همشهریآنلاین - پروانه بندپی: خیلی از افراد تصور میکنند حفظ روتینهای معمول در شرایط بحرانی، کاری غیرمسئولانه و از روی بیخیالی و بیفکری است و حتی کسانی را که در بحرانها تلاش میکنند روتین های ساده زندگی خود را حفظ کنند، مورد انتقاد و حتی تمسخر قرار میدهند. این افراد معتقدند حفظ روتین در بحران - مثل جنگ، آتشبس نامعلوم و ... - نشانه بیتفاوتی فرد به آن بحران و پیامدهایش است. درحالیکه روانشناسان با دلیل و مدرک میگویند که اتفاقا حفظ روتینهای زندگی - حتی روتینهای ساده و پیشپاافتاده - به کاهش اضطراب، افزایش تمرکز و بهبود توان تصمیمگیری کمک میکند و ربطی هم به مسئولیتناپذیر بودن فرد ندارد.
حفظ روتین در بحرانها بیمسئولیتی نیست
در شرایط بحران مانند جنگ، بلایای طبیعی یا موقعیتهای ناگهانی و غیرقابل پیشبینی، زندگی روزمره ما انسانها به شدت دچار اختلال میشود. در چنین موقعیتهایی داشتن روتینهای روزانه ساده مثل آشپزی، پختن کیک، پیادهروی، ورزش در خانه، آب دادن به گلها، رسیدگی به پوست، گردگیری خانه و ... میتواند نقش حیاتی در حفظ سلامت روان ایفا کند.
آن طور که روانشناسان میگویند، دلیل اهمیت داشتن روتین در بحرانها این است که در زمان بحران، ذهن انسان دائماً درگیر عدم قطعیت، ترس و فشارهای روانی است و در چنین شرایطی، روتینهای روزانه مثل یک لنگر عمل میکنند و به مغز پیام میدهند که هنوز بخشهایی از زندگی تحت کنترل هستند. این موضوع به کاهش اضطراب و افزایش حس امنیت کمک میکند. چراکه وقتی کارها به عادت تبدیل میشوند، دیگر نیاز به تصمیمگیری مداوم وجود ندارد و این موضوع باعث میشود انرژی ذهن برای مسائل مهمتر ذخیره شود.
محمد گراوندنیا، دکترای روانشناسی از دانشگاه علامه طباطبایی و استاد دانشگاه در این رابطه به همشهریآنلاین میگوید: «حفظ روتین روزمره در بحرانها به هیچ وجه نشانه بیمسئولیتی نیست. اگر روتین روزمره را حفظ نکنیم، دچار فروپاشی میشویم. چون در چنین شرایطی به تدریج «نشخوار فکری» شروع میشود و شدت میگیرد.»
به گفته این تراپیست، «درک وضعیتهای مجهول و مبهم و اجازه دادن به این که ابهام وجود داشته باشد، میتواند به کاهش اضطراب کمک کند. اساساً زندگی مبتنی بر تحمل ابهام است. اکثر افراد معتقدند زندگی باید شفاف باشد و چشمانداز پیشِ رو باید روشن و قطعی باشد؛ همین توقع، آنها را در معرض فروپاشی روانی قرار میدهد. چون برای همه ما مبهم است که چه اتفاقی رخ خواهد داد. درمانگران جملهای مشهور دارند که: «هست آنچه هست»، نه «هست آنچه باید باشد». واقعیت این است که در بحرانهایی مثل جنگ، آتشبس و ... وضعیت، مبهم است و هر ارگانیسمی در شرایط ابهام دچار اضطراب میشود. حتی حیوانات هم چنین واکنشی دارند. بنابراین وقتی در وضعیت اجتنابناپذیر اضطراب قرار داریم، باید به روتینهای خود ادامه دهیم و بپذیریم آن چیزی که ممکن است رخ دهد، بخشی از واقعیت است و نباید از آن فرار یا اجتناب کنیم.»
دکتر گراوندنیا تاکید میکند: «این حرف، یک شعار نیست؛ پژوهشهای علمی نشان میدهد زمانی که اضطراب، عملکرد ما را مختل میکند، شدت آن افزایش مییابد. مثلا اضطراب شدید ممکن است باعث شود فرد دیگر سر کار نرود، کارهایش را به تعویق بیندازد، مقالهاش را ننویسد و با خود بگوید «اگر قرار است بمیرم، چرا کارهای روتینم را انجام دهم؟»، همین طرز فکر میتواند میزان اضطراب را چندین برابر کند. ما باید اضطراب را در گوشهای از زندگی روزمره خود قرار دهیم. نه اینکه اجازه دهیم در تمام ابعاد زندگیمان پخش شود و ما در دل آن زندگی کنیم.»
دست از حفظ روتینهای خود برندارید
این دکترای روانشناسی میگوید: «ما هر کاری که انجام میدهیم، ممکن است با اضطراب همراه باشد، اما نمیشود که به خاطر اضطراب، کارهای روتین خود را متوقف کنیم. اتفاقا به این رویکرد «اقدام ارزشمندانه» گفته میشود؛ یعنی تا زمانی که زنده هستیم، موظفیم اقدام ارزشمند انجام دهیم. نه اینکه منتظر بمانیم اول اضطراب کاملاً از بین برود و بعد، زندگی ارزشمند را از سر بگیریم. همین رویکرد، تفاوت بین یک فرد بسیار مضطرب و یک فرد عادی را مشخص میکند.»
گراوندنیا میگوید: «در وضعیت اضطراب، مغز بیش از پیش بر حافظه حسی تمرکز میکند و نسبت به هر محرکی حساستر میشود؛ مثلا صداها را دقیقتر میشنویم و جزئیات بیشتری را متوجه میشویم. در این حالت، حافظه فعال تا حدی مختل میشود و توجه ما به حافظه حسی ــ که اطلاعات را در بازه زمانی یک تا سه ثانیه پردازش میکند ــ معطوف میشود. در حالی که حافظه کوتاهمدت معمولاً اطلاعات را حدود ۱۵ تا ۳۰ ثانیه نگه میدارد. درنتیجه، اهمیت حافظه حسی افزایش مییابد و سطح هوشیاری بالا میرود. نمیتوان گفت این وضعیت ذاتاً بد است.»
گراوندنیا اضافه میکند: «این وضعیت اگر به طور مداوم و مزمن ادامه یابد، آسیبزا است اما در شرایط بحران، کارکرد بقایی مغز محسوب میشود. مثل زمانی که مردمک چشم در فاصله دو تا سه متری وضوح بیشتری دارد و اشیای دورتر را کمتر واضح میبیند؛ این سازوکار ما را برای فرار آماده میکند. یا مثلا کاهش اشتها در شرایط اضطراب به این دلیل است که بدن بتواند برای واکنش سریعتر آماده باشد.»
این تراپیست تاکید میکند: «بنابراین نباید از خود بپرسیم چرا الان چنین هستیم؟ چرا دیگر مثل گذشته نیستیم؟ چرا باید روتینهایم را انجام دهم؟ این انتظار که همهچیز باید مثل قبل باشد، خودش عامل تشدید اضطراب است. ما وقتی در مراسم عروسی شرکت میکنیم، کفشهای متفاوتی نسبت به کفشهای روزمره میپوشیم و از ناراحتی احتمالی پاهایمان هم تعجب نمیکنیم. در شرایط اضطراب هم نباید انتظار وضعیت عادی و نرمال از خودمان و بقیه داشته باشیم. در چنین دورههایی طبیعی است که مثلا کیفیت خواب پایین بیاید. حتی برای روانشناسان. اما تفاوت در این است که فردی که اضطراب را میپذیرد، ممکن است بعد از مدتی کلنجار رفتن بالاخره بخوابد، اما فردی که آن را نمیپذیرد، ممکن است تا صبح بیدار بماند. باید بدانیم در جامعهای که با انواع بحرانها روبرو است، نمیتوان انتظار داشت افراد مضطرب نشوند. با این حال، ما به مسیر خود ادامه میدهیم و روتینهای خود را رها نمیکنیم. همین اقدام، ما را به آینده هدایت میکند. بدون آنکه اختلال جدی در نظم زندگی و روان ما ایجاد شود.»
ماجرای زنده ماندن سرنشینان یک کشتی فقط با حفظ روتین
این روانشناس برای توضیح شفافتر رابطه انجام روتین و حفظ سلامت روان، به داستان «کاپیتان ارنست شکلتون» اشاره میکند؛ کاپیتانی که در سال ۱۹۱۵ کشتی اکتشافیاش (کشتی اندورنس) در سفر به قطب جنوب، در برخورد با یخهای دریا آسیب دید و غرق شد. گراوندنیا میگوید: «کاپیتان و خدمهی این کشتی ۴۹۷ روز روی یخهای دریا زندگی کردند اما دوام آوردند و زنده ماندند. دلیل بقای آنها هم این بود که کاپیتان شکلتون، زندگی روزمره خدمه را حفظ کرد؛ با اجرای موسیقی، ورزش، بازی، رقص و دیگر روتینها، آن هم سر ساعتی مشخص. اسناد تاریخی این ماجرا موجود است. او متوجه شد که حفظ روتین روزانه میتواند اضطراب را کاهش دهد. او فهمید این اضطراب است که میتواند افراد را از پا درآورد، نه زندگی در میان یخها. در حالی که بیشتر سرنشینان آن کشتی فکر میکردند بیشتر از ۱۵ روز دوام نخواهند آورد، اما ۴۹۷ روز زنده ماندند و هیچ کدام جان خود را از دست ندادند. این تجربه نشان میدهد آنچه ما را فرسوده میکند، اختلال در عملکرد روزانه است، نه صرفاً خود اضطراب.»
این تراپیست تاکید میکند: «تشدید اضطراب ما در بحرانها تا حدی به شیوه مواجهه خود ما بستگی دارد. بعضی افراد میگویند اضطراب باعث میشود که تا صبح خوابشان نبرد یا افکار خودکشی را تجربه میکنند یا به دارو رو میآورند. موضوع این است که وقتی به اضطراب اجازه میدهیم در چارچوبی پذیرفتهشده حضور داشته باشد، خواب هم برمیگردد. اما زمانی که خواب، تغذیه و انگیزه کار مختل شود، همین اختلالها اضطراب را تشدید میکند. بنابراین باید مثل کاپیتان شکلتون حتی در دل بحرانها هم روتین زندگی خود را حفظ کنیم.»