کتاب > داستان
- این داستان را شش نفر نوشتهاند. چهطوری؟ اول به نظر مشکل میرسید؛ آن هم توی پارک و با صدای قار قار کلاغها. پیشنهاد نوشتن ادامه داستان «پینوکیو» را یکی از بچهها داد.
کمی درباره داستان صحبت کردیم و قرار شد داستان از زمانی که پدرژپتو مرده شروع شود. بعد داستان را به شش بخش تقسیم کردیم و هر کس بخشی از آن را نوشت. اگر میبینید گاهی شیوه روایت تغییر کرده به همین خاطر است. البته برای یکدستی تغییرات کوچکی هم داده شده.
1- تنها در خانه نشسته بود. لباس سیاهی که پوشیده بود اندازه تنش نبود. به هرجای خانه نگاه میکرد، یاد پدرژپتو میافتاد. پدرژپتویی که دیگر نبود. یاد روزی افتاد که پدرژپتو تازه او را ساخته بود. با پای چوبیاش محکم به ساق پای او زد، اما اصلاً دعوایش نکرد. یاد آن روزها که افتاد چشمهایش پر از اشک شد. احساس تنهایی میکرد. فکر کرد حالا که پدرژپتو نیست، کاش پری مهربان
بیاید.
با صدای در به خودش آمد. از جا بلند شد و در را باز کرد. زنی که با لبخند جلوی در ایستاده بود، قابلمهای دردست داشت: «خدا پدرژپتو رو بیامرزه. بیا برات کمی غذا آوردم. اگه کاری داشتی، بگو.»
لحن صحبت زن او را یاد پری مهربان انداخت. فکر کرد حتماً پری مهربان است که آمده کمکش کند. پینوکیو خودش را روی پاهای زن انداخت و گریهکنان گفت که خیلی خوشحال است او را میبیند. زن با تعجب خودش را کنار کشید و گفت: «چیکار میکنی پسر؟»
پینوکیو گفت: «پری مهربون، من پینوکیو هستم؛ همون آدمک چوبی که انسان شد.»
زن قابلمه را روی زمین گذاشت و گفت: «پری مهربون مال افسانههاست. بهتره از این فکرها نکنی. من همسایهتونم. اگه کاری داشتی، خبرم کن.»
و رفت.
2- جلوی آینه ایستادهام . آونگ چوبی ساعت از راست به چپ میرود، اما عقربههایش حرکت نمیکنند. اگر پدرژپتو بود، همین الان آن را میبرد پیش استاد ساعتساز و میداد درستش کند. چهقدر دلم برایش تنگ شده. پدرژپتو، کجایی؟ دوباره دست و پایم خشک شده. گوش کن، غژغژ صدا میدهد. باید روغنکاری کنیاش. وای، چه حرفهایی میزنم! من که دیگر آدمک چوبی نیستم. انسانم. کاش همان آدمک چوبی بودم و کلی شیطانی میکردم. حاضرم صدبار گول روباه مکار و گربه نره را بخورم، اما پدرژپتو زنده باشد. پری مو آبی، کجایی؟ چرا نمیآیی پیشم؟ خیلی به کمکت احتیاج دارم. بهتر است چشمهایم را ببندم، شاید وقتی بازشان کردم، پری مهربان هم آمده باشد. پری مهربان بیا، اگر نیایی خودم را میشکنم. وای، باز یادم رفت که آدمک چوبی نیستم. باید بگویم اگر نیایی خودم را میکشم! تنهایی خیلی سخت است. کسی نیست برایم غذا درست کند.
- بچه جان، چرا داری با خودت حرف میزنی؟! چشماتو وا کن.
چشمهایم را که باز میکنم، میبینم همان زن است. همان که میگوید همسایه ماست.چهطوری آمده توی خانه؟ در که بسته بود. او باید همان پری مهربان باشد. ولی نه، پری مهربان نیست. پریها که پیر نمیشوند.
- چهطوری اومدین تو؟
- چهطوری نداره! در باز بود. برات مربا آوردم.
شیشهها را میگذارد روی میز و میرود.
3- پینوکیو هر کاری میکرد پری را پیدا کند، موفق نمیشد. همه جا رفت و دنبال پری مهربان گشت؛ حتی توی جنگلی که نزدیک دهکده بود، اما از پری مهربان خبری نبود که نبود. وقتی رفت توی جنگل، یاد وقتی افتاد که گول روباه مکار و گربه نره را خورده بود. بعد پری او را پیدا کرد و برد خانه. اودروغ گفت و دماغش بزرگ و بزرگتر شد. چهقدر وحشت کرده بود! اما حالا فکر میکرد چه روزهای خوبی بود! چهقدر شیطنت میکرد! وقتی یاد آن روزها میافتاد، از ته دل گریه میکرد و پری مهربان را صدا میزد. ولی چه فایده! پری مهربان نمیآمد که نمیآمد. برگشت توی خانه، روی صندلی نشست و آهسته اشک ریخت. دلش برای خودش میسوخت.
4- صدای در را که شنید، رفت آن را باز کند. خیلی وقت بود کسی به او سر نزده بود. در این مدت فقط مرباهای زن همسایه را خورده بود. وقتی میرفت طرف در، از کنار آینه گذشت و چشمش به موهای ژولیدهاش افتاد. با دست آنها را مرتب کرد. در را که باز کرد، با تعجب دید پری مهربان جلویش ایستاده. اطرافش پر از نور بود. ایستاد و فقط نگاه کرد.
- چرا ماتت برده؟ چشماتو وا کن پینوکیو!
با صدای زن به خودش آمد. پری مهربانی در کار نبود. زن همسایه بود.
- چند روزی رفته بودم مسافرت. نتونستم برات غذا بیارم. بیا بگیر. حتماً خیلی گرسنهای.
زن که رفت، نشست و با لذت غذا را خورد. فکر کرد این زن چهقدر مهربان است! فکر کرد این بار کجا دنبال پری مهربان بگردد؟ چیزی به فکرش نمیرسید، چون همه جا را رفته بود. یاد زن همسایه افتاد. چهطور است برود پیش او؟
5- سلام.
زن همسایه با لبخند جواب سلامم را میدهد. برایم صندلی میگذارد تا روی آن بنشینم. لیوانی شیر میریزد و با تکهای کیک جلویم میگذارد.
- خب، تعریف کن. گفتی قبلاً آدمک چوبی بودی؟
نمیخواستم زن فکر کند دچار خیالات شدهام. اصلاً مردم این دهکده خبری از داستان زندگی من ندارند. وقتی آدمک چوبی بودم، در این دهکده زندگی نمیکردیم. یک ماه بعد از آنکه من شدم انسان، پدرژپتو گفت بهتر است از دهکده برویم، چون بچهها اذیتم میکردند و هی آدمک چوبی صدایم میزدند.
- چرا ساکتی؟ یه چیزی بگو .
چی بگویم؟ شاید هم او راست میگوید و پری مهربان مال افسانههاست و من اصلاً آدمک چوبی نبودهام و همهاش فکر و خیال بوده.
«اومدم از شما تشکر کنم، چون خیلی مهربون هستین.»
زن با لبخند میگوید: «خیلی خوشحالم که اومدی پیشم. من هم تنهام. اگه دوست داشته باشی، میتونیم با هم زندگی کنیم. مزرعه من خیلی بزرگه و یکی رو میخوام که کنارم باشه.»
نمیدانم چی بگویم. ساکت میمانم.
6- من یک عیب دارم. اینکه زیاد دقت نمیکنم. یک خرده سر به هوا هستم. هنوز که هنوز است، بعد از چند سال، عادت روزهایی را که آدمک چوبی بودم، از دست ندادهام. اگر سر به هوا نبودم، باید همان روز اول که با قابلمه غذا آمدی سراغم میفهمیدم پری مهربان واقعی تو هستی، چون وقتی کسی را نداشتم و خیلی تنها بودم، تو آمدی سراغم. تو آن روز راست میگفتی. پری مهربان فقط و فقط مال قصههاست. هی گفتی:« چشماتو واکن پینوکیو. تو دیگه بزرگ شدی.» شاید زمانی در افسانهها زندگی میکردم، اما بعد که انسان شدم، نه، بهتر است بگویم بزرگ شدم، از آن دنیا آمدم بیرون. همان روزی که پدر ژپتو مرد. باید زودتر متوجه این موضوع میشدم و وقتم را برای پیدا کردن پری مهربان تلف نمیکردم. مرا ببخش که روزهای اولی که آمدم پیشت، خیلی بد اخلاق بودم و بعضی وقتها یاد پری مهربان میافتادم. یادت هست یک بار از بس عصبانی بودم، گفتم پری مهربان مثل تو زشت نیست؟
مرا ببخش. اگر تو نبودی، معلوم نبود من چه حال و روزی داشتم. این را میدانم که اگر دستم را نمیگرفتی، حالا بزرگترین مزرعهدار این منطقه نبودم. یک زن خوب هم که درست مثل پری مهربان است، نداشتم.
- بابا .. بابا...
مادر عزیز مرا ببخش. دختر و پسرم دارند صدایم میزنند. حیف شد که زود از پیش ما رفتی. یادت هست روزی که این دوقلوها به دنیا آمدند با خوشحالی گفتی اینها دوتا فرشته هستند؟
باید بروم. پس تا هفته آینده که با یک دسته گل تازه سراغت میآیم، خداحافظ.