تا حالا به اندازه‌ی کافی از نوشتن «چیزی» برای تو طفره رفته‌ام. به گمانم دیگر بس است.

مثل هزار دانش‌آموز دیگر در این ایام امتحان دارم. نوجوان‌های سراسر دنیا در حال انجام کار‌های متفاوتی هستند، ولی چیزی که اهمیت دارد، این است که یک نوجوان خیلی مهم باید از جمع نوجوانان برود و بنشیند وسط بزرگ‌سال‌ها؛ بزرگ‌سال‌هایی که همیشه با «دید خاکستری» به مسائل پیرامونشان نگاه می‌کنند، باید حساب و کتاب زندگی را داشته باشند و کلی کار بزرگ‌سالانه‌ی دیگر انجام دهند تا جدی گرفته شوند.

امیدوارم از دنیایشان نترسی و بتوانی خوب با این مسئله کنار بیایی. خود من هم دیر یا زود مجبورم با نوجوانی‌ام خداحافظی کنم و پس از آن دیگر نمی‌توانم خبرنگار افتخاری دوچرخه باشم.

این قضیه برای تو فرق دارد. تو اگر ۱۱۸ساله هم بشوی، باز نوجوان شاد و بازیگوشی هستی که وسط ظهر تابستان بستنی‌یخی لیس می‌زند و کتاب جدیدی را که از کتاب‌خانه گرفته می‌خواند. برای همین خیلی نگرانت نمی‌شوم. اما نه. دروغ می‌گویم. همین حالا هم نگرانت هستم. روزهایی که تو را بین صفحه‌های روزنامه‌ی همشهری نمی‌بینم، بیش‌تر نگرانت می‌شوم. فکر می‌کنم تو امسال متفاوت‌ترین تولدت را جشن می‌گیری. تو درمیان موج نگرانی‌های ما یک‌سال بزرگ‌تر می شوی و فوت‌کردن شمع‌هایت امسال حس دیگری دارد.

من هم از راه دور، یک فوت جانانه می‌فرستم تا همراه تو و اعضای تحریریه و دوستان دوچرخه‌ای برای دوچرخه‌ی ۱۸ساله، آرزوهای خوب بکنم.

وجیهه جوادی، ۱۷ساله از نجف‌آباد

هوای رکاب‌زدن

بچه که بودم، عاشق دوچرخه‌سواری بودم. پدرم برای روز تولدم دوچرخه‌ای آبی خریده بود که اندازه‌ی تمام اسباب‌بازی‌هایم دوستش داشتم، شاید هم کمی بیش‌تر. بزرگ‌تر که شدم، شور و نشاط کودکی‌ام را در میان دل‌مشغولی‌های زندگی‌ام گم کردم. بعد‌ که متوجه نبودش شدم، هرچه گشتم نتوانستم ردی ازش پیدا کنم. تا این که امسال ردش را از دوستانم دنبال کردم تا به سرچشمه‌اش رسیدم، گنجینه‌ای بزرگ در میان صفحه‌های هفته‌نامه‌ی دوچرخه.

منی که حتی رکاب‌زدن یادم رفته بود، با دوچرخه‌ای هم‌رکاب شدم که دلم قرص است هوای رکاب‌زدن‌هایم را دارد. می‌توانم با او دست به کارهای هیجان‌انگیز بزنم، داستان‌هایم را برایش بنویسم و دغدغه‌هایم را به او بگویم.

هم‌رکاب شیرین‌ترین لحظه‌هایم، تولدت مبارک.

مریم بدرود، ۱۶ساله از شهریار

عکس: فریماه خاتونی، ۱۶ساله از فردیس