تاریخ انتشار: ۲۰ آذر ۱۳۹۷ - ۰۵:۲۳

در حال پایین‌آمدن از کوه‌های دربند بودیم که دختربچه‌ای را دیدیم. ایستاده بود و به رهگذران نگاه می‌کرد. چند نقاشی هم کنارش چیده بود.

رفتم جلو و به نقاشی‌هایش اشاره کردم و گفتم: «چه نقاشی‌های قشنگی، خودت کشیدی؟» سرش را به‌معنی بله تکان داد. مقوایی روی زمین افتاده بود، آن را برداشت و گرفت سمت ما و گفت: «برایم می‌نویسید نقاشی‌فروشی؟»

پدرم، مداد را از او گرفت و برایش نوشت. پرسیدم: «خانه‌تان کجاست؟»

به پایین کوه اشاره کرد و گفت: «آن پایین.»

اسمشان «هایدا» و «مسعود» بود. کمی با هم حرف زدیم. پدرشان بنا بود و برای این‌که به پدرشان کمک کنند، نقاشی‌هایشان را می‌فروختند.

یکی از نقاشی‌هایش را خریدیم. کمی جلوتر دیدیم یک ردیف نقاشی از دیوار آویزان است. دختر‌بچه‌ای را دیدم که نشسته بود و با مدادرنگی‌هایش بازی می‌کرد.

«لیلی»، خواهر هایدا و مسعود، کلاس اول بود. از او هم دوتا نقاشی خریدیم و برایشان آرزو کردیم روزی نقاش‌های بزرگی شوند.

عکس و متن: هلیا شاهزاده‌حمزه، ۱۴ساله

خبرنگار افتخاری از تهران