تاریخ انتشار: ۱۷ اسفند ۱۳۹۵ - ۰۱:۰۰

خم شدم روی زمین و مشغول جمع‌کردن شیشه‌های شکسته شدم. - مامان‌جان! شما برو کنار. من خودم جمع می‌کنم. -نه! تو پاشو. دستت رو زخمی می‌کنی.

- بچه نیستم که مادر من!

چشم‌غره‌ای رفت، بعد سرش را از پنجره بیرون برد، نگاهی انداخت. خبری نبود.

گفت: «بی‌انصاف‌ها! چرا شیشه‌ی خونه‌ی مردم رو می‌شکنن؟! قلبم اومد تو دهنم. فکر کردم زلزله است.»

گفتم: «اتفاقه دیگه. بچه‌ان. جایی رو ندارن بازی کنن. الآن هم از ترس چپیدن توي خونه‌شون.»

مامان سری تکان داد و به سمت پذیرایی رفت.

عصر که شد، برای رفتن به کتاب‌خانه حاضر شدم. دوساعتی در کتاب‌خانه ماندم و برگشتم. سر کوچه که رسیدم، بچه‌ها باز هم وسط کوچه گل‌کوچک بازي مي‌كردند. انگار ماجرای صبح و شکستن شیشه‌ی خانه‌مان را فراموش کرده بودند.

دم در بودم که پسر  هفت هشت‌ساله‌اي از پشت صدایم زد.

- خانوم... خانوم.

برگشتم.

- بله؟

- شما خونه‌تون این‌جاست؟

- بله. کاری داری؟

کمی من و من کرد.

- نه. چیزه. اشتباه گرفتم!

خسته بودم. نق زدم: «من رو یه لنگه‌پا معطل كردي این‌جا بگی اشتباه گرفتم؟! واقعاً که!»

در را کوبیدم و وارد خانه شدم. چند قدمی بیش‌تر نرفته بودم که در زده شد.

بلند داد زدم: «کیه؟»

صدایی نیامد. در را بازکردم. کسی پشت در نبود. خواستم در را ببندم که چشمم به کیسه‌ای جلوی درافتاد. برش داشتم. توی کیسه یک بستنی و یک‌تکه کاغذ بود.

«سلام! من اشتباه نگرفتم. شیشه رو من شکستم. ببخشید! پول شیشه رو نداشتم. بستنی نوش جونتون!»

 

مهسا منافي، 17ساله

خبرنگار افتخاري از اسلامشهر

تصويرگري: ياسمين اله‌ياريان، 16ساله، خبرنگار افتخاري از شهرري