تاریخ انتشار: ۲۷ بهمن ۱۳۹۷ - ۱۵:۴۶

انگشتم را گذاشتم لای آخرین صفحه‌ای که خوانده بودم. انگار لبه‌ی پرتگاه، ریسمانی انداخته باشم تا نقطه‌ی امیدی برای نجات شخصیت زن داستان باشد.

جذبم نکرده بود، اما من قصه­ را ناتمام نمی­‌گذارم. به پشتی خنک صندلی آبی چسبیدم و سرم را عقب کشیدم تا به شیشه‌ی مترو تکیه بدهم. چشم‌هایم را بستم و به سیمین فکر کردم که در هیاهوی داستانی که راوی‌اش به‌ظاهر خودش بود، گم شده بود.  

مطمئن بودم نویسنده درگیر ریسه‌کردن ماجراهایی برای مهیج‌کردن داستان بوده و این بین، دست‌وپازدن قهرمان قصه را ندیده گرفته است.

«مسافرانی که قصد ادامه‌ی مسیر به سمت...»

سرم را روی شانه‌ام خم کردم تا پلک‌هایم موازی درهای کشویی مترو، باز و بسته شوند. مسافرانی که قصد تغییر مسیر داشتند، آدم‌های قصه‌هایی بودند که بی‌سلام وارد دنیای من می‌شدند و بی‌خداحافظی می‌رفتند. شاید مثل سیمین از داستان‌پردازی‌های نویسنده خسته شده بودند و فرار را ترجیح می‌دادند.

مثلاً داستان دختری را که چتری روی پیشانی‌اش سبز بود و گردن‌بند قرمز بلندش نگاهم را تا دامن رنگارنگ طرح چهل‌تکه‌اش پایین می‌کشید، طوری نوشتم که می‌خواهد با دختری که با بند عینکش بازی می‌کند، از روز‌هایی بگوید که می‌خواست پیانیست بزرگی شود، اما پدرش دوست نداشت به آموزشگاه‌های موسیقی برود و پول کلاس خصوصی را هم نداشتند.

کاش زن روبه‌رویم که چکمه‌های قرمز چرمش باعث شده بود نتوانم با گریه‌های سیمین در بیمارستان همراه شوم، پیاده نمی‌شد. وقتی سیمین فهمید لرزش دست‌هایش سرآغاز بیماری لاعلاجی است، حسرت درجازدن‌هایش به بهانه‌ی جانزدن، تنش را داغ کرد. همان‌قدر که سیمین در روزهای پرالتهابش به عصری بارانی و ساکت نیاز داشت، چشم‌های زن چکمه‌پوش هم تنهایی می‌طلبید. اما زن هم مثل سیمین در هیاهوی اطرافش فرورفت و صدای پاشنه‌هایش در همهمه‌ای گنگ به سمت مقصدی نامشخص حل شد.

مادربزرگی که دست چروک‌خورده‌اش، چادر مشکی را روی سرش نگه می‌داشت، از پلک‌هایم عبور کرد. همان‌طور که جایش را روی صندلی باز می‌کرد، توی کیفش دنبال چیزی
بود.

فکر کردم کجا می‌توانم پیاده‌اش کنم؟ سمت بازار یا شاید هم مسجد یا امام‌زاده‌ای. برگشتی به گذشته، ذهنم را قلقلک می‌داد.

داستان روستایی آباد و مردمی را تجسم کردم که هرماه و سالشان به جشن می‌گذشت. دختر زیبای روستا، نگاهش به چشم‌های پسر چوپان گره می‌خورد. تا این‌که روزی خبر رسید گرگ به گله حمله کرده. پسر چوپان برنگشت و دختر با پسرعموی تحصیل‌کرده‌ی شهری‌اش ازدواج کرد تا سال‌های سال، به خوبی و خوشی با هم زندگی کنند.

مادر بزرگ سرش را بلند کرد و مرا از روستایش بیرون کشید. نگاهش هنوز گیرا بود، پس شاید پسرک چوپان گله را نجات داده و دلاور دهکده شده و به خواستگاری دختر رفته بود.

انگشتم عرق کرد. به شماره‌ی صفحه‌ی کتاب نگاه کردم. حافظه‌ی خوبی در اعداد ندارم. فکر کردم فوقش از چند صفحه‌ عقب‌تر شروع می‌کنم. شاید بد نباشد سیمین برگردد و بعضی روزهایش را دوباره زندگی کند! شک ندارم مادربزرگ هم بدش نمی‌آید سرنوشت‌های متفاوتی را با چوپان ده و پسرعمو تجربه کند.

انگشتم را بیرون کشیدم و کتاب را بستم.

مادربزرگ کتابش را از کیفش درآورد. بند عینکش آویز طلایی داشت. فکر نمی‌کردم پسرعمویش اجازه داده باشد درس بخواند. شاید مثل سیمین شب‌ها بعد از خواباندن بچه‌ها تا صبح درس می‌خواند و صبح با کرم‌پودر سیاهی زیر چشم‌هایش را می‌پوشاند.

مترو باز هم ایستاد و این‌بار نوبت من بود که آدم‌های داستانم را بی‌سرانجام رها کنم. پیاده شدم، پشت خط زرد ایستادم و به گذشتن چهره‌هایی نگاه کردم که هرکدام شخصیت اول داستان خودشان بودند و حالا همه­‌شان آدم‌های داستان من‌­اند. حال و روزشان از سیمین گنگ‌تر بود.

آخرین واگن رد شد. پایان داستانم شروع داستان‌های جدیدی بود برای آدم‌هایی که به قطار نرسیده بودند.

ساجده آقابابایی، خبرنگار جوان نشریه‌ی دوچرخه از تهران

تصویرگری: ملیکا غلامی، ۱۵ساله

خبرنگار افتخاری نشریه‌ی دوچرخه از تهران