تاریخ انتشار: ۲۳ خرداد ۱۳۹۷ - ۱۰:۲۹

داستان > صدیقه ملایی: آن‌روزها هنوز هیچ خانه‌ای لوله‌کشی نشده بود و عموجان چون وضعش خوب بود توی خانه‌اش آب‌انبار داشت. برای رفتن به آب‌انبار باید بیست‌ و دو پله می‌رفتی زیر زمین.

آب از توی راه‌آب می­‌آمد توی بلوک سیمانی کنار حیاط که ما ظرف­‌هایمان را توی آن می‌شستیم. منظورم از ما، من و تقی است که برای درس خواندن آمده بودیم قزوین و میرزا احمد آقا، برادر بزرگمان.

دردسر من هم از همین بلوک سیمانی تو خالی شروع شد، از همان صبح سردی که تنبلی کردم، رفتم زیر پتو تا درست‌کردن صبحانه بیفتد گردن تقی. از شنیدن صدای قل­‌قل کتری روی چراغ خوراک­‌پزی، زیر پتو، چه لذتی می‌بردم. سفره پهن بود، می‌‌دانستم هرکس صبحانه درست کند، آن‌یکی باید ظرف­‌ها را بشوید، پس با لذت چیده‌شدن سفره را تماشا کردم.

آن‌روز، برف سبکی می‌بارید، از آن برف‌‌ها که روی زمین آب می‌­شود، یخ می‌بندد و بعد یک لایه برف دیگر می‌نشیند رویش. از آن برف­‌ها که آدم تا پایش را بگذارد رویش سر می‌­خورد. دیدن بارش ملایم برف از پشت شیشه­‌ی نصفه‌نیمه­ بخار گرفته، موقع خوردن صبحانه چه لذتی داشت. لذتی که موقع شستن ظرف‌ها از دماغم درآمد.

شش دانگ حواسم به راه‌رفتنم بود که با آن دمپایی‌های پلاستیکی یخ‌زده نخورم زمین. نخوردم زمین. هوای سرد که می‌خورد توی صورتم، یادم می‌‌انداخت کجا هستم. تنها، خانه‌‌ی خاله‌جان و عموجان، درس خواندن با مشقت، کار، دوری از ده، نوازش­‌های ننه که برای هیچ‌کدام از نُه‌تایمان کم نمی‌‌گذاشت، همه‌ یک‌هو روی سرم آوار شد.

از آن و‌قت‌ها بود که آدم توی فکرهایش غرق می­‌شود و مثل این‌که سوار ماشین زمان یا قالی سلیمان باشد، می­‌رود این طرف و آن طرف. با دل چرکی شروع کردم به شستن استکان نعلبکی‌­ها. همان موقع که غرق افکارم بودم صدایی مرا به خودم آورد: ترررررق...

نعلبکی شکسته کف بلوک سیمانی و صدای شرشر آب روی تکه­‌های نعلبکی از روی قالی سلیمان پرتم کرد پايين، توی حیاط خاله‌جان، بالای سر ظرف‌ها.

نعلبکی سفید با دو تا خط آبی و یک حاشیه­‌ی طلایی چند تکه شده بود.

اگر خانه آن‌قدر وسعت نداشت و اتاق ما از ساختمان اصلی خانه جدا نبود، حالا خاله‌جان بالا سرم بود و با صدایی که خانه را با شیشه­‌هایش می‌­لرزاند، سرم داد می‌‌زد.

خاله‌جان سه‌تا استکان و سه تا نعلبکی برایمان خریده بود، نعلبکی دیگری نبود که بشود جای این یکی گذاشت. سه‌تا استکان و نعلبکی را گذاشته بود توی یک آبکش پلاستیکی قرمز و تحویل ما داده بود. از یک طرف، نعلبکی شکسته شده بود آینه‌ي دق و از طرف دیگر دوباره یاد ننه افتادم که اگر این­‌جا بود، می­‌گفت: «فدای سرت ننه جان!»

نمی‌­دانم چرا خدا به ننه که دل گنده‌ای داشت و از مال دنیا هیچی نداشت، نُه تا بچه‌ي قد ‌و نیم‌قد داده بود و به خاله‌جان با این ناخن‌خشکی و وضع مالی خوب، هیچ بچه‌اي نداده بود.

قطره­‌های آب می‌پرید توی روزنه‌های آبکش و من جای خالی نعلبکی شکسته را بیش‌­تر احساس می­‌کردم و هر چه به دهنم می‌­رسید، به خودم می‌­گفتم که چرا حواسم را جمع نکردم.

دلم می­‌خواست گریه کنم، اگر خاله‌جان می‌­فهمید پوست از سرم می‌کند. تو کَتش نمی‌­رفت کسی به اموالش ضرر برساند.

با همان آب سرد صورتم را آب زدم که سرخی نوک دماغم توی سرخی صورتم گم بشود و تکه­‌ی شکسته­‌ی نعلبکی را گذاشتم توی جیبم و رفتم مدرسه.

با هر ضرب و زوری شده با تقی كمي پول جمع کردیم. به میرزا احمد آقا چیزی نگفتم. میرزا احمد آقا که می‌‌گویم فکر نکنید یک پیرمرد 60 ساله است، نه، فقط چند سالی از من بزرگ‌تر است. اما این لقب را اهالی ده وقتی به‌عنوان فرزند خوانده­‌ی خاله‌جان و عمو­جان آمد قزوین، به او دادند.

هرچند وقتی عموجان، زری خانم را گرفت و صاحب چهار تا بچه شد، میرزا احمد آقا از چشمش افتاد و شد هم اتاقی ما. با این‌حال او را بیش‌تر دوست داشتند و ما از او حساب می­‌بردیم. به‌خاطر همین بدون این‌که با خبر بشود، هر روز از مدرسه که برمی‌­گشتم از یک خیابان می‌­رفتم دنبال لنگه‌­ی نعلبکی شکسته.

یک‌روز از سبزه‌میدان می‌­رفتم، یک‌روز از خیابان بلور فروش­‌ها. مي‌خواستم عین همان را پیدا کنم تا خاله‌جان نفهمد.

مثل خاله‌خان‌باجی‌ها مغازه‌­های کاسه‌بشقاب‌فروشی را زیر و رو می‌­کردم. همه مدل نعلبکی پیدا می­‌شد، الا چيزي که من می‌خواستم. تا این‌که یک مغازه­‌دار نشانی بازار قیصریه را بهم داد.

با تقی تا اوایل بازار رفته بودیم، قند و چای نسیه می­‌خریدیم و می­‌بردیم ده، آقاجان هر چندوقت یک­‌بار می‌­آمد خودش حساب می‌کرد و می‌­رفت.

دنبال بازار قیصریه، قسمت­‌های جدیدی از بازار را دیدم، به قیصریه که رسیدم پر بود از مغازه‌های چینی و بلورفروشی. یکی‌یکی می‌­رفتم تو، سلام می­‌کردم و تکه نعلبکی را نشان می‌­دادم. بعضی هنوز ندیده سرشان را می‌­انداختند بالا و می‌­گفتند: «نچ یا نع!» و برخی دیگر کمی روی تکه نعلبکی دقیق می‌شدند و چندتا نمونه‌­ای که هیچ شباهتی به آن تکه نداشت نشانم می‌­دادند و می‌­گفتند: «این‌که قشنگ‌­تره!»

نمی­‌دانم خاله‌جان این نعلبکی را چند سال پیش از کجا خریده بود که حالا لنگه‌اش پیدا نمی­‌شد.

جلوی یکی از مغازه‌­ها رسیدم که انواع و اقسام نعلبکی را گذاشته بود توی سبدهای پلاستیکی جلوی در. تکه­‌ی شکسته را نشانش دادم و گفتم: «آقا! از این دارین؟» و همین‌طور که تکه­‌ی شکسته دستم بود رفتم تو و تکه را گرفتم جلویش، مغازه‌­دار چشم‌هایش را ریز کرد، تکه‌­ی شکسته را از دستم گرفت، زیر و رویش را نگاه کرد. با این کارش انگار امیدی دوباره به قلبم برگشت. حداقل مثل آن یکی‌­ها زود ردم نکرد.

رفت طرف انبوه نعلبکی‌­ها. یکی را کشید بیرون. فوت محکمی تویش کرد، گرفت جلویم. چیزی نگفت. حتی نگفت: «بیا!» رفت نشست سرجایش.

نعلبکی را دو دستی گرفتم جلوی صورتم، نعلبکی سفید با حاشیه­‌ی طلایی و دو خط آ...

ولی دو خط به جای آبی، قرمز بودند. خیلی حالم گرفته شد. پیش خودم گفتم: «از هیچی بهتره.»

چند وقتی گذشت. نعلبكی را فراموش کرده بودم. تا آن ‌روز که خاله‌جان حسابی سرحال بود و نمی­‌دانم چرا يكهو آمد توی اتاقمان.

از توی کتری لعابی‌­مان برایش چای ریختم و یکی هم برای میرزا احمد آقا. نعلبکی قرمز را دمر گذاشته بودم توی آبکش که رنگش پیدا نباشد. من و تقی هم سرمان را کردیم توی کتاب که مثلاً داریم درس می‌خوانیم. حواس من شش دانگ به خاله‌جان بود که یک‌دفعه پرسید : «چرا برای خودتان چای نریختید؟»

گفتم: «نمی­‌خوریم.» گفت: «چرا؟» دوباره گفتم: «نمی‌خوریم.» از خاله اصرار و از ما انکار. میرزا احمدآقا هم چایش را خورده بود و حالا استکان را گذاشت توی نعلبکی که تهش یک کم چای مانده بود. هیچ وقت تا تهش هرت نمی‌­کشید. استکان را با نعلبکی سُر داد جلو، یعنی یک چای دیگر.

خواستم از فرصت استفاده کنم برایش چای بریزم که خاله‌جان دست انداخت توی سبد و استکان‌نعلبکی را برداشت که مثلاً برای ما چای بریزد. محبتش گل‌کرده بود.

نعلبکی را برگرداند، فرصتی نبود خداخدا کنم فکر کند از اول همین‌طور بوده، یا حواسش به رنگ نعلبکی نباشد... حواس خاله‌جان در این امور شش‌دانگ جمع بود. به محض این‌که نعلبکی را دید، چند ثانیه‌ای به آن خیره شد و گفت: «هوووم، چي‌کار کردین؟ زدین شکستین؟ بعد رفتین خریدین؟!» و همان‌طور که نعلبکی را سیاحت می‌کرد، سرش را به بالا و پایین تکان می‌داد. انگار سوار قالی سلیمان شده باشد.

سرم پایین بود، یعنی که شرمنده‌­ام. اما زیرچشمی خاله‌جان و میرزا احمد آقا را می‌پاییدم. ته دلم خوشحال بودم که بالأخره خاله‌جان فهمید. حالا راحت چای می‌­خوردیم، توی هر کدام از نعلبکی­‌ها که دلمان می‌خواست.

دو زانو خزیدم طرف چراغ خوراک‌پزی. برای خودم چای ریختم، یک قلپ خوردم و قند را انداختم گوشه‌ی لپم، میرزا احمد آقا چپ‌چپ نگاهم می­‌کرد.

حالا که در حضور خاله‌جان شجاع شده بودم، گفتم: «نعلبکی، نعلبکی است دیگر. آبی نشد، قرمز.»

البته آن‌­قدر شجاع نشده بودم که این را بلند بگویم، توی دلم گفتم و بقیه‌ي چای قند پهلویم را با احتیاط سرکشیدم.

 

 

تصویرگری: دنیا مقصود‌لو