همشهری آنلاین - ثریا روزبهانی- روزنامهنگار:صبحهای "محمدرضا بهبودی" با آوای خنده دختر کوچکش شروع میشد. "آوا" بعد از ۱۰ سال انتظار و هزاران نذر و دعا به زندگیشان پاگذاشته بود. پدری که با شوق صورت دخترش را میشست، موهایش را مرتب میکرد و با افتخار میگفت: «ببین چقدر شبیه منه.» مردی آرام و کمحرف که دلش به همین لحظههای ساده زندگی خوش بود. به بازیهای کودکانه با آوا، به قدمزدنهای دونفره، به مهربانیها و دستبهخیر بودنهای بیسر و صدا که کمتر کسی از آن خبر داشت. زندگی محمدرضا شاید شبیه زندگی خیلی از آدمهای معمولی بود. کار، خانواده، ایمان و سادگی. اما همین زندگی ساده، وقتی به پایان رسید، معنای وسیعتریتری پیدا کرد.
زندگیاش در سادگی خلاصه میشد و از روزگار گلایهای نداشت. پدری سرشار از عطوفت، همسری همراه، کارگری با وجدانی بیدار. روایت پریسا حسینیطوسی، همسر شهیدمحمدرضا بهبودی، آمیخته با دلتنگی، افتخار و یاد مردی است که به دیگران نیز زندگی بخشید: «ما هر دو ارادت خاصی به امام رضا و امام حسین داشتیم. محمدرضا آنقدر به امام رضا علاقه داشت که حتی در زندگیاش هم عدد هشت برایمان تکرار میشد. او هشتمین شهید محله فلاح شد و هشتم فروردین هم اعضای بدنش را اهدا کرد. محمدرضا بهبودی متولد ۲۰بهمن ۱۳۷۳، آرام و کمحرف بود. همیشه در مهمانیها یک گوشه مینشست با گوشی موبایلش فوتبال نگاه میکرد؛ اهل هیاهو نبود. در طول زندگی مشترکمان یادم نمیآید حتی یکبار بیرون غذا خورده باشیم. همیشه اگر بیرون میرفتیم، غذا را میگرفتیم و میآوردیم خانه. میگفت ممکن است کسی شرایط مالی مناسب نداشته باشد و ما را ببیند و دلش بخواهد. اگر هم نیازمندی را میدید،حتماً برایش غذا میخرید و میگفت: برایمان دعا کنید عاقبتبهخیر شویم.»
اگر صلاح میدانید ...
آشنایی با همسرش هم ساده و بیتکلف بود. همسر شهید لبخند تلخی میزند و میگوید: «محمدرضا قبل از اینکه در شرکت نفت استخدام شود، در موتورسازی کار میکرد؛ موتورسازی کنار بقالیای بود که من توش کار میکردم. اوایل برای خرید میآمد. از کیک صبحانه شروع شد، بعد بستنی عصرانه. خریدهایش بیشتر شد تا اینکه یک روز گفت من دنبال ازدواجم، اگر صلاح میدانید خانوادهام را بفرستم. ازدواجمان ساده بود. بدون تشریفات. گفتم من خانه آنچنانی نمیخواهم، توقع خاصی ندارم؛ فقط پولت حلال باشد. با کم و زیادش میسازم. محمدرضا اهل کار بود. هر کاری که از دستش برمیآمد انجام میداد. همکارانش او را به نظم و وجدان کاری میشناختند. همیشه زودتر از همه میرفت. بیشتر از همه کار میکرد. هیچوقت نشنیدیم از کارش گلایه کند.»
وقتی آسمان سیاه شد
شانزدهم اسفند، برای خرید شیرخشک آوا از خانه بیرون زدند. خودش همان روز به خانواده گفته بود از خانه خارج نشوند، اما این بار هم اولویت آوا بود. همسر شهید از آخرین روز زندگی محمدرضا چنین روایت میکند: «آن روز انگار خودش چیزی حس کرده بود. وقتی آوا از خواب بیدار شد، خودش بردش صورتش را شست، موهایش را مرتب کرد و چسباند به صورتش و گفت ببین چقدر شبیه من است. خیلی با آوا بازی کرد. آببازی، توپبازی، خالهبازی… انگار میدانست آخرین روزی است که با دخترش بازی میکند. ساعاتی بعد برای پیدا کردن شیر خشک آوا از خانه بیرون رفتیم. محمدرضا گفت شیر خشک آوا کمیاب شده، برویم پیدا کنیم. با موتور رفتیم. در خیابان ابوذر بودیم، میدیدیم که مردم به آسمان نگاه میکنند و یک لحظه آسمان سیاه شد. موج انفجار آمد. محمدرضا گفت سرت را بگیر پایین. بمب به ساختمان کنار پایگاه بسیج خیابان قفیلی خورد. از آسمان سنگ و آهن و شیشه میریخت.» آخرین کلمهای که شهید بهبودی بر زبان آورد نام دخترمان بود. محمدرضا برگشت و گفت: "آوا" همین. لحظهای بعد جسمی به پشت سر او برخورد کرد و روی زمین افتاد.
آخرین قاب
او ۲۱ روز در کما بود. همسر شهید روزهای تلخی را روایت میکند؛ روزهایی که با نشان دادن فیلمها و تصاویر آوا به محمدرضا میخواست او را به زندگی برگرداند: «برای محمدرضا فیلمهای خنده آوا را میگذاشتم. میگفتم ببین دخترت امروز چه کار کرده. ۲۱ روز دستش را ماساژ میدادم. هنوز پینههای کار روی دستش بود. میگفتم محمد جان، دخترت منتظرت است، برگرد. سال تحویل نزدیک بود و محمدرضا هنوز در کما بود. دلم نمیآمد لحظه تحویل سال بدون او بگذرد. آوا را بغل کردم، دست محمدرضا را هم گرفتم و کنار هم گذاشتم. همانجا یک عکس گرفتیم. گفتم سال بعد این عکس را بهات نشان میدهم و میگوییم ببین سال تحویل کنار هم بودیم! امید داشتم برگردد. حتی موتور خرابش را تعمیر کردم که وقتی آمد خانه ناراحت نشود.» آن عکس حالا آخرین قاب خانوادگی آنهاست.
روزی که مادر یک پسر داد و صاحب چهار پسر شد
اما روز هجدهم اسفندماه با اعلام خبر مرگ مغزی، امیدهای خانواده ناامید شد. همسر شهید میگوید: «وقتی این خبر را شنیدم انگار دنیا روی سرم خراب شد. اما همان لحظه یاد حرفهایی افتادم که محمدرضا قبلاً درباره اهدای عضو زده بود. ماجرا برمیگشت به چند سال قبل؛ مادرم تازه کارت اهدای عضو گرفته بود. همان موقع محمدرضا گفت "اگر برایم اتفاقی افتاد، نگذارید اعضایم زیر خاک برود. اگر بتواند جان چند نفر را نجات بدهد، خوشحال میشوم. " گرفتن رضایت از خانواده، به ویژه مادر شهید، لحظه بسیار سختی بود. من خودم داغ دار بودم، اما دوست داشتم حرف محمدرضا هم روی زمین نماند. ساعتها به آنها گفتم این خواسته خودش بوده. اگر ما انجام ندهیم، انگار حرفش را نادیده گرفتهایم. در نهایت مادر شهید با چشمانی اشکآلود رضایت داد. پس از اعلام رضایت خانواده، تیم فراهمآوری اعضا وارد عمل شد. برای ما سخت بود، اما وقتی فکر میکردم ممکن است چند نفر با این اعضا زندگی دوباره پیدا کنند، احساس میکردم محمدرضا هنوز زنده است. چند روز بعد از مراسم، یکی از بستگان خانواده خواب محمدرضا را دیده بود که لباس سفید پوشیده و پرچمی در دست داشت. به او گفته بود" به مادرم بگو چرا گریه میکند؟ الان به جای یک محمدرضا، چند محمدرضا داری. "» شنیدن این خواب برای خانواده و مادرش آرامشبخش بود؛ مانند آب روی آتش. انگار خودش آمده بود بگوید تصمیم درستی گرفتهاید.
آوایی که آوای زندگی شد
ثمره ۱۰ سال زندگی مشترکشان دختری به نام «آوا» است. دختری که پس از سالها انتظار و نذر و دعا به دنیا آمد. با آمدن آوا، پدر شدن در جانش نشست. بیشتر کار میکرد، اضافهکاری میماند و هر بار که از سر کار برمیگشت، تمام خستگیاش را با خندههای دخترش عوض میکرد. همسر شهید میگوید: «بعد از هربار ناامیدی از جواب آزمایش، میگفت گریه نکن، خدا دارد امتحانمان میکند. حتی میگفت خدایا، اگر به من نگاه نمیکنی، همسرم را مادر کن، او خیلی دوست دارد مادر شود. ما آوا را از امام رضا(ع) گرفتیم. بعد از هزاران نذر و دعا خدا این دختر را به ما داد. محمدرضا عاشقانه "آوا" را دوست داشت. وقتی فهمید بچهمان دختر است، از خوشحالی هرجا میرفت شیرینی میداد و میگفت بچهام دختر شده. اولین کلمهای که آوا گفت “بابا” بود. محمدرضا وقتی میشنید، دو دستی به سینهاش میزد و میگفت «دورت بگرده بابا، چقدر قشنگ میگی بابا». محمدرضا حتی برای آینده دخترش برنامه داشت. میگفت وقتی آوا چهار ساله شد میخواهم ببرمش ورزش. دوست دارم موسیقی یاد بگیرد. میخواهم دخترم موفق باشد و بتواند از حق خودش دفاع کند.»
پدرت آدم خوبی بود!
امروز آوا تنها ۱۵ ماه دارد، اما هنوز با عکس پدرش حرف میزند. همسرشهید میگوید: «هر صبح که بیدار میشود عکس بابایش را میبوسد. بعضی وقتها اسباببازیهایش را جلو عکس میگذارد، انگار با بابایش بازی میکند. من و دخترم سرمان همیشه بالاست. آوا بزرگ میشود و با افتخار میگوید بابای من شهید شده و با اهدای عضو به چند نفر زندگی داده. همین که همه میگویند پدرت آدم خوبی بوده، برای دخترم کافی است.»
تفریحش ساده بود؛ موتور، همسر و دخترش و مقصدی به نام گلزار شهدا. میرفتند سر مزار شهدا، روضه گوش میدادند و آرام میشدند. بانو طوسی از حال و هوای آن شبهایشان میگوید: «شبهای احیا و بسیاری از پنجشنبهها را در قطعه شهدای بهشت زهرا میگذراندیم. حتی زمانی که باردار بودم، با موتور میرفتیم قطعه شهدا. ساعتها آنجا مینشستیم و روضه گوش میدادیم. میگفت اینجا آرام میشوم. شبهای قدرمان هم همیشه همانجا میگذشت. محمدرضا میگفت اگر یکبار شب احیا اینجا بیایید، دیگر دلتان نمیخواهد هیچ جای دیگری بروید. یک بار گفت پتو ببریم، آوا را هم ببریم. میگفت بچهمان باید از همین حالا در این فضا بزرگ شود.»
خودش را در دلمان جا کرد
«از کودکی شیرینزبان و مهربان بود. زودتر از خیلیها بار زندگی را به دوش گرفت و بعد از سربازی، سر کار رفت تا روی پای خودش بایستد.» بانو بهبودی، مادر شهید، از محمدرضا اینطور یاد میکند و از بیادعا بودن فرزندش میگوید: «ساده بود و همچیز را ساده میگرفت. ازدواجش ساده بود؛ بیتکلف و بیریا.»
مادر شهید، هنوز هم وقتی از روزهای قبل از تولد محمدرضا میگوید، صدایش میلرزد: «بعد از ازدواجمان تا چندین سال برای اینکه دامنم سبز شود، دکتر میرفتم. بالاخره بعد از ۵سال پسر اولم متولد شد، بعد از آن هم دخترم به دنیا آمد. اما محمدرضا را ناخواسته باردار شدم. به خاطر شرایط آن روزها، حتی با همسر تصمیم گرفتیم او را به یکی از فامیلها بدهیم، اما وقتی به دنیا آمد، آنقدر شیرین بود که خودش را توی دلمان جا کرد. از آن دو تا هم بیشتر دوستش داشتیم. زیاد اهل شیطنت نبود، آزارش به کسی نمیرسید. ساده بود. زود دل میبست. فوتبال را بیشتر دوست داشت. بعد از گرفتن دیپلم، به سربازی رفت. همانجا تصمیمش را برای آینده گرفت: کار کند، زندگی بسازد، روی پای خودش بایستد.»
خانواده با دلی شکسته رضایت دادند. قلب، کلیهها و کبدش جان تازهای به چند بیمار بخشید. مادری که هنوز داغدار است، میگوید: «اول راضی نبودم. اما خودش خواسته بود. میگفتم این همه درد کشیده، دیگر بس است. چرا تکهتکهاش کنیم؟ اما همسرش حرفهای محمدرضا را برایم میگفت. مدام از او میپرسیدم راست میگی؟ واقعا محمدرضا اینطور گفته؟ گفته بود اگر برایم چنین اتفاقی افتاد، اعضایم را اهدا کنید. میگفت "چرا زیر خاک بپوسد وقتی میشود به چند نفر زندگی داد. " سخت بود، اما وقتی همسرش گفت خودش خواسته، امضا کردم. زندگیاش ساده بود، اما طرز رفتنش بزرگوارانه بود. آنقدر بزرگ که جان چند نفر را نجات داد. او شهرتی نداشت، عنوانی نداشت. کارگری بود منظم و مسئولیتپذیر. همکارانش هنوز هم از وجدان کاریاش میگویند. از اینکه بیشتر از همه کار میکرد و کمتر از همه گلایه.»