مهدی تهرانی: کمدی درام زندگی باوقار ساخته یویا ایشی از معدود فیلم‌های این روزهای سینمای ژاپن است که موضوعی مهم در مورد بحران‌های اجتماعی حال حاضر خانواده‌های ژاپنی را با بیانی قابل قبول روایت می‌کند.

زندگی با وقار با یک روایت نوستالژیک شروع می‌شود. یونیچی میاتا نوجوان 13 ساله در مدرسه مورد استهزای مداوم دوستان و هم کلاسی‌هایش قرار دارد چرا که او دانش آموزی احساساتی است و برای هر چیز به شدت واکنش نشان می‌دهد و اشکش سرازیر می‌شود. تمامی رفتارهای ناهنجار همکلاسی های یونیچی چنان بلایی بر سر این نوجوان 13 ساله می‌آورد که به خودش قول می‌دهد از این پس خونسردترین و بی احساس‌ترین موجود باشد و همواره احساسش را در درون خود بریزد. سالها می‌گذرد و حالا یونیچی دقیقا به همین نوع انسان تبدیل شده اما مشکلات او تمام شدنی نیست...

کمدی درام زندگی باوقار ساخته یویا ایشی از معدود فیلم‌های این روزهای سینمای ژاپن است که موضوعی مهم در مورد بحران‌های اجتماعی حال حاضر خانواده‌های ژاپنی را با بیانی قابل قبول روایت می‌کند. کمدی او یک روایت سهل و ممتنع است که نه وارد شوخی‌ها و بیمزه گی‌های فیلم‌های ژاپنی می‌شود و نه اینکه با حرافی حوصله تماشاگر را سر می‌برد. او تقابل دو نسل را روایت می‌کند که یکی خسته از کمبودها و با تکیه بر تلاش و پرکار حالا در میانسالی به آرامش ظاهری نسبی رسیده است و دیگری نسلی که همه چیز را آماده در اختیار دارد و هیچکدام از این نسل‌ها و در واقع نماینده‌های این دو نسل درک متقابلی از هم ندارند.

در فیلم یویا ایشی، خبری از کمدی های موقعیت نیست در واقع اگرچیزی برای خندیدن وجود دارد فقط تضاد های دوبرو است.البته کلام نیز برای موفقیت فیلم درام کمدی حائز اهمیت است اما در زندگی باوقار تصویر بهتر و کاملتر از کلام به کار گرفته شده است.

زیرساخت ها و تاثیر آدم های دوروبر بر زندگی آتی و کلا آینده یک نوجوان حرف اصلی زندگی باوقاراست.مقوله ای جهانشمول که در تمام دنیا تاثیر گذاری مثبت و منفی خود را دارد . در زندگی مورد بحث این فیلم یونیچی به طور کلی زندگی پاک و معصومانه اش را نگه می دارد تنها در نوع برخورد با مردم دچار تردید شده است. او از یک جوان احساسی و افراطی تبدیل به شخصی کناره جو و منزوی و خودخور می شود و چون تمام همت خود را مصروف همین مهم کرده تا میانسالی نیز با همین شیوه اخلاق ادامه داده است . به هرحال یونیچی به عنوان نماینده این نوع آدم ها دلایل خاص خود را دارد. و مهمترین دلایل اینکه آدمی که احساساتی باشد و احساسش را بیان کند بیشتر مورد لطمه و ظلم قرار می گیرد. ولی زندگی آتی یونیچی نشان می دهد آدم منزوی نیز قرار نیست موفق شود و فرصت های بی شماری را از دست خواهد داد که اولینش از دست دادن همراهی خانواده اش خواهد بود.

یونیچی میاتا حالا در میانسالی اگرچه درآمد بدی ندارد و به عنوان یک توزیع کننده مشغول فعالیت است و خانواده تشکیل داده اما هنوز سردرگم است و دارد به وسواس نیز مبتلا می شود. او که سالها پیش همسرش را به دلیل سرطان معده از دست داده ، حالا با پسر 19 ساله و بیکار و علافش به نام توشیا و دختر 18 ساله اش موموکو روزگار می گذراند. یونیچی هیچ درک خاصی از فرزندانش ندارد و آنچنان از خواسته ها و ایده‌آل‌های آنها سر در نمی‌اورد. از سو بچه‌های او نیز بویژه پسرش توشیا او را درک نمی‌کنند و این بحران خانوادگی تا به جایی رسیده که جز ردوبدل شدن چند جمله بین او و فرزندانش، هیچ ارتباطی آنها باهم ندارند.

اگرچه روایت بحران‌های خانوادگی بسته به نوع نظام هر کشوری باهم تفاوت اساسی دارد و ژاپن به عنوان یک کشور صنعتی مشکلات اجتماعی خاص خودش را با این همه، این نوع بحران‌ها جهانشمول است و در عموم فرهنگ‌ها و ملت‌ها تقابل و یا درک نسل‌ها از هم چیز تازه‌ای نیست. اما طرح چنین مشکلاتی در یک درام کمدی کار ارزشمندی است. چنانکه در داستانک‌های فیلم نیز بویژه در نیمه دوم آن هنگامی دوست قدیمی یونیچی یعنی سانادا وارد فضای قصه می‌شود این روند عینیت بیشتری به خود می‌گیرد.

سانادا که هم دوران کودکی و نوجوانی یونیچی را دیده و از زیر و بم زندگی او خبر دارد تصمیم دارد به او کمک کند و باعث شود در نهایت یونیچی بتواند با مردم و اطرافیانش و آنهایی را که دوست دارد ارتباط برقرار کند. و معلوم است که این کاری بسیار سخت و طاقت فرسااست. یونیچی به توصیه سانادا تصمیم می گیرد گمی بیشتر با پسر 19 ساله اش گرم بگیرد و پس از مشورت های فراوان و همفکری با سانادا ، هدیه ای برای توشیا می خرد. اما توشیا اساسی توی ذوق پدرش می زند و اورا متهم می کند به اینکه از خواسته های فرزندانش بی خبر است و اصلا در فضای حال حاضر زندگی نمی کند چراکه رفته و یک دستگاه بازی عهد بوق به زعم او برایش خریده است. همین اتفاق باعث می‌شود تا تابه حال هرچه سانادا و حتی خود یونیچی رشته بودند پنبه شود. او دیگر اعتماد به نفس اش را از دست داده و تصور می کند دیگر هیچ وقت نمی تواند با بچه ها و اطرافیانش ارتباط برقرار کند. کار به جایی می رسد که یونیچی دچار وسواس هم می‌گردد. یک روز صبح وقتی به همراه سانادا مشغول کار بود معده اش درد می گیرد و تصور می کند به درد همسرش متوفی اش دچار شده و بی برو برگرد سرطان معده گرفته است. ورود این داستانک به قصه اصلی جالب توجه است. ثابت شده است که افرادمنزوی و مردم گریز بیشتر دچار آسیب‌های اجتماعی ناخواسته و هم چنین گرفتار بیماری می‌شوند و وضعیت پزشکی شان ربط مستقیم به میزان حال روحی شان دارد. اتفاقی که دقیقا برای یونیچی هم روی می‌دهد.

با این همه قرار نیست تمام زحمات او به باد برود. با کمک سانادا ، دو دوست تصمیم میگیرند برنامه های تفریحی برای خودشان درنظر بگیرند. یونیچی بیشتر کتاب بخواند و با مردم معاشرت کند و بالاخره بتواند سرصحبت را با بچه هایش باز کند و به آها بگوید اگر نمی داند آنها چه می خواهند برای این است که خود شان نیز با پدرشان صحبت نمی کنند و درخواست ندارند.

داشتن یک دوست خوب و قدیمی و معتمد نیز یکی دیگر از راه های رسیدن به اصلاح و تغییر مسیر در زندگی است که در فیلم به شدت روی آن تاکید می شود. و مهمتر اینکه برای رسیدن به نتیجه برای این تاثیر پذیری داستانک های فیلم روایت ای آزمون و خطا را نیز به تصویر می کشند. سانادا نماد یک دوست خوب و معتمد است اما قرار نیست همه موعظه ها و نصایحش به کار یونیچی بیاید. برای همین است که گاهی یونیچی در کارهایش پیش می رود و گاهی نصایح سانادا آنچنان برایش سودمندی ندارد اما آنچه مهم است تاثیر اعتماد و داشتن دوستی قابل اعتماد است.

زندگی باوقار اگرچه یک گزارش از یک زندگی است اما جای جایش با شاهد مثال منطقی و گویا می تواند برای بسیاری از مردم تاثیر گذاری داشته باشد. پدری که در تلاش است تا با تغییر در نحوه زندگی و نگرش خود، انسان بهتری باشد و بیشتر درخدمت خانواده و حتی جامعه اش باشد ، موضوعی تکراری است اما مهم بیان این موضوع با شیوه هایی است که از طرف تماشاگر قابل قبول باشد. زندگی باوقار نمایانگر قصه یک خانواده متوسط است که پدر آن جامعه کوچک واقعا قصد دارد تحولی در زندگی اش روی بدهد و در جاده سلامت و سعادت قدم بردارد و در روایت این قصه موفق هم عمل می‌کند.

کد خبر 161678

برچسب‌ها