌نوشت.
در سال 1851 در مطبوعات بحث گرم و پرشوری دربارة آزادی برده‌ها مطرح بود. در همین هنگام عده‌ای از دوستان هریت به او پیشنهاد کردند که دربارة زندگی برده‌ها داستانی بنویسد و او دست به کار تألیف این کتاب شد که در سال 1852 منتشر شد.
هریت که در زمان انتشار کتاب زنی چهل ساله و گمنام بود پس از انتشار چاپ نخست کتاب نویسندة سرشناس و مشهوری شد و کتابش در سراسر جهان طرفدار پیدا کرد. او پس از تألیف «کلبة عمو توم»، کتابهای دیگری نیز نوشت که هیچکدام به اندازة «کلبة عمو توم» شهرت جهانی نیافتند.
هریت با تألیف شاهکار خود «کلبة عمو توم» کوشیده است زندگی غم‌انگیز و ذلت‏بار سیاهان را نشان دهد و از آزادی آنان دفاع کند.
او در سال 1896 در شهر ماساچوست چشم از جهان فروبست، در حالیکه سودجویان ستمگر را که حیات هزاران موجود انسانی را فدای منافع شخصی خود می‏کردند رسوا کرد و قلوب نجیب و شریف انسانهای عادل را علیه آنان به خشم و طغیان درآورد.

کد خبر 75644
منبع: همشهری آنلاین

برچسب‌ها

دیدگاه خوانندگان امروز

پر بیننده‌ترین خبر امروز