تاریخ انتشار: ۲۳ بهمن ۱۳۹۷ - ۱۰:۰۲

کوچک‌تر که بودم، وقتی از بزرگ‌ترها می‌پرسیدم خدا کجاست، آسمان را نشانم می‌دادند. می‌گفتند که تو دیدنی نیستی، اما من می‌خواستم هرطور شده ببینمت.

به آسمان پل زدم، همه‌جا را زیر و رو کردم، سراغت را از ابرها گرفتم، اما ندیدمت.

روزها گذشتند. کم‌کم فهمیدم تو آن‌قدر‌ها دور نبودی. یک‌بار وقتی از پسربچه‌ی فال‌فروش سر چهارراه فال خریدم و او خندید، تو را گوشه‌ی لبخندش دیدم. یک‌بار تو را در باغ چادرنماز عزیزخانم دیدم.

من تو را دیدم، نه در آسمان، روی همین زمین. هرکه می‌گوید تو را نمی‌شود دید، چشم‌هایش را بسته است.

مهدیه اسمعیلی، ۱۷ساله

خبرنگار افتخاری نشریه‌ی دوچرخه از شهریار