تهران روزگاری نبض حیاتش با خنکای تاریکِ آب‌انبارها، صدای کوبش سُم شترها در کوچه‌پس‌کوچه‌های خاکی و سوسوی کم‌جان چراغ‌های نفتی می‌زد؛ روزگاری که یک جرعه آب خنک از پاشیر یا ته‌مانده نانی در سرمای قحطی، آداب و حرمت داشت. علی‌اکبر رفوگران، موسس کارخانه بیک، ما را به سال‌های دهه ۲۰ می‌برد.

همشهری آنلاین _ ثریا روزبهانی: تهران روزگاری نبض حیاتش با خنکای تاریک آب‌انبارها، صدای کوبش سُم شترها در کوچه‌پس‌کوچه‌های خاکی و سوسوی کم‌جان چراغ‌های نفتی می‌زد؛ روزگاری که یک جرعه آب خنک از پاشیر یا ته‌مانده نانی در سرمای قحطی، آداب و حرمت داشت. علی‌اکبر رفوگران، از کاسبان و کارآفرینان کهنه‌کار، ما را به کوچه‌های محله شهباز و بازارچه نایب‌السلطنه در سال‌های دهه بیست می‌برد؛ جایی که خاطره پایتخت با رنج تشنگی، شوخی‌های کودکانه بازار و طعم نخستین آدامس‌های خارجی در غوغای جنگ جهانی پیوند خورده است.

تأمین آب خوردن در تهران قدیم، حکایت‌ها داشت. «آب» چیزی نبود که دم دست باشد و نه یک شیر چرخشی ساده. گوهری بود که تهرانی‌ها باید برای رسیدن به آن، به دل زمین می‌زدند. در آن سال‌ها زیست روزمره پایتخت‌نشینان با جریان جوی‌ها، قنات‌های دوردست و خنکای تاریک اعماق زمین پیوند خورده بود. علی‌اکبر رفوگران، کارآفرین کهنه‌کار بازار، از روزگاری روایت می‌کند که به‌دست آوردن یک جرعه آب گوارا یا اندکی روشنایی در شب، آداب و رنج مخصوص به خود را داشت: «محله‌ شهباز، سهم آب به نام «آب راه» داشت که نه در لوله‌ها، بلکه در دل آب‌انبارها جریان پیدا می‌کرد. یادم هست شب‌ها که هوا تاریک می‌شد و مردم دیگر در کوچه‌ها رفت‌وآمدی نداشتند، مسیر جوی آب را باز می‌کردند و آب را داخل آب‌انبارها می‌انداختند. تقریباً هر خانه‌ای برای خودش آب‌انبار داشت که از آن برای مصارف شست‌وشو و حتی گاهی شرب استفاده می‌کرد. برای رسیدن به آب باید ۳۰ تا ۴۰پله را در تاریکی و خنکا پایین می‌رفتی تا به نقطه‌ای برسی که به آن «پاشیر» می‌گفتند و در انتهای آن راهروی سرد و نمور، شیر سنگی یا فلزی کوچکی بود که سهم زندگی اهالی از آن می‌چکید. حکمتی هم در نگهداری آب در این مخازن تاریک وجود داشت.

عقیده‌ای داشتیم که حالا شاید علمی نباشد، اما آن روزها برای ما یک «باور» بود؛ می‌گفتیم آب در «تاریکی مطلق» خودش را صاف و زلال می‌کند. گویی تاریکی، ناخالصی‌های آب را می‌گرفت و آن را گوارا می‌کرد. کم‌کم «آب‌فروش‌ها» به داد شهر ‌رسیدند. آبی می‌آوردند که به آن «آب‌شاه» می‌گفتند. گواراترین آب برای تهرانی‌ها از قناتی در حوالی میدان توپخانه سرچشمه می‌گرفت. تصویر آن روزها هنوز جلوی چشمم است. مردهایی که بشکه‌های بزرگ چوبی را روی خرها می‌بستند و در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر راه می‌افتادند. بشکه‌های چوبی، آب را خنک نگه می‌داشتند و هر جا صدای «آب‌فروش» می‌آمد، اهالی خانه با کوزه و دبه بیرون می‌دویدند. چند وقتی گذشت و این بار در گوشه حیاط خانه‌ها بشکه‌ها یا ظروف حلبی بزرگی تعبیه شد که آب‌فروش‌ها با شیلنگ‌های بلندشان آب را داخل آنها خالی می‌کردند تا اهل خانه در طول روز آب خوراکی تمیز داشته باشند.» اما این ماجرای تأمین آب تهرانی‌ها بود و روشن نگه‌داشتن خانه و تأمین روشنایی داستان دیگری داشت. روشنایی آن روزگار نیز مثل تهیه آب با زحمت و البته بوی نفت عجین بود.»

رفوگران از دوران پیش از همه‌گیری برق و شکل ابتدایی چراغ‌ها چنین روایت می‌کند: «برق که نبود، خانه‌ها با وسایل ابتدایی روشن می‌شدند. قبل از فانوس و چراغ‌زنبوری، یک مدل چراغ نفتی حلبی و گرد داشتیم که درست مثل قوطی‌های کنسرو امروزی بود. دهانه‌ای داشت که داخلش نفت می‌ریختند و یک فتیله رویش می‌گذاشتند. حتی شیشه و حباب هم نداشت! این چراغ‌های دست‌ساز را بیشتر در حیاط می‌گذاشتند؛ چون دستشویی‌های قدیم انتهای حیاط بود. شب‌ها این چراغ را برمی‌داشتند و می‌رفتند لب حوض، یخ روی آب حوض را می‌شکستند تا آفتابه را کنند و با همان نور کم‌جان کارشان را راه می‌انداختند. سال‌ها بعد بود که فانوس‌های شیشه‌ای و چراغ‌های زنبوری تلمبه‌ای وارد زندگی مردم شد.»

قطارهای زنده در تهران

در بازار آن روزهای تهران، خبری از بوق ماشین‌ها و حرکت گاری‌های باربری نبود. بازار با صدای سم چهارپایان روی خیابان‌های خاکی‌اش، معنا می‌شد. اگر دلتان می‌خواست نبض اقتصاد شهر را حس کند، باید به «بازارچه نائب‌السلطنه» سرمی‌زدید؛ جایی که مرکز رفت‌وآمد بود و مقصد نهایی تخلیه بارها. علی‌اکبر رفوگران از روزگاری می‌گوید که خیابان‌های تهران، بزرگراه چهارپایان بود و «شتر» حکم کامیون‌های ترانزیت امروز را داشت: «کالاهای خارجی با کشتی از شمال کشور وارد بنر پهلوی(بندر انزلی) می‌شد و برای رساندن این اجناس به تهران، بارها را از (همان بندر انزلی خودمان) پشت شترها می‌بستند و این قطارهای زنده، راهی تهران می‌شدند. کاروان‌های طولانی شتر درست مثل واگن‌های قطار، بندبند به هم وصل بودند و بار تجار هم با همین شترها به قلب پایتخت می‌رسید. اتراقگاه کاروان‌های شتر در بازارچه نایب‌السلطنه بود. حتی برای جابه‌جایی نفر یا اسباب خانه هم دست به دامان همین چهارپا یا در نهایت الاغ می‌شدند.

در دل همین بازارچه، یک‌بار شیطنت بچگی‌ کار دستم داد که تا عمر دارم یادم نمی‌رود. آن زمان شترها را ردیف می‌بستند و می‌آوردند. یک‌بار، از سر شیطنت، چوبی را در سوراخ بینی یکی از این شترها کردم. گذشت… خیال کردم داستان تمام شده. تقریبا یک‌سال بعد وسط شلوغی بازار، یک‌دفعه دیدم یک شتر غریبه، با چشم‌هایی که انگار فقط من را می‌دید، از صف جدا شد و دوان‌دوان سمت من آمد! وحشت‌زده شدم. دویدم سمت یک مغازه و پریدم داخل. مغازه‌دار که ماجرا را دید، سریع در را بست و پرسید: «پسر، تو چه کار کردی با این شتر که ولت نمی‌کند؟» گفتم: «والا نمی‌دانم» گفت: «آزارش دادی؟» یا سال قبل افتادم و گفتم: «اگر همان شتر باشد! پارسال فقط یک چوب توی بینی‌اش کردم.» مغازه‌دار با تعجب نگاهی به من کرد و گفت: «پسرجان، کینه‌ شتر، کینه‌ عجیبی است؛ ول کن نیست! شتر پشت در مغازه ایستاده بود و تکان نمی‌خورد تا اینکه صاحب کاروان آمد و با کلی زحمت شتر را آرام کرد و برد.»

سربازان عمامه‌دار و آمریکایی‌ها

شهریور۱۳۲۰و زمان جنگ جهانی دوم، علی‌اکبر رفوگران ۱۰ ‌سال داشت و خیابان «شهباز» تهران، تمام دنیایش بود. در آن روزهای پرآشوب که متفقین، ایران را زیر چکمه‌هایشان گرفته بودند، او و بچه‌های این محله ناظران این جنگ بودند. او برخلاف تلخی آن اتفاق، از این روزگار خاطرات شیرین و عجیبی را به یاد دارد و می‌گوید: «در ذهن من، متفقین دو چهره داشتند. از طرف انگلیسی‌ها، کسانی را می‌دیدیم که سرباز نبودند و در واقع سیک‌های هندی بودند با آن عمامه‌های بزرگ و خاص‌شان که برای ما بچه‌ها بسیار غریب و دیدنی به نظر می‌آمدند، اما در کنار آنها، آمریکایی‌ها هم در این جنگ حضور داشتند. این سربازان جوان با کامیون‌هایشان در خیابان شهباز رژه می‌رفتند و برخلاف آن سایه سنگین جنگ، دست‌ودلباز بودند. ما بچه‌ها وقتی کامیون‌های آمریکایی را می‌دیدیم، با همان لهجه‌ کودکانه و شیرین، فریاد می‌زدیم: «جانی، آدامس!» این اسم رمز ما بود. آن‌ها می‌خندیدند و از بالای کامیون، برایمان آدامس پرت می‌کردند و قوطی‌های سیگار سهم بزرگ‌ترها می‌شد.

آن روزها، جنگ در حافظه‌ من با طعم آدامس‌های خارجی و دیدن آن چهره‌های تازه، گره خورده بود، اما پشت پرده‌ این آمد و شدها، تهران آن روزها درگیر قحطی تلخی بود. شایعه بود که انگلیسی‌ها گندم‌ها را جمع‌آوری کرده‌اند و همین باعث شده بود نان مردم، نایاب شود. در آن دوران سخت پدرم در انتهای حیاط با کمک چند نفر از دوستانش تنوری پنهانی ساخت؛ چون اگر مردم گرسنه می‌فهمیدند، به خانه هجوم می‌آوردند. آن‌قدر گرسنگی فشار آورده بود که اگر کسی در خانه‌ای را می‌زد، ممکن بود برای یک تکه نان، درگیری پیش بیاید. پدر برای اینکه این «خیرات» باعث بی‌احترامی یا درگیری نشود، نقشه‌ای هوشمندانه داشت. آن‌ها شب‌ها، وقتی تاریکی مطلق همه‌جا را فرا می‌گرفت، دور تنور جمع می‌شدند و نان می‌پختند. نان‌ها که آماده می‌شد، در همان دل شب، به صورت ناشناس به خانه‌های نیازمند می‌رفتند، در می‌زدند و نان را پشت در می‌گذاشتند و سریع دور می‌شدند.»