فریبا خانی: «هیومَن لایبرِری» (Human Library)؟ بله، این‌روزها آدم مدام چیزهای عجیب و غریب می‌شنود. فکرش را بکنید، کتاب‌خانه‌هایی در دنیا هستند که در آن‌ها، به‌جای این‌که فقط بروی کتاب امانت بگیری و بخوانی با یک آدم داوطلب روبه‌رو می‌شوی که روی یک صندلی نشسته است و به‌طور شفاهی برایت داستان می‌گوید.

فکر می‌کنند خلاقیت به‌خرج داده‌اند و کار تازه‌ای ابداع کرده‌اند. نمی‌دانند در کشور ما از خیلی‌وقت پیش، این تکنیک به‌کار می‌رفته و نیاز نداریم که به هیومن‌لایبرری برویم. فقط کافی است سوار تاکسی شوی تا همه‌جور داستانی بشنوی.

مثلاً امروز راننده‌ی تاکسی قصه‌ای برای من و دیگر مسافران تعریف کرد. ماجرا از این قرار بود که یک خانم مسن که سخت راه می‌رفته، سوار تاکسی شده و صندلی جلو نشسته، وقتی می‌خواسته پیاده شود به راننده گفته بود: «‌ننه‌جون من این‌جا نمی‌تونم پیاده شم برو کمی عقب‌تر.» راننده، رویش را برگردانده تا دنده‌عقب برود، خانم سالمند، با تَر و فرزی عجیبی گوشی‌همراه راننده را از روی داشبورد برداشته و در جیبش پنهان کرده و خیلی سریع پیاده شده است. راننده انگشت به دهان می‌ماند چه‌طور زنی که لنگ‌لنگان راه می‌رفت و نمی‌توانست سوار تاکسی بشود، مثل اسپایدرمن پرید و ناپدید شد؟

اما از داستان‌های مترو چه بگویم؟ اصلاً در مترو، علاوه بر این‌که مسافران برای هم داستان تعریف می‌کنند، فروشندگان داخل مترو هم برای فروش بیش‌تر داستان‌هایی تعریف می‌کنند که اکثراً ملودرام‌های دردناک‌اند. بنابراین من می‌خواهم مقاله‌ای بنویسم و به مردم دنیا بگویم این ایده را حتماً از ما ایرانی‌ها دزدیده‌اید! چون ما هیومن‌لایبرری سرخود هستیم و شماها واقعاً باید «حق ‌رایتِ» این ایده را به ما بدهید. هرچند ما اصلاً اهل کپی رایت نیستیم، اما شما که هستید! پس باید کپی رایت به ما بدهید.

من روزهای زوج با مترو به کلاس زبان می‌روم. هرروز داستان تازه‌ای می‌شنوم. امروز یکی از آقایان فروشنده‌ی مترو در حین فروش مسواک‌ داستان زندگی‌اش را تعریف کرد. این‌که در خیابان مولوی در یک گذر پُرتردد مغازه‌ی با ارزشی داشته و ورشکست‌شده و دختر دم‌بختش می‌خواهد ازدواج کند و جهیزیه‌ خیلی گران است. مسافران مترو با شنیدن این داستان حسابی تحت تأثیر قرار گرفتند و هرکدام چند مسواک خریدند. تازه خمیردندان‌هایی داشت که دندان‌ها را برق و جلای مخصوص می‌داد و همه دو‌تا و سه‌تا خریدند.

به‌خاطر همین وقتی خبر هیومن‌لایبرری را خواندم، فکر کردم آخر من چه نیازی به این طرح و رفتن به کتاب‌خانه‌ی عمومی دارم؟ فقط می‌خواهم پیشنهاد بدهم که قصه‌گویان عزیز وطنی، که در اتوبوس و تاکسی و مترو می‌خواهند قصه تعریف کنند به بخش شیرین و مربایی زندگی‌شان بیش‌تر بپردازند. یا حتی از اتفاق‌های خنده‌دار زندگی‌شان قصه بگویند که به درد استندآپ کمدی هم بخورد.

خلاصه قصه‌ای برای شنونده‌های مفت و مجانی‌شان تعریف کنند که روح بقیه شاد شود. قول می‌دهم اولین قصه‌ی شاد را که شنیدم، آن را به‌خاطر بسپرم و با خوشحالی برای مادرم تعریفش ‌کنم. برای مادرم که این روزها در قاب عکسِ روی دیوار است و هر جا که می‌روم نگاهم می‌کند. دلم می‌خواهد این عکس ساکن با چشم‌های نگران، لبخند بزند و از شیرینی لبخندش چشم‌هایش تنگ شود. در این روزها که خانه، ساکت، تنها و سرد شده است. مثل قصه‌های تاکسی و مترو!