دیدگاه > ایران
- دکترمحسن اسماعیلی:
...دیگر مدتها بود که امیرمومنان از سست عنصری و پیمانشکنی دلشکسته بود.
میگفت هم شما از من خسته شدهاید و هم من از شما! حالا دیگرسالهای زیادی از هجرت پیامبر گذشته بود و محاسن علی ازهمیشه سفیدتر و نورانیتر گشته بود. این ماه رمضان حال و هوای دیگری داشت. به یتیمان و بینوایان کلمات رمزآلودی درباره وصل و هجران میگفت که دل آنان را میلرزاند.
نسبت به فرزندانش هم همین طور! شبها را میان آنان تقسیم کرده و هر شب میهمان یکی از آنها بود. دخترش میگوید چون شب نوزدهم ماه رمضان رسید پدرم برای افطار به خانه ما آمد و ابتدا به نماز ایستاد. من برای افطار او طَبَقی آوردم که 2قرص نان جو با کاسهای از شیر و مقداری از نمک در آن بود. چون از نماز فارغ شد، به آن طبق نگریست و گریست و فرمود:ای دختر! برای من در یک طَبَق 2 نانخورش حاضِر کردهای؟! مگر نمیدانی که من از برادر و پسر عموی خود رسول خدا پیروی میکنم؟ ای دختر! هـر کـه خـوراک و پوشاک او در دنیا نیکوتر است ایستادن او در قیامت نزد حقتعالی بیشتر اسـت.
ای دخـتـر! در حـلال دنـیا حساب است و در حرام دنیا عذاب. پس گوشهای از زهد حضرت رسـول را یادآوری کرد و فرمود: به خدا سوگند افـطـار نمیکنم تا از این دو خورش، یکی را برداری؛ پس من کاسه شیر را برداشتم و آن حضرت اندکی از نان جو با نمک تناول فرمود و حمد و ثنای الهی بهجا آورد و برخاست و دوباره بـه نـمـاز ایـسـتـاد. دیگر تا صبح مـشـغـول رکـوع و سـجـود بـود و تـضـرّع و ابـتـهـال بـه درگاه خالق متعال مینمود.
گاهی هم ازخانه بیرون میرفت و داخل میشد، به آسمان نگاه میکرد و میگفت:اللهمَّ بارکْ لی فی الْمَوْتِ؛ خداوندا مرگ را برای من مبارک گردان، و بسیار میگفت: اِنّا للّهِ وَاِنّا اِلَیْهِ راجـِعـُونَ و نیز لا حَوْلَ وَلا قُوَّه اِلا بِاللّهِ العَلِی الْعَظیمِ را تکرار میکرد و صلوات میفرستاد و استغفار مینمود. گاهی زیر لب زمزمه میکرد: به خدا قسم دروغ نمیگویم و به من هم دروغ نگفته اند! ایـن همان شـبـی است کـه مـرا وَعـْده شـهادت دادهاند.
زمانی که فجر طالع شد و موذن ندای نماز داد، حضرت آهنگ مسجد کرد، به ابراز احساسات مرغابیان که بال میزدند و فریاد و صیحه میکـردنـد، با ملاطفت پاسخ داد. سفارش کرد در رسیدگی به آنان کوتاهی نشود... و آنگاه که قلاب کمربندش را گرفت، باخود گفت: ای علی! کمر خود را برای مرگ ببند، که مرگ تو را ملاقات خـواهد نمود... .
بالاخره علی وارد مـسـجـد شد و در تاریکی رکعتی چند نماز خواند، آنگاه بر بام مسجد برآمد و عاشقانه برای آخرین بار بانگ اذان در داد. با مهربانی همیشگیاش خفتگان را برای دیدار با خدا بیدارکرد. ابن ملجم نیز در میان آنان بود؛ درحالیکه شمشیر مسموم خود را زیر جامه پنهان کرده بود. چـون به او رسید، فرمود: برخیز!... قصدی در خاطر داری که نزدیک است آسمانها از آن فرو ریزد و زمین چاک شود و کوهسارها نگون گردد و اگر بخواهم میتوانم خبر دهم که زیر جامه چه داری !
علی بـه مـحراب رفت و به نماز ایستاد... و شد آنچه شد! صدای به خون نشسته آن حضرت را شنیدند که میگفت: بِسْمِالله وبِاللّهِ وَعَلی مِلَّهِ رَسُولِالله فُزْتُ و َرَبِّالکَعْبه. سوگند بـه خدای کعبه که رستگار شدم!
در همان لحظه بودکه مردم دیدند زمین بهخود میلرزد و دریاها بـه خروش آمدهاند، آسمانها دگرگون گشت، درهای مسجد به هم خورد و ناله فرشتگان خدا بلند شد، باد سیاهی وزید که جهان را تاریک کرد و جبرئیل در میان آسمان و زمین چنان فریاد زد که همه شنیدند. او خبر میداد که: به خدا سوگند ارکان هدایت در هم شکست و نشانههای پرهیزکاری ازبین رفت، عروهالوثقای اِلهی گسیخته شد؛ چرا که پسر عموی محمّد مصطفی کشته شد و علی مرتضی شهید شد؛ او را بدبختترین سیهبختان، شهید کرد...